تجربه زایمان طبیعی ,پارت چهارم
خلاصه دیگه تا ساعت ۶ خونه موندم و من دیگه نتونستم دردامو تحمل کنم و رفتیم بیمارستان ،باز معاینه‌م کردن و گفتن تازه شدی ۳سانت،برو خونه باز دوساعت دیگه برگرد،اما دیگه جونی برام نمونده بود قبول نکردم گفتم نه دیگه واقعا این همه رفتو امد برام عذابه و قبول نکردم ،به هر زوری بود بستریم کردن
ساعت ۶:۴۰بود که بستری شدم و مامانم اینارو فرستادن بیرون و من ته دلم کامل خالی شد 😭🥺نه همدردی نه کسی،تکو تنها تو یه اتاق سرد عینه سردخونه تنهام گذاشتن 🥲از شانس بده من اون شب هم پکیجا خراب شده بودن هم اب سرویس سرد بود و من کل اون چند ساعتی که بستری بودم با آب سرد خودمو میشستم😭و با این کار دردم هزار برابر میشد🥺
خلاصه دیگه ساعت شد ۸و دردام هی داشت شدت میگرفت جوری که دردای تو خونه پیش این دردا کاملا مسخره بود😭
بهم سرم فشار زدن و انقد که شدید بود دردام زار زار داشتم گریه میکردم و دیدن داره وضعم از این بدتر میشه سرمو ازم کندن و گفتن فردا ۶صبح شروع میکنیم که برای تو فاز فعال 😭🥺🥲
ولی با اینکه سرمو ازم کندن من دردام دوبرابر شد و هی داشتم به خودم می‌پیچیدم، وقتی دیدن اینجوری شدم بهم سرم مسکن زدن اما اصلا اصلا تاثیری نداشت و من داشتم عین خر ار میزدم از بس که درد داشتم،
واقعا اون شب مرگو تو چشای خودم قشنگ دیدم 😔
گوشیمو ازم گرفتن ساعت ۹ اینا و دیگه اجازه ندادن ،و من شدم بی کسه عالم
مامانمو شوهرم ساعت ۱۲اینا برگشتن خونه چون بهشون گفتن احتمال صددرصد امشب نتونه زایمان کنه،اونا برگشتن خونه
منم تو یه اتاق سرد و مضخرف تا صبح نالیدم،جوری که هیچ پرستارو مامایی نتونستن تا صبح بخوابن
ادامه پارت بعدی

۲۱ پاسخ

بخدا با این دست پیاماتون قط ته دل یه عده مادرو خالی میکنید....
زایمان سخته چ طبیعی چ سزارین.
مهم اینه که ما مادرها به هم فاز و انرژی مثبت بدیم خصوصا ماهایی که زایمان کردیم.

من كه نميخوام طبيعي زايمان كنم اما با گذاشتن تجربياتتون بقيه كه ميخوان طبيعي زايمان كنن و ميترسونين ..واقعا طبيعي سخته خيلي سختتتتتت اما تجربه هركسي فرق داره گلم

این بیمارستان واقعن تاحالا چن نفرو کشتن با این کاراشون وحتی لگن یه نوزادو شکستن

رو پارت چهارم موندی بقیییییش

از صبح منتظر ادامشم بزار دیگ

منم زایمان طبیعی هستم 😐💔

چقدر بدِ زایمان طبیعی😑
ینی یک روز کامل درد کشیدی ، چار پنج بارم دست کردن داخلت و ...
تازه بچم بخاد بدنیا بیاد از بالا تا پایینتو بخیه داخلی میزنن، از بیرونم که قیچی و بخیه داره
واقعا وحشتناکه ، برا همینه از اول انتخابم طبیعی نبوده

من همیشه میگم زایمان طبیعی خیلی خیلی خیلی ریسکیه یکی راحت زایمان می‌کنه یکی میمیره و زنده میشه و من به هیچ وجه حاضر نیستم ریسکش رو قبول کنم چون برای بچه هم اصن خطرناکه

عین اینارو که میگی زایمان بچه اولم میاد جلو چشمم دقیقا منم مث تو بودم از بی تجربگی هی میرفتم بیمارستان
اون لحظه بستری شدن لباس بیمارستان رو پوشیدن درد و غم درون بی کس بودن من اون لحظه. گریه کردم الان هم گریه م میاد این گفته هاتو فقط یک مادر زایمان کرده چه طبیعی و چه سزارین میدونه

ای بابا چه بیمارستان بدرد نخوری بوده یکی نبوده کمکت کنه صدبار فرستادنت رفتی و امدی
واقعا فکرکنم ماما همراه خیلی کمک کننده باشه تو زایمان طبیعی 😖

نمیدونم چرا نمیذارن شوهر ادم کنارش باشه
اگه میذاشتن این دردا نصف میشد
همین که میدونی کنارت هست ارامش میده بهت
خدا بگم چیکارشون کنه

بعد اینکه یه اشتباهی ک کردی جیغ و داد کردی موقع دردا
اینطوری شرایط زایمان بدتر میشه
بهترین راه برا کنترل دردا ریلکس کردن و نفس عمیقه . من هر موقع دردا میومدن نفس های عمیق میکشیدم کلا هواسمو پرت میکردم مثلا آهنگ میخوندم برا خودم 😅اینطوری خیلی آروم تر میشدم

خداروشکر به سلامت زایمان کردی 😍
ولی چه بیمارستان مصخرفی بوده

ای بابا .یکی میاد میگه من بدون دردرفتم بیمارستان ۴ سانت بودم یکی هم اینجوری.
آخه دلیلش چیه؟؟☹️☹️
قراره چی به سرم بیاد؟😢😭

🥲😭😭😭😭منی ک میخام طبیعی بیارم

منتظر ادامشمممم

چ بیمارستان مضخرفیییییی

کدوم بیمارستان بودی؟

وایی ینی قشنگ با خطی ک خوندم یاد زایمان سخت خودم افتادم 🥺

وااااایییی

الهی 🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان ک‍ــایلین🍓 مامان ک‍ــایلین🍓 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ،پارت دوم...
خلاصه تا برگشتیم خونه ساعت شد ۱۲:۳۰ من هی دردام داشت شدید تر میشد،فک کنم بخاطر معاینه‌ای بود که برام انجام دادن،خلاصه دیگه من اون شب از شدت درد اصلا نتونستم بخوابم،و تا صبح تو درد پیچیدم،
صبح که شد ساعت ۸با شوهرم باز رفتیم بیمارستان و دکترم برام معاینه تحریکی انجام داد،گفت هنوز ۱/۵هستی برو خونه ورزش و پیاده روی بکن باز ساعت ۲ـ۳ برگرد ببینم وضعیتت چطوره
و بله دردای من هی داشت شدت میگرفت و من هی داشتم بدتر میشدم😭🥺 خلاصه با شوهرم برگشتیم خونه و مامانمم اومد خونه‌مون ،مامانمو که دیدم یکم روحیه گرفتم
ولی نه من هی دردام داشت شدت میگرفت،صبحانه اینا خوردم و کل خونه‌رو جارودستی کشیدم و ورزش و پیاده روی خلاصه همه چی،مامانمم برام زعفران دم کرد و بهم داد،ولی من دردام هی شدید تر شد ساعت شد ۱۱ صبح که یه کوچولو خون دیدم چون تجربه اولم بود نمیدونستم باز رفتم بیمارستان ،بهشون گفتم،گفتن خانم جان اون خون بخاطر معاینه تحریکی که برات انجام دادیم،و باز منو فرستادن خونه گفتن ساعت ۳ ۳:۳۰ اینا بیا
رفتم خونه باز
ولی دیگه واقعا دردام داشت شدت میگرفت 😭
خلاصه دیگه از شدت درد اصلا نتونستم چیزی بخورم،تو درد داشتم به خودم مپیچیدم🥺
ساعت شد ۳ دوباره راهی بیمارستان شدیم،معاینم کردن تازه شده بودم ۲سانت گفتن خانم از ما کاری بر نمیاد و تا نشی ۴سانت بستریت نمیکنیم
بهم گفتن برو خونه باز ورزش کن و دوش اب گرم بگیر ایشالا که تا ۶-۷ دهانه رحمت بازتر بشه
ادامه،پارت بعدی
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۳ ماهگی
خب خانوما تجربه زایمان سزارین پارت یک✨😌
پنجم تیر از صبح که بیدار شدم زیر دلم خفیف درد میکرد از اونجایی ک یه ماهی بود این دردارو داشتم زیاد توجه نکردم بهش ساعت هشت شب دردام جوری شد که جیغ میزدم همسرمم خونه نبود زنگ زدم اومد رفتیم بیمارستان معاینه کردن منو گفتن فکر نکنیم درد زایمان باشه چون دهانه رحمت بسته اس برو بیست دیقه راه برو مایعات بخور که درداتو چک کنیم تو ان سی تی درد زایمان نشون داد گفت با این دردا باید بستری بسی دهانه رحمت هم شل شده بستری شدم رفتم زایشگاه دردامو چک میکرد هی دردام داشت بیشتر میشد چون سی و شیش هفته امپول ریه زدن بهم گفتن ی دوز دیگه هم بعد بیست و چهار ساعت میزنیم تا فردا ظهرش درد داشتم مسکن زدن بهم گفتن اگه دردات خوب بشه مرخص میکنیم بعد سه ساعت دیدم هیج دردی ندارم به ماما گفتم دردام خوب شده میخوام رضایت بدم برم خونه گفتن دستگاه داره درد نشون میده نمیتونی بری ساعت شیش مامای من عوض شد بهش گفتم من که قرار تیس زایمان کنم میخوام رضایت بدم برم گفت بزار معاینت کنم اگه دهانه رحمت باز نشده بود برو وقتی معاینع کرد گفت دو سانت باز شدی امپول فشار زد بهم تا فردا غروبش همون دوسانت مونده بودم دردام هم جوری شده بود که جیغ میزدم🥴
مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
(پارت پنجم)
از ساعت ۶ صبح تا ۱۰ صبح بازم یه فینگر بودم و دیگه کم کم داشتم ناله میکردم و دست خودمم نبود
ساعت ۱۰‌اومدن معاینه کردن،گفتن نزدیک دو سانته
میگفتن اخه تو چرا پیشرفت نمیکنی،۶مینجوری پیش بری باید ببریمت اتاق عمل
قشنگ ترسیده بودم 🥺
و دیگه دردهام شدت گرفت و دیگه نمیتونستم تحمل کنم🥺
مامانم اومده بود داخل و کنارم ایستاده بود و همراه هر قطره اشکی که من میرختم اونم گریه میکرد و من دیگه به جایی رسیده بودم که از شدت درد خودمو میزدم و موهامو میکشیدم

به مادرم گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم برو بگو بیان بهم بی حسی بزنن
اومدن معاینه کردن و گفتن دو سانته تا به پنج نرسی نمیشه بی‌حسی زد
همینجور مدام هی گریه میکردم
از ساعت ۱۰ تا ۱۲ دیگه من فقط داد میزدم و واقعا هم دست خودم نبود و بلند بلند صلوات می‌فرستادم
وقتی اومدن معاینه کردن گفتن ۵ سانت شدی زنگ بزنین دکتر بی‌حسی بیاد
وای اسم دکتر که اومد من کم طاقت تر شدم🥺
همش دعا دعا میکردم زود بیاد که بالاخره ساعت ۱ ظهر پیداش شد و به محض بی حسی زدن من آروم شدم و خوابیدم
مامان 👼اقا مَهدی🩵 مامان 👼اقا مَهدی🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان
پارت دو
چرخیدنم تو خونه بیدار شد بهم گفت بریم بیمارستان گفتمش نه صبر کن بعدش منم رفتم دوش اب گرم گرفتم در امد از حموم دیگه نتونستم تکون بخورم شوهرم گفت لباس بپوش تا بریم بیمارستان من درحال لباس پوشیدم یه دفعه بالا اوردم خیلی بد بالا اوردم
ما طبقه بالا خونه مادرشوهرم هستیم مادرشوهرم پاینه و شوهرم استرس گرفتش دست پاچه شد از بالا صدای مادرش میزد که زینب مخواد زایمان کنه اینم ساعت ۷صبح یا ۶صبح بود بعد خلاصه مخواستم برم بیمارستان مادرشوهرم قبول نکرد گفت بیشتر پیاده رو کن که تحویلت بگیرن بستری بشی منم با دردام از روی پله ها میرفتم و هی تو کوچه رفت و امد میکردم شد ساعت ۱۱به شوهرم گفت دیگه تحمل ندارم بیا بریم رفتیم بیمارستان نوار قلب گذاشتن برام معاینم کردم و نوار قلب گذاشتن که دردام مرتب بود و رحمم و تقریبا ۴سانت باز بود بعدش بهم گفتن برو ۲ساعتی پیاده کن و بیا ساعت ۴عصر اینجا باش اابته منم دم دقیقه میرفتم دشویی اسهال داشتم اما چیزی در نیومد دیگه شکمم خالیه خالیه فقط ترشح امد زیاد و تو این ۲ساعت پیاده میکردم بزوررر دیگه تا ۴دوباره
مامان ک‍ــایلین🍓 مامان ک‍ــایلین🍓 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ،پارت پنجم
ساعت اصلا برام نمیگذشت من هر ثانیه قشنگ مرگو تو چشمام میدیدم،جوری که پشیمون شده بودم از اینکه حامله‌م،ساعت ۱ شد و توپ اوردم تا یکم روش ورزش کنم،با اون حرکت خیلی بهتر میشدم اما ماما نمیذاشت میگفت باید بیایی رو تخت تا ازت ان اس تی بگیرم،که ببینم وضعیت بچه‌ت چطوره
با این کار دردم هزار برابر میشد چون نمیشد تکون بخورم که نوار قلب خطا نده،خلاصه منو رو تخت اسیر کردن و نمیذاشتن تکون بخورم ،فقط برای دستشویی می‌تونستم بلند شم ،وقتی راه میرفتم کمی دردم کمتر میشد اما باز تاثیری نداشت و من هی وضعم داشت بد و بدتر میشد 😭🥺
تو اون وضعیت درد فقط خاطرات خوشمو با همسرم میاوردم جلو چشمام و یکم دلم اروم تر میشد 🥹
به این فکر می‌کردم که تا چند ساعت دیگه ثمره عشمون بقلمه🥺❤️🥹🎀
خلاصه ساعت شد ۶ و گفتن خانم آماده باش میخوایم امپول فشار بهت بزنیم،از یه طرف خوشحال بودم که زودتر زایمان میکنم و از طرفی هم عین سگ می ترسیدم ،اما باز خونسردی خودمو حفظ کردم،
واییییییی همین که امپولو زدن دیگه من قشنگ مردم جوری که فقط و فقط داد میزدم 😭🥲
ماما ها هر کدوم هر چند دقیقه یه بار میومدن معاینه‌م میکردن و واقعا خیلی عذاب اور بود جوری که احساس میکردم که دارن چاقو میکنن تو بدنم
ساعت شد ۸ و اینبار دکترم معاینه‌م کرد و گفت داره فول میشه و کیسه ابشو پاره کنید
ادامه پارت بعدی
مامان کیان🩵👼🏻 مامان کیان🩵👼🏻 ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی:
من هفته۳۸و۶ روز بود که شب مثل همیشه رابطه بدون جلوگیری داشتیم و دو روز قبل هم معاینه تحریکی شده بودم من بعد اینکه رابطه تموم شد دیدم خیلیییی درد دارم هر پنج دقیقه یه بار همین که دیدم درد دارم دیگه اون شب نتونستم گل مغربی استفاده کنم ساعت ۲:۳۰ دردام شروع شد و تحمل میکردم بعد ساعت ۴ شد دیگه نتونستم تحمل کنم شوهرم و بیدار کردم و مامانمم و سه،چهار روز قبل همین درد که ترشحات قهوه‌ای داشتم گفته بودم از شهرستان بیاد خونه ما ارومیه
شوهرم و مامانم و بیدار کردم همه چیو برداشتیم و رفتیم بیمارستان با یه مامای بد اخلاق و ناز نازی روبرو شدم گفتم بهش درد دارم اومد معاینه کرد گف دو سانتی در واقع من سه روز قبل که معاینه تحریکی شده بودم دکترم گفته بود دو سانتی ولی من باور نداشتم به این ماما اومد آن اس تی وصل کرد گف درد داری ولی شدید نیستم منم همینجوری گذاشته بود زیر دستگاه خودش رفته بود خوابیده بود من دیگه دیدم شدید خوابم میاد خیلی گرسنمه و نیاز به دوش دارم دردام و هم میتونم تحمل کنم خودم و از زیر دستگاه کشیدم کنار و رفتم بیرون از اون اتاق رفتم دیدم یه مامای دیگه نشسته اونجا باهاش حف زدم و ساعت شش رفتم خونه اومدم خونه رفتم دوش گرفتم زیر آب ورزش کردم بعد یه چیزی خوردم و خوابیدم صبح ساعت ۱۲ بیدار شدم دیدم هیچ دردی ندارم بعد چن ساعت دردام باز شروع شد ولی خیلی کم بود باز شب شروع شد ولی هر سه دقیقه یه بار شده بود دردام تو خونه همش راه میرفتم و دردامو تحمل میکردم تا صبح ساعت ۷ دردامو تحمل کردم و ۷ رفتم حموم و ورزش کردم یه چیزی خوردم رفتیم بیمارستان گفتم درد دارم و من و بستری کردن شده بودن ۳۹و۱ روز خانم علیزاده بهترین ماما عامل زایمان بودن که بچمو ایشون به دنیا آوردن بقبه متن بعد
مامان پناه🩷🫀 مامان پناه🩷🫀 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

تو راه بیمارستان به خونه دردام هی داشت شدید میشد خودم نمیخواستم قبول کنم میخواستم فردا نرم بستری
رفتم رسیدم خونه دیدم هی داره فاصله دردا کم‌میشع ولی خب زیاد شدید نیست به مامانم زنگ زدم گفتم کلی دعوام کرد چرا نشستی پاشو حاضرشو بیا بریم بیمارستان
دیگه مامانم اومد ساک منو بچرو برداشت من اصلا دلم نمیخواست برم
دیگه به زور شوهرم و مامانم پاشدم حاضر شدم رفتیم بیمارستان معاینه کردن گفتن نه تا فردا نمیاد برو خونه فردا بیا باز برگشتیم خونه تا خود صبح هی داشتم فکر میکردم گریم‌ میومد خیلی میترسیدم صبح پاشدم آماده شدم مامانم اومد رفتیم ساعت ۹ نیم بود رفتیم معاینه کرد گفت ۳ سانتی برگ بستری گرفت کارهارو کرد ساعت ۱۱ شده بود بستری شدم قرص زیر زبونی دادن‌ دردام هی شدید شد فاصله دردا به ۴ دیقه رسیده بود دردا در حد ۳۰ ثانیه میگرفتن قابل تحمل بودن هی ورزش میکردم بشین پاشو میرفتم آب داغ مامانم میگرفت شکمم ماساژ میداد هییییچ‌ تغییری نکرده بود خشک خشک درد بود و فاصلشون کم نمیشد دیگه ساعت ۳ داشتم میمردم بین دردا هی خوابم می‌گرفت ساعت ۳ دکتر اومد معاینه کرد گفت همون ۳ سانتی یه چیزی وارد کرد کیسه آبم رو پاره کرد کلییی آب داغ همراه خون روشن صورتی اومد دکتر رفت هی میومدن معاینه میکردن