سوال های مرتبط

مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان راستین🐣 مامان راستین🐣 ۱ ماهگی
تجربه من از سزارین پارت چهار
اومدن سوند وصل کنن خیلییی سوزش داشتم ولی سریع بردن اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد انقد راحت بود که من اصن متوجه نشدم کی زدن سوزن رو وااااقعا نفهمیدم و پاهام شروع کرد به گرم شدن و بی حس شدن و پرده رو کشیدن جلوم دکتر که داشت بتادین میزد من قشنگ حرکت دستاشو حس میکردم و هی میگفتم بخدااا من میفهمم و میگفتن انقد استرس نداشته باش لمس رو میفهمی درد رو اصلا قرارنیس بفهمی و خلاصه فاصله بی حس شدم تا شنیدن صدای گریه بچه جمعا ۵دیقه فک کنم طول کشید و صدای بچه رو ک شنیدم تماممم اون دوماه سختی همه چی و همه چی یادم رف اون لحظه انگار زمان وایساده بود وجز چشمای بچم چیزی نمیدیدم گوشام جز صدای گریه بچم چیزی نمیشنید و کلا جز بچم هیچی درک و احساس نمیکردم حس اون لحظه فوق العاده بود که گذاشتنش روی سینم و باورم نمیشد این بچه منه و من ۹ماه براش زحمت کشیدم و ازنظرمن خوشگلللل ترین بچه ای بود ک تمام عمرم دیده بودم و کلا چیزی از عمل و بی حسی من نفهمیدم هیچی تمام ترسام الکی بود و خوشحال وخندان رفتیم ریکاوری و بعدشم بخش بچم ۳۴۳۰ گرم بود قشنگ تپلی و سفید وخوشگل هرپرستاری میومد ازش عکس میگرف و کیییف میکردم و همه چی خوب و قابل تحمل بود رحمم ی بار تو اتاق عمل ماساژ دادن ی بارم بعدش ک بی حس بودم هنوز و هیچی متوجه نشدم
سزارین سزارین سزارین
مامان مهراد👶🏻🍼💙 مامان مهراد👶🏻🍼💙 ۸ ماهگی
پارت دوم
من ساعت ۱۱و نیم بستری شدم،بعد بلافاصله اومدن سوند گذاشتن ک همیشه یکی از بزرگترین فوبیاهام بود،ولی واقعا اصلا چیز ترسناکی نبود و فقط ی سوزش ربز داشت ک اگه اونم هر چی بیشتر همکاری کنی با بهیار به نفعته،بعد سوار ویلچر شدم و مستقیم رفتم اتاق عمل ،هم رسیدم رفتم رو تخت نشستم و گفتن خم شو،همونجا فهمیدم میخوان بی حس کنن از ترسم گفتم میشه بی هوش کنین ،گفتن نه بعدا خودت میفهمی ک بی حسی به نفعت بود و...
منم حسابی خودمو خم کردم بتادینو ک زد پشتم یخ کرد و ترسیدم و موقعی ک سوزنو داشت وارد میکرد تکون خوردم ک باعث شد دوباره چند تا مهره پایین ترم سوزنو بزنه ،اونم واقعا هیچ دردی نداشت و اصلا حسش نمیکردی،یهو دیدم پاهام داغ شد و گفتن دراز بکش،دراز کشیدمو دستامو بستن،همونجا هم دکتر گفت فشار و کششو حس میکنی ولی درد نداری ،پرده رو جلوی صورتم کشیدنو بلافاصله شروع کردن منم واقعا فشار و کششو حس میکردم ولی دردی نداشتم ،خیلی ترسیده بودم یکم آی و اوی کردم ک من حس میکنم من درد دارم ک دکترم گفت ن عزیزم تو فشار و کششو حس میکنی درد ک نداری گفتم نه ندارم،گفتم خب پس بگیر بخواب
مامان توت فرنگی🍓 مامان توت فرنگی🍓 ۱۶ ماهگی
مامانا بلاخره فرصت شد منم تجربه زایمانمو بگم
کلی تایپ کردم دستم خورد پاک شد
من خیلییی از زایمان(هم طبیعی هم سزارین)میترسیدم
زایمانم بیمارستان نیکان سپید بود
روز زایمان پرسنل بلوک زایمان بی نهایت مهربون بودن
وارد اتاق عمل ک شدم دکتر بیهوشی خیلی خووب بی حسی رو تزریق کرد جوری ک اصلا احساس نکردم
پرده رو جلوی صورتم نصب کردن و… متخصص بیهوشی همچنان بالای سرم نشسته بود و باهام حرف میزد
داشتم از ترسام بهش میگفتم چون شنیده بودم بعضیا دیر بی حس میشن و وقتی دکتر تیغ رو میکشه روی پوست شکم احساس میکنن..من میگفتم و اون بنده خدا هم میخندید..چند دقیقه گذشت من همچنان منتظر بودم یه تیغی چیزی حس کنم ک متخصص بیهوشی گفت خب داشتی میگفتی از چی میترسی؟؟😂همین ک دهنمو باز کردم گفت الان یه فشار احساس میکنی و چند ثانیه بعد صدای گریه دخترمو شنیدم😭😍 بی اختیااار فقط هق هق گریه میکردم😭 و صدای دکتر که میگفت هزااار ماشالا چقدر تپلهه😅😍و اونموقع بود ک دلیل کمر دردای عجیب و غریبم رو فهمیدم😂 چند دقیقه بعد لپاشو به صورتم چسبوندن و اون لحظه بیشترین آرامش زندگیمو دریافت کردم 🥺❤️❤️
مامان علیسان 🩵 مامان علیسان 🩵 ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت آخر
حس میکردم ک فشار میدن شکممو ولی چیز دیگ ای مشخص نبود ولی ی لحظه چشمم خورد ب لامپای بالای سرم ک یکم توش مشخص بود شکمم من فقط ی چیز قرمز دیدم دیگ نتونستم نگا کنم😂مرض داشتم انگا؛ فقط و فقط منتظر صدای بچه بودم ک بالاخررررره صدای نازشو شنیدم اصلاااا فکرم رف سمتش و یادم رف انگا تو اتاق عملم فقط و فقط منتظر بودم ک نشونش بدن 😍😍بعدم حس میشد و انگا میفهمیدن ک دارن بخیه میزنن و آخرای عمل شروع کردم ب لرز و پرسیدم گفتن داری میری تو حالت ریکاوری طبیعیه لرزش و همه چی داشت خوب پیش میرف چون هیچی متوجه نمیشدم
تا اینکه بدنم کم کم داشت ب خودش میومد😄ک ی پرستار اومد از نافم فشار داد تا لخته و خون خارج شه ولی مردم از دردش ؛بعدم ک وارد بخش شدم و خانوادمو دیدم 😍بالاخرع بعد حدود ی شب دیدنشون آرومم کرد
بردنم تو اتاق و گفتن تا ۳و نیم چیزی نخورم (اینم بگم ک ساعت ۱۸:۵۰ دیقه بدنیا اومد😍)تا سه هیچی نخوردم و سرم زدن ؛بعدش چای و خرما خوردم گفتم اگ حالت بد نشد باید پاشی راه بری؛بهتون بگم ک واقعا واقعا نترسین از اینکه میگن از راه رفتن بعد عمل سخته و ازش غول ساختن ،اره سخت بود بلند شدن باید یکی کمکت میکرد و خیلی خیلی سخت بود اما ن اونجوری ک میترسونن بعضیا

ادامشو همین‌ پایین گذاشتم دیگ پارت بسه🥴😂
مامان مهراد👶🏻🍼💙 مامان مهراد👶🏻🍼💙 ۸ ماهگی
پارت چهارم
بعدش دیگه بردنم تو ریکاوری ک دیگه همونجا ها بود ک سردرد شدید داشتم ،بدنمم مثل بید میلرزید
سعی کردم زیاد تکون نخورم پون بهم گفتم زیاد صحبت نکن،تکونم نخور ک سردردت بدتر میشه و از اثرات بی حسیه،منم سعیمو کردم وتا وقتی ک از ریکاوری آوردنم بیرون سردردم خوب شد خداروشکر
شکمم رو هم ۳یا۴بار فشار دادن،یکی دوبار تو اتاق عمل ،دوبار هم تو ریکاوری ،وواقعا خداروشکر یکی از دلایلی ک از بی حسی راضیم همینه ک وقتی بی حس بودم شکممو فشار دادن و دردی نداشتم،فقط آخرین بار ک فشار دادن از ریکاوری داشتن منو میاوردن بیرون و بی حسی از شکمم کم کم شروع کرده بود به رفتن منم یکم درد داشتم و تا حدودی حسش کردم،دیگه توی بخش ک اومدم چون خونریزیم خوببود فشار ندادن،من ساعت یکونیم ظهر زایمان کردم،بی حسی هم حدودا ۸شب کلا اثرش رفت،و من اونشب فقط یدونه شیاف گذاشتم،سردردهم دیگه نشدم،فقط سخت ترین بخشش اولین بار ک میخواستم راه برم بود ،از عوارض بی حسی هم برای من تنگی نفس بود ک تا ۲۰روز وقتی راه میرفتم یا زیاد صحبت میکردم نفسم میگرفت و اینکه ی تیکه از شکمم دیگه حس نداره و میگن تا آخر عمر همینه
در کل بخوام بگم راضی بودم
فقط چند تا نکته ک خیلیییی کمکم کرد یکی اینکه با کادر بیمارستان همکاری کنین به نفعتونه دوم اگه بی حستون کردن بعدش حتما حتما مایعات فراوون بخورین ک هم شکمتون کار کنه،هم شیرتون زیاد شه و از همه مهم تر زودتر بی حسی از بدنتون خارج شه و سردرد نشین(تا حداقل ده روز اینکارو بکنین)و سوم اینکه تکون زیاد نخورین،زیر سرتون کوتاه باشه و زیاد صحبت نکنین چون واقعا سردرد میشین اگه رعایت نکنین و از همه مهتر همه چیو به خدا بسپارین اون بهتر میدونه چی به نفعمونه
مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 ۶ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت_پنجم

از ساعت ۶ بخاطر دردایی ک داشتم کمرو پاهام میلرزید (میگن وقتی ۸با ۹ سانت باشی و نزدیک زایمان باشی این لرز میاد که برای من تو همین ۲ سانت میلرزیدم) ربع کم ۹ بود که از کمر بی حسم کردن اما من مدام میلرزیدم بااینکه از کمر ب پایین گرمو بی حس شدم اما این لرز باهام بود تا دو‌ ساعت بعد عملم
سریع دکترم اومد ک خداروشکر دکتر ماهری بود و سریع شروع کردن از سایه متوجه میشدم ک چخبره و فشارو روی شکمم حس میکردم بااینکه بی حس بودم یکم گذشت ک صدای بچم بلند شد و من اشکام میریختن🥹😭 اینقد گریه کردمو خداروشکر گفتم که بچم سالمه…فقط اشک میریختم و به روزی ک گذرونده بودم فک میکردم ک اینهمه سختیو درد کشیدم تا زایمان کنم اما سزارین قسمتم شد بعدش دیگه بردنم ریکاوری و همسرم اومدو کلی قربون صدقم رف و من اشکام میریخت دیگه بی حس بودم دردی حس نمیکردم بعدش ک بی حسی رف زخمم درد می‌کرد ک پمپ درد گرفتم ک زیاد تاثیر نداشت اما خب دردش ب اندازه ی دردی ک موقع طبیعی کشیدم نبود
مامان فسقلی🥹💙 مامان فسقلی🥹💙 ۱۳ ماهگی
#پارت پنج: پارت اخر
خلاصه مارو بردن اتاق عمل و این دفه از شانس خوبم شب قبلش شیو کرده بودم و تمیز تمیز بودم😁😁
ولی اینکه چطوری اون لحظه اونقدرا ریلکس بودم خودمم در تعجب بودم 😳منو بردن سر تخت و امپول توی کمر رو بهم تزریق کردن ک اصلا دردش زیاد نبود اگه کمرت رو شل بگیری اصلا چیز زیادی حس نمیکنی و بی حسی قشنگ اثر میکنه🥰
بعد از انجام بی حسی منو بستن ب تخت و اون وسط من همش التماس دکتر میکردم بهش گفتم قبلا ک ای پی انجام دادم دکتر نزاشت سر بشم و باعث شد درد زیاد بکشم بزار سر بشم بعد ک خدا خیرش بده گزاشت کلی روم اسر کرد و بعد گذشت چند دقیقه گفتن ک بچه به دنیااومد(از برش و این چیزا چیزی حس نکردم ک بگم درد داشتم فقط زمانی ک فشار داد ب شکمم ک بچه رو در بیاره یه حس بدی بهم دست داد ک اگه ادم ریلکس باشه و استرس نده چیزی نمیشه ) اون وسط صدای گریه بچه نمیومد من استرس گرفتم و همش میگفتم چرا بچم گریه نمیکنه تا کلافه شدن و یکی از پرستارا نمیدونم چیکار بچم کرد ک جیغش رفت هوا گفت حالا راحت شدی😂😂😂
اون لحظه ک صدای گریش رو شنیدم و بچه رو اوردن گذاشتن کنارم و به صورتم چسبوندن انگار تمام دنیا رو بهم دو دستی هدیه دادن 😍
خلاصه بعد زدن بخیه خاستن منو از اتاق عمل ببرن بیرون التماس دکتر کردم ک ماساژ شکمی رو الان بهم بدن ک باز خدا خیرش بده توی ریکاوری پرستار فرستاد و منو ماساژ شکمی دادن ک زیاد دردی حس نکردم و بعد گذشت نیم ساعت منو بردن توی بخش ک دردام شروع شدن ک خدا خیرشون بده سریع اومدن بهم مسکن زدن و دردام ساکت شد 😁😁
خلاصه من از زایمان سزارین خیلی راضی بودم حتی اگه برگردم ب عقب باز انتخابش میکنم 😍😍
امیدوارم همتون ب سلامت زایمان کنید و بچه هاتون رو ب سلامت بغل کنید ❤❤
مامان قند عسل🩷 مامان قند عسل🩷 ۴ ماهگی
سلام مامانا، بخوام از تجربه زایمان طبیعی و سزارین بگم بهتون.راستش من فک میکنم طبیعی خیلی بهتره، من امپول بی دردی زدم ( اپیدورال) واقعا دردی نداشتم تا 7 سانت هم باز شدم.فقط موقع انقباض یه درد خفیف مثل پریود بود.حالمم خوب بود .اما خب نتونستم طبیعی زایمان کنم متاسفانه. اما سزارین بخوام بگم اول اینک من بیهوشی و بی حسی رو باهم زدن باهم چون بی حسی اثر نکرد .بیهوش کردن ک واقعا بد بود .من ساعت 7 شب سزارین شدم تا فرداش ساعت 7 صبح گیج و منگ بودم.دوم اینک بچه ازم دور بود و تا ساعت 12 ک اومدم بخش ندیدمش . سوم اینک دردش خیلی وحشتناک بود برای من.
از وقتی اومدم خونه هر ساعت شیاف میزاشتم.اما درد بدی داشتم و میسوخت...نمیتونستم راحت بلند شم بشینم یا بخوابم.حتما باید کسی کمکم میکرد ک بتونم بشینم بلند شم یا بخوابم .حتی راه رفتنم. خلاصه ک سزارین اولش راحته.ولی بعدش حداقل تا ده روز واقعا سخته.مخصوصا اینک من تو دوران حاملگی دنبالچه م آسیب دیده بود و هزار بار بدتر درد داشتم بعد سزارین.از این طرف شکمم بخیه داشت نمیتونستم ب شکم فشار بیارم از این طرف دنبالچه داغون بود نمیشد ب کمر فشار بیارم🤣 واسه من ک طبیعی خیلی راحت و بی درد بودم تا 7 سانت.ولی سزارین بعدش اذیت شدم.شاید برای بقیه متفاوت باشه اما خب همکاری دکتر و ماما و امپول بی دردی و بیمارستان خوب واقعا میتونه زایمان طبیعی رو راحت کنه.اها راستی اینم بگم تو بینارستان سینا چند نفر زایمان داشتن ک سکوت مطلق بود ب همه بی دردی زده بودن هیچ صدای از اتاق ها نمیومد.فقط لحظه بدنیا اومدن صدای چند تا جیغ از مادرا میومد و بعد هم صدای گریه بچه و باز سکوت مطلق🐣😍.کلا بیمارستان سینا خیلی هوای مادرا رو داشت نمیزاشت درد الکی بکشن.
مامان ابریشم مامان ابریشم روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین اورژانسی پارت 3:

بعد از اینکه آمپول بی حسی رو بهم زدن دراز کشیدم
چشمام به چراغ های بالای سرم روی سقف اتاق بود ، برای منی که تا حالا اتاق عمل نرفته بودم حس عجیبی داشت که مثل زاویه دوربین تو فیلما الان با چشمای خودم دارم این صحنه رو تجربه میکنم

کم کم حس از پاهام رفت هر چقدر سعی میکردم تکونشون بدم یا بلندشون کنم نمیتونستم یه حس سبکی قشنگی بهم دست داده بود
عین یه پرنده سبک چشمام رو به سقف بود و هیچی حس نمیکردم
فقط داشتم به لحظه شیرین به دنیا اومدن و لمس پوست تن دخترم فکر میکردم و تو اون لحظه این برام مهم ترین اتفاق و حس دنیا بود🌎

تو این افکار بودم که یسری تکون های شدید روی شکمم حس کردم انگار داشتن از روی معده م فشار وارد میکردن تا بچه رو به پایین بیاد ولی هیچ دردی نداشتم تو فاصله چند ثانیه صدای گریه ش بلند شد👼🏻زدم زیر گریه .. این قشنگ ترین صدای دنیا بود برام این صدا زیباترین نوای نوازش روح بود برام ✨🤱🏻

یکی از پرستارها دخترم رو از بالای سرم نزدیک صورتم کرد و در گوشم بهم گفت برای همه دعا کن عزیزم برای هر کی به ذهنت میرسه و همه ادمای توی این اتاق که کوچولوت رو دنیا آوردن دعا کن 🤍🤲🏻

پوست نرم و لطیفش روی پوست صورتم بود به هق هق افتاده بودم با صدای بریده بریده سعی میکردم باهاش حرف بزنم.. جانمم .. مادررر.. عزیززم … جون دلم .. صدای گریه ش تو گوشم میپیچید و من انقدر از ته دل گریه کردم که دکتر ازم خواست گریه م رو قطع کنم چون داشت بخیه میزد و باید ثابت میبودم

بچه م رو ازم جدا کردن ولی من همچنان تو اون اتاق بین بخیه زدن های دکتر با چشمام دنبال صدای گریه ش میگشتم
و میتونم بگم انقدر درگیر اون حس قشنگ و رویایی بودم که چیزی از بخیه زدن نفهمیدم

ادامه…
مامان هانل مامان هانل ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من
من اولش دوسداشتم طبیعی زایمان کنم بعدش یکباری ک معاینه شدم ب غلط کردن‌ افتادم و پشیمون شدم و سزارین رو‌انتخاب کردم
دکترم نامه داد برای۱۴۰۵/۰۲/۲۲
اومدم بیمارستان یکروز قبل پرونده سازی کردم فرداییش روز عمل ساعت۱۱اومدم بیمارستان
رگ گرفتن بهم سرم وصل کردن ی nstگرفتن سوند وصل کردن
حقیقتش من خیلی میترسیدم اینقد ک اینجا میخوندم ک درد داره اصلا درد نداشت
بعدش دکترم منو خواست برای عمل
من از کمر بی حس شدم
دکتر بیهوشی گفت تمام بیهوشی برای بچه ضرر داره
بعد از اینک اموول بی حسی زده شد ۱۱:۵۵بود
۱۲تمام صدای گریه بچمو شنیدم تا بخیه و اینا کلا تا۱۲:۳۰اتاق عمل بودم
تا۱ریکاوری بعد منو‌اوردن بخش
کم کم ک بیحسی میرفت ی درد تقریبا ن میشه گف دردناک بود ن بی درد ی درد متوسط داشتم
بعدش ک کلا بی حسی رفت دردم شدید تر نشد خداروشکر
ساعت۱شب هم سوند رو کشیدن
یکم صاف وایسادن سخت بود اما شد
ی کوچولو اولش سخته چند دقیقه بمونی میتونی
درکل عمل سختی نبود خوب بود دردش اونقد زیاد نبود قابل تحمل بود
کلا بعد از عمل ۱شیاف استفاده کردم
پمپ دردم نداشتم
ایشالا ک برای همه اسون باشه❤️
همه ب سلامتی بچهاتونو بغل بگیرید خیلی حس شیرینیه
این فقط تجربیات خودم بود برای هرکسی میتونه متفاوت باشه😉
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم
من همون در اتاق عمل بودم ازاینور استرس ک همسرم رفته وسایل صبحانه رو از ماشین بیاره بعد گفته بزا نون تازه هم بخرم ک هی میگفتم دیر میرسه و لباسای بچه رو نمیده 🤦🏻‍♀️ دیگ همونجا میگفتن ک پمپ درد میخوای ک من گفتم ن و واقعا خداروشکر میکنم ک نخواستم خیلی استرس داشتم منو بردن تو یکی از اتاقا دیدم دکترم منتظرمه و حال و احوالپرسی کردیم و گفتم استرس دارم و فلان یکم آرومم کرد و گفتن بخواب و همون آمپول بی حسی رو زدن بهم انگار از چند قسمت مهره هام میزدن همرو یه جا نمیزدن یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود ک یه دفعه بی حس شد و هیچی دیگ حس نمی‌کردم ک همونجا سوند رو گذاشتن و زودی هم شروع کرد حس میکردم یه ناخن کشیدگی داره یا اینجوری ک خط کشی میکنه 😂 اینو گفتم خیلی بهم خندیدن نگو داشته لایه لایه های شکممو می‌بریده همش منتظر گریه پسرم بودم ک دیدم صداش اومد خیلی حس خوبی بود بعد برد تمیزش کرد و آورد کنارم ولی نزاشت رو صورتم ک خیلی ناراحتم همشم چشمم به پسرم بود ولی همش انگار تو چند دیقه بود زود تموم ‌شد و بردنم تو ریکاوری ک بعد من هی میوردن خیلی روز شلوغی بود بعد نمیدونم یک ساعت یا چقدر اومدن همونجا برام شیاف گذاشتن (یکی بود میگف همونجا خیلی درد داشتم و پمپ دردش نمیدونم وصل نبود یا چی میگف حالش خیلی بد بوده ولی من نمیدونم بخاطر شیاف ها یا چی حالم خوب بود بعد دقیقا جایی بودم ک نوزاد هارو گذاشته بودن تعدادشون خیلی بود پسر منم همونجا خیلی دست وپا میزدن ک دیدم گفتن این لباس سبزه رو بردارین و بردن گذاشتن یه تخت دیگ زیر پای دوتا نوزاد دبگ😅 😂
تجربه م این بود ک سرمو زیاد تکون ندم و حرف نزنم ک بعدش سردرد نشم
بعدم ک اومدن و منو ببرن رفتم دیدم مامانم و اون یکی آبجیمم رسیدن و خلاصه همه بودن