ببین هیچوقت شوهرت با شما توی یک تیم نمیاد وقتی خانواده اش تیم مقابل باشن ، اگر هم بیاد یه روزی گل به خودی میزنه کاری به کارش نداشته باش هر جور دوست دارن باهم باشند ولی برای خودت و بچه ات حد و حریم تعیین کن
دقیقا منم همینطور خیلی محبت کردم به خانواده همسرم ولی قدر ندونستن بیاحترامی کردن الکی توهین کردن
الانم باهاش رفت وآمد ندارم اصلا دوست ندارم ببینمشون
برام مهم نیست همسرم راجبم چی فکرمیکنه کورنباشه قبل وبعدم دیده .
ولی همه اینایی که گفتی منم هستم بااین تفاوت که همسرمن حکم تک پسرداره وهمه کارای مادروخاهرش باهمسرم بچه هامم تنهانوه پسریش هستن ولی ولی
نگم بهتر.من رفت وامدم خیلی کم کردم اینطوری کمترحرص میخورم البته به رفتارخودشون برمیگرده.
سعی میکنم بی احترامی نکنم همین
کاملا درکت میکنم حق داری
من خودم میرفتم خونه مادرشوهر تا خونه جارو میزدم براش میگفتم دیسک کمر داره گناه داره شامم میذاشتم برمیگشتم
روز مادر هرسال براش کادویی ک دوس داشت میخریدم هرهفته ای دو شب بدون دعوت میومد خودش غذایی ک دوس داشت براش میزاشتم
چندباره با خودمون میبریمش مسافرت
تا چندوقت پیش دیدم کادوهایی ک میدمش همش دست جاریمه شال و روسریای ک دادم سرشه ظرف وظروفا خونشه منم امسال چیزی نخریدم حتی پارسال اینجا نظرسنجی کردم مامانا گفتن نخر باز من دلم آروم نگرفت گرفتم ولی خب پشیمونم کرد
یا بین نوه ها فوق العاده فرق میزارن
فقط یه نمونه تولد اشو بگم ک برا پسرمن اصلا نیومد برا بچه اون ده روز قبل النگو گرفت
خلاصه منم الان فاصله گرفتم نهایت هفته ای یکبار یک ساعتی با همسرم میریم و برمیگردیم کاری ام نمیکنم
والا تا هفته پیش خیلی با مادرشوهرم و بقیشون خوب بودم همش دلم میخ است برم خونشون با مادرشوهرم برم سفر پشت سرش همش تعریفش رو میکردم ولی از وقتی فهمیدم پشتم حرف زده چرت و پرت گفته من باهاشون سرد شدم
خب کاری میکنی کماکان ادامه بده من تازه فهمیدم که دقیقا باید مثل شما رفتار کنم و از الان شروع کردم دیگه هیچ وقت بیش از حد اهمیت ندم چون فهمیدم متاسفانه با تمام خوبیهایی که در حقشون کردم ولی منو حساب نمیکنند و به شدت بین منو بچهاش فرق میزاره حالا میگین چطور میگم واسه روز مادر خواهر شوهرم از شهرستان اومد بعد بهم گفت برا روز مادر چه برنامه ای داری گفتم هنوز دقیق تصمیم نگرفتم گفت بریم بازار یه شاخه گل براش بگیریم رفتیم بازار قیمت کیک رو دید گفت گرونه دیدم دوست داره کیک بگیره بهش گفتم بیا دونگی لوازم کیک رو بخریم خودمون درست کنیم خوشحال شد گفتم دونگی که ناراحت نشه که من میدونم پول نداره و الا من میتونستم کیک رو بخرم بعد گفت بریم شاخه گل رو هم بخریم که وقتی داشتیم میرفتیم سمت گل فروشی دیدم فرشینه میفروشن قیمت مناسب بهش گفتم بیا بازم دونگی این فرشینه رو بخریم براش خریدیم خدا شاهده اینقدر خواهر شوهرم خوشحال شده بود که تونسته بود یه کادوی بهتری برا مادرش بگیره خلاصه اومدیم خونه بازم باهم نشستیم کیک درست کردیم به خدا از بازاری بهتر شده بود اونشب بارون زده بود خیابون پر از آب با بچه رفتیم پیش مادر شوهر حالا اولش اینقدر ذوق کرد ولی به شدت مقاومت کرد که از من تشکر نکنه منم هیچی نگفتم دخترش بهش گفت از طرف دوتامونه کیک رو برد گذاشت تو یخچال نمییومد دور هم بشینیم خلاصه دخترش بهش گفت مامان خو کیک رو بیار دیگه به زور آورد بریدن و خوردن
قبلا از اینا بودم میرفتم ظرف میوه و لیوان چایی جمع میکردم میشستم
ظرف غذا
الان قشنگ نشستم نگاه کردم جاریم و خواهرشوهرم مرغ خورد کردن شستن
من فقط مرغا تموم شد ظرفا کمک کردم
خواهر شوهرم هم تشکر کرد
خونه جاریم هم که خیلی از من بدش میاد رفتم اصلا کار نکردم رفتم تو اتاق موقع ظرف
گفتم چرا باید برای همچین آدمی قدمی بردارم
خیلی تغییر کردم و این اصلا دست خودم نیست
200 براش کادو گرفتی واسه مامان خودت 1400 چیزی نگفت شوهرت
کار خوبی کردی منم الان سعی میکنم کمتر برم ... واسه اینا انگار هرکی کمتر بره عزیزتره
چقد شوهرت شبیه شوهر منه اونم تواین ده سال زندگیمون یبار نشده تنهایی بره حتی منم یبار بخاطر همین تفاوتی که بین بچه منو بقیه قایلن شش ماه تموم نرفتم سمتشون شوعرمم عین شش ماهو نرفت
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.