مامانا شما رابطه تون با خانواده شوهر چطوره؟
دیشب شوهرم یه استوری بود که زنی که این ۱۰ کار نکنه خدا خشمش میگیره
یکیش این بود با خانواده همسر بی احترامی کنه
شوهر منم میخواست مثلا بگه کدوم داری شروع کرد انگشت گرفتن بعد به این رسید گفت روی مرزی منم غش کردم از خنده گفتم کی بی احترامی کردم
الان میگم خنده ت چی بود قشنگ جوابش میدادی
من اصلا به خانواده شوهرم بی احترامی نکردم هیچوقت
ولی خیلی پر توقع هستن
من خدا شاهده اوایل ازدواج صدم رو گذاشتم اما فقط بی مهری دیدم
گله هم میکردم میگفتن فلانی یکی داره دو تا داره ما ۷ تا عروس داریم ۱۰ تا نوه داریم حتی شوهرم هم بچه محبوب نیس
تو خانواده شون فرق به شددددت زیاد
در راس همه دختر یکی یدونه بچه هاش و داماد
بعدش پسر بزرگ بعد پسر کوچیک
یعنی تا الان ما اولویت ۴ میشیم که همونم نیستیم
من از سوغاتی کادو روز مادر همه کار کردم کسی قدرم رو ندونست
من چند وقته بدون بحث ناراحتی اصلا هیچ مشکلی نمیرم خونشون ماهی یکبار ،دو سه هفته یکبار
اینم بگم مادرشوهرم همیشه خونه بقیه میره خونه من نه زیاد
ازشون سرد شدم دست خودم نیس از بس فرق میزارن بچه پسر آخریش با دخترم بازی میکنن مادرشوهرم فقط میگه وای نکن وای نورا افتاد وای نورا کمرش وای نگیرش
منم بعد این موضوع تنفر پیدا کردم حالا که فکر میکنم
برای روز مادر ۲۰۰ تومن براش کادو گرفتم برای مامان خودم ۱۴۰۰
انقدر از چشمم افتاده
حالا به شوهرم چیزی بگم یا نه
اصلا فکر نمیکردم شوهرم همچین فکری راجبم کنه فکر میکردم اونم مشتاقه زیاد نریم
البته من نمیگم نرو خودش نمیره
میگم پاشو برو یه سر بزن به مامانت میگه تو نمیای نمیرم
فرزند پروری

تصویر
۱۰ پاسخ

ببین هیچوقت شوهرت با شما توی یک تیم نمیاد وقتی خانواده اش تیم مقابل باشن ، اگر هم بیاد یه روزی گل به خودی میزنه کاری به کارش نداشته باش هر جور دوست دارن باهم باشند ولی برای خودت و بچه ات حد و حریم تعیین کن

دقیقا منم همینطور خیلی محبت کردم به خانواده همسرم ولی قدر ندونستن بی‌احترامی کردن الکی توهین کردن
الانم باهاش رفت وآمد ندارم اصلا دوست ندارم ببینمشون

برام مهم نیست همسرم راجبم چی فکرمیکنه کورنباشه قبل وبعدم دیده .
ولی همه اینایی که گفتی منم هستم بااین تفاوت که همسرمن حکم تک پسرداره وهمه کارای مادروخاهرش باهمسرم بچه هامم تنهانوه پسریش هستن ولی ولی
نگم بهتر.من رفت وامدم خیلی کم کردم اینطوری کمترحرص میخورم البته به رفتارخودشون برمیگرده.
سعی میکنم بی احترامی نکنم همین

کاملا درکت میکنم حق داری
من خودم میرفتم خونه مادرشوهر تا خونه جارو میزدم براش میگفتم دیسک کمر داره گناه داره شامم میذاشتم برمیگشتم
روز مادر هرسال براش کادویی ک دوس داشت میخریدم هرهفته ای دو شب بدون دعوت میومد خودش غذایی ک دوس داشت براش میزاشتم
چندباره با خودمون میبریمش مسافرت
تا چندوقت پیش دیدم کادوهایی ک میدمش همش دست جاریمه شال و روسریای ک دادم سرشه ظرف وظروفا خونشه منم امسال چیزی نخریدم حتی پارسال اینجا نظرسنجی کردم مامانا گفتن نخر باز من دلم آروم نگرفت گرفتم ولی خب پشیمونم کرد
یا بین نوه ها فوق العاده فرق میزارن
فقط یه نمونه تولد اشو بگم ک برا پسرمن اصلا نیومد برا بچه اون ده روز قبل النگو گرفت
خلاصه منم الان فاصله گرفتم نهایت هفته ای یکبار یک ساعتی با همسرم میریم و برمیگردیم کاری ام نمیکنم

والا تا هفته پیش خیلی با مادرشوهرم و بقیشون خوب بودم همش دلم میخ است برم خونشون با مادرشوهرم برم سفر پشت سرش همش تعریفش رو میکردم ولی از وقتی فهمیدم پشتم حرف زده چرت و پرت گفته من باهاشون سرد شدم

خب کاری میکنی کماکان ادامه بده من تازه فهمیدم که دقیقا باید مثل شما رفتار کنم و از الان شروع کردم دیگه هیچ وقت بیش از حد اهمیت ندم چون فهمیدم متاسفانه با تمام خوبیهایی که در حقشون کردم ولی منو حساب نمیکنند و به شدت بین منو بچهاش فرق میزاره حالا میگین چطور میگم واسه روز مادر خواهر شوهرم از شهرستان اومد بعد بهم گفت برا روز مادر چه برنامه ای داری گفتم هنوز دقیق تصمیم نگرفتم گفت بریم بازار یه شاخه گل براش بگیریم رفتیم بازار قیمت کیک رو دید گفت گرونه دیدم دوست داره کیک بگیره بهش گفتم بیا دونگی لوازم کیک رو بخریم خودمون درست کنیم خوشحال شد گفتم دونگی که ناراحت نشه که من میدونم پول نداره و الا من میتونستم کیک رو بخرم بعد گفت بریم شاخه گل رو هم بخریم که وقتی داشتیم میرفتیم سمت گل فروشی دیدم فرشینه میفروشن قیمت مناسب بهش گفتم بیا بازم دونگی این فرشینه رو بخریم براش خریدیم خدا شاهده اینقدر خواهر شوهرم خوشحال شده بود که تونسته بود یه کادوی بهتری برا مادرش بگیره خلاصه اومدیم خونه بازم باهم نشستیم کیک درست کردیم به خدا از بازاری بهتر شده بود اونشب بارون زده بود خیابون پر از آب با بچه رفتیم پیش مادر شوهر حالا اولش اینقدر ذوق کرد ولی به شدت مقاومت کرد که از من تشکر نکنه منم هیچی نگفتم دخترش بهش گفت از طرف دوتامونه کیک رو برد گذاشت تو یخچال نمییومد دور هم بشینیم خلاصه دخترش بهش گفت مامان خو کیک رو بیار دیگه به زور آورد بریدن و خوردن

قبلا از اینا بودم میرفتم ظرف میوه و لیوان چایی جمع میکردم میشستم
ظرف غذا
الان قشنگ نشستم نگاه کردم جاریم و خواهرشوهرم مرغ خورد کردن شستن
من فقط مرغا تموم شد ظرفا کمک کردم
خواهر شوهرم هم تشکر کرد
خونه جاریم هم که خیلی از من بدش میاد رفتم اصلا کار نکردم رفتم تو اتاق موقع ظرف
گفتم چرا باید برای همچین آدمی قدمی بردارم
خیلی تغییر کردم و این اصلا دست خودم نیست

200 براش کادو گرفتی واسه مامان خودت 1400 چیزی نگفت شوهرت

کار خوبی کردی منم الان سعی میکنم کمتر برم ... واسه اینا انگار هرکی کمتر بره عزیزتره

چقد شوهرت شبیه شوهر منه اونم تواین ده سال زندگیمون یبار نشده تنهایی بره حتی منم یبار بخاطر همین تفاوتی که بین بچه منو بقیه قایلن شش ماه تموم نرفتم سمتشون شوعرمم عین شش ماهو نرفت

سوال های مرتبط

مامان پویان🩵فرهان💚 مامان پویان🩵فرهان💚 ۶ سالگی
پیرو تاپیک قبلی،بماند که چقد اون پسره امیرعباس به بچه من نه گفته و گفته نمیام و مامانم نمیذاره، یه روز یکی از همکلاسی های پسرم اومده بود دم خونه مون با پسرم بازی کنه، بعد پسر منم دیگه رفته پیش دوستش، این امیرعباس هم بهش برخورده و رفته به مامانش گفته پویان بیشتر با امیرعلی همکلاسیش هستش تا من،بعد که همکلاسی پسرم میره، پسرم همین امیرعباس همسایه مونو صدا میکنه ولی مامانش نمیذاره بیاد میگه اون موقع که رفتی با همکلاسیت فکر الانو میکردی 🙄🙄 اینارو امروز مامانش خودش بهم گفت، نگا توروخدا چیارو یاد بچه شون میدن و کینه و دشمنی رو، بعد اون پسره اینقد به حرف مامانش گوش میده که حد نداره ولی بچه من مارو به هیچی حساب میکنه، من وقت نکردم همون لحظه جوابشو بدم چون بچه نوزادم تو خونه بود و تنها، حالا به نظرتون به مامانش بگم ازت ناراحت شدم که بچه تو شیر میکنی که سمت بچه من نیاد چون یه بار بهش گفته همکلاسیم اومده، اینهمه خودتو و بچه ت به پسر من نه گفتین و گفته نمیاد، میدونید عادت کردن از بس بچه ساده من رفته سمتشون و صداشون میکنه،
بگم به مادره یا نه اصلا اهمیت ندم و به روی خودم نیارم؟
متاسفانه هر چی به بچه م میگم نرو سمتش، صداش نکن انگار به دیوار میگم
مامان پویان🩵فرهان💚 مامان پویان🩵فرهان💚 ۶ سالگی
سلام میشه لطفا یه راهنمایی کنید و کار درست چیه؟ یه همسایه داریم پسرش یه سال و نیم از پسر من بزرگتره، مغازه شون و خونه مادربزرگ مادری این پسر بچه روبروی خونه ماست و خونه خودشون کوچه کناری خونه ماست، بعد اون به خاطر مغازه شون خب هر روز دم در مغاره شون و خونه مادربزرگشه،بعد اون دورش شلوغه و پسر دایی دختر دایی دختر خاله و پسرخاله و کلی هستن دورش، مادرشم همش تو کوچه ست و باهمه سلام و علیک، پسر منم 24ی لای در وایمیسته که اون پسره که اسمش امیر عباسه رو ببینه و هی پشت سر هم صداش میکنه که بیاد باهاش بازی کنه، البته فک کنم اینکه پسر من تنهاست بی تاثیر نیست و من و باباش هم کلی باهاش وقت میگذرونیم و بازی می‌کنیم ولی اصلا بیخیال اون پسره نمیشه و هی میره امیرعباس امیرعباس صداش میکنه، اونم گاهی میاد باهاش بازی میکنه وقتایی که دورش خلوت باشه و گاهی هم میگه نه نمیام و نمیدونم مامانم نمیذاره و این، بعد پسرم گریه میکنه که نمیاد باهام بازی کنه، هر چی هم میگم دیگه صداش نکن ولش کن وقتی نمیاد و نمی‌ذارن چرا هی صدا میکنی ولی این بچه من اصلا و ابدا حرفمونو گوش نمیده و یه ذره رفتارای اونا روش تاثیر نمیذاره و بی عاره، خیلی این موضوع اذیتم میکنه که اینقد این پسر من آویزون اونه و هیچی از جانب اون بچه و مادرش بهش برنمیخوره، باباش از سرکار میاد دنبالش اون ساعتا که بیا ببرمت پارک، ببرمت بیرون و یا پیش خودم، ولی بودن و موندن و منت کشی اون پسره رو ترجیح میده
مامان گل پسرم ❤ مامان گل پسرم ❤ ۶ سالگی
سلام
بچه ی من از همون ۵ ۶ ماهگی از پوشک بدش میومد
یعنی بزور باید میگرفتمش پوشکش میکردم
یعنی از این بچه ها نبود که پوشکشو ترجیح بده و باهاش کنار بیاد و ....
با شورتم مشکل داشت
منم هیچ وقت مجبورش نکردم بپوشه
تا این سنم مهد و خانه کودک و ....نرفته
فقط خونه ی خودم و مادرم و جایی که مطمئن بودم ازشون
خونه همسایه و ...نه
امسال بچم رفته پیش دبستانی
و همچنان عادت به شورت نداره
امروز رفته بودم بازار یه چن تا شورت میخواستم براش بگیرم
دوستم پرسید این سایزی میپوشه ؟
یه کلام گفتم نمیپوشه که دستم نیست


فروشنده شروع کرد به صحبت با یه لحن بدکه من نمیفهمم یعنی به بچه ااشون یاد نمیدن من همش از چشم مادر میبینم
من اصلا درک نمیکنم
من ۱۷ سال با بچه ها کار کردم من فرهنگی هستم
الان میفهمی چه اتفایی میوفته
گفتی میشه مگه ؟ گفت این دست درازیا ...
گفتم مگه گاو صندوقه
وقتی یه محیط مشکل داشته باشه تربیت خراب باشه اصلا این شورته مهم نیس که
گفت نه بالاخره یه لایه بیشتر محافظه
گفتم شما یه فروشنده ای کارتو انجام بده
گفت نه من فرهنگیم ۱۷ سال ..
گفتم مگه من از شما نظر خواستم
فک کردی ما بیسوادیم
چقد پرو ان مردم
تو اگه فرهنگی بود روش برخورد و اموزشت افتضاح بود
مامان عمرم مامان عمرم ۶ سالگی
مامانا راهنمایی لازم دارم
دخترم ۵ سال و ۱۰ ماهشه
شب ادراری نداره و در حالت نرمال هم کاملا کنترل ادرار داره فقط وسط بازی های هیجانی که میخنده دسشوییش میریزه گاهی چند قطره و گاهی زیاد تر
انواع سونو و ازمایش لازم هم انجام دادم و مشکلی نداشته
هر شب هم براش زیر ناف و پهلوهاش روغن سیاه دونه میزنم بهتر شده ولی از بین نرفته و این وضعیت به شدت روی کیفیت زندگیم تاثیر گذاشته اونقدی که وقتی میرم بیرون از خونه تمام وقت چشمم و گوشم دنبال دخترمه و استرس دارم که نکنه داره با بچه ها بازی میکنه دسشوییش بریزه شایدم به نظرتون خیلی مسخره بیاد ولی باور کنین وقتی هر بار که بچتون داره با یکی بازی میکنه و شما فقط دارین کنترل میکنین که نکنه دسشویی کنه تو سن ۶ الگی واقعا سخته . من حتی جایی که بدونم بچه هست نمیتونم یک ساعت بذارم بمونه
با دو تا دکتر اورولوژی مشورت کردم یکیشون میگه صبر کن خودش درست میشه اما یکی دیگه میگه بهتره دارو درمانی رو براش شروع کنید .
الان من موندم بین دو راهی که کدوم درست میگن از طرفی میگم نکنه ادامه دار بشه بازم اگه دارویی نخوره از طرفی میگم اگه داروها براش عوارض بده چی
میخوام خواهرانه نظرتونو بگین
اطرافیانم همه معتقدن فعلا دارو نخوره ولی هیچکدوم جای من نیستن که هر جا برن با استرس بشینن بخدا ترجیحم اینه تو خونه باشم راحت به هیچی هم فک نکنم
ممنون میشم نظرتونو بگین
شاید قبلا هم تایپیک های دیگه ای در این مورد از خودم دیده باشین
فرزندپروری
تب
استامنیفون