۸ پاسخ

خدا لعنتش نه کنه ایشالله از همینه طبیعی میترسیدم که رفتم سزارین

هزینه ماما چقدر شد؟

وای عاقبت منم همینجوری بود فقد خدا نجاتم داد🥲من مردم و زنده شدم نتونستم زور بزنم نفسم بالا نیومد اکسیژن وصل کردن بهم
چهار نفر ریختن رو شکمم مرده بودم گفتم من دیگ زنده نیستم

چقد ناراحت کننده
حتی همین معاینه کردن هر دم دقیقه هم خودش کلی درد داره چ‌برسه ب خود دردهای زایمان

خدا ازشون نمیگذره
ولی تو بیمارستان درد نکشی خیلی بهتره همون اخراش بری ک فقط زایمان کنی دیگ
کثافطا اصلا محل نمیدن و همش دست میکنن تو ادم
ی جوری حرف میزنن انگار الکی فقط ادا در میاری

کدوم شهری

چرا الکی میگی😐😐😐😐😐😐😐😐
اینایی که میگی اصلا امکان نداره😐

درخواست میدی عزیزم من پرم

سوال های مرتبط

مامان فسقلی🩷 مامان فسقلی🩷 ۶ ماهگی
#پارت چهار خاطره زایمانم 🩷🌿
یکم راه رفتم و آب خوردم بعد باز رفتم روی تخت که پرستار اومد نوار قلب بچه رو گرفت بهم گفت خرما و آبمیوه بخور که هم نوار بچه قشنگ نشون بده هم برای زایمان جون داشته باشی
یکم خرما و آبمیوه خوردم و یه خانوم دیگه اومد که کیسه آبش پاره شده بود چقدر بنده خدا خوش اخلاق و خوشرو بود
منم دراز کشیده بودم خداروشکر درد زیادی نداشتم گوشیم رو برداشتم یکم گوشی گردی کردم و به همسرم گفتم صبح که مدارکم رو میاره شارژرم رو هم بیاره
یکمم خوابیدم نزدیکای صبح که شد یه خانم دیگه اومد که شش سانت دهانه رحمش باز شده بود سریع بردنش اتاق زایمان همون موقع تخت کناری من یهو داد و بیداد کرد و گفت اومد اومد ماما بنده خدا تنها بود تازه تعویض شیفت شده بود بچه رو توی اتاق زایمان دنیا آورد باز سریع دویید بیرون بچه تخت کناریم منو هم به دنیا آورد همه خیلی ترسیده بودن ولی اون ماما جون دوتا مادر و بچه رو نجات داد🥺🦋
همسرمم صبح قبل از صبحونه مدارکم رو آورده بود با شارژرم برام
اول من گوشیم رو شارژ کردم بعدم گوشی تخت کناریم رو گرفتم شارژ کردم 😂🤦🏻‍♀️
صبحونه رو آوردن میلی بهش نداشتم و نخوردم باز اومدن معاینه ام کردن گفتن تغییری نکردی و من هم چنان خونریزی داشتم
#خاطره زایمان#کولیک #رفلاکس
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۷ ماهگی
سلام مامانا
میخام از تجربه زایمانم طبعی بگم براتون ک بلا نبود هم سر من هم پسرم اومد
۳۹ هفته و ۵ روزم بود ک یه سونو دادم گفتن آب دور بچه کم شده رفتم پیش ماماهمراه ک گرفته بودم گفت ک آماده شو ک زایمان رو شروع کنیم منم با شور و ذوق آرایش کرده و لاک زده رفتم ک پسرم دنیا بیارم
صبح ساعت ۷ کارامو کردیم و همراه با ماما رفتیم داخل اتاق زایشگاه معاینه کرد گفت دوسانتی سرم وصل کرد و داخلش چند تا امپول زد
یکم ک طول کشید یه درد خیلی کمی زیر دلم به وجود اومد ک از پریودم کمتر بود بعد معاینه کرد و ساعت ۹ صبح زد کیسه ابمو پاره کرد
بعد اون دردهای من با شدت زیاد شروع شد ساعت ۲ ظهر شد و من هنوز ۴ سانت بودم انقد امپول و دارو زد و من دردهای انقدر شدید بود نمیتونستم تحمل کنم ساعت ۶ عصر شد و من دردهای تا مغز استخوانم میرفت و منو به مرز کشتن میرسوند با ماما حرف زده بودم ک بهم اپیدورال بزنه ولی نزد چون بچه هیچ زوری نمی‌داد و منم زورم نمیومد
ماما هعی دستشو می‌کرد داخل و به شوهرمم میگفت ک شکممو فشار بده
انقدر این کارو کرد ک بلاخره با زور فراوان پسرم بدنیا اومد ولی ماجرا تازه شروع شده بود
مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۶ ماهگی
من رفتم بیمارستان اول ماما چک کرد قد وزن فشار رو ساعتم ده بود یازده هم قرار بود دکتر بیاد نمیدونستمم دکترم هست اخه دکترم گفت هفدهم میاد اهواز اون روزم شانزدهم بود منم ۳۸هفته ۱ روز بودم به ماما گفتم خو دیت بزار رو شکمم ببین چقد سغت چرا باور نمیکنی رنگمم زرد شده بود خودشم گفت دستشو گذاشت گفت خانممم این چه وضعیه چرا سفت گغتم پس چی یساعت دارم چی میگممم فرستادم زایشگاه من کلنیک بیمارستان بودم سریع معاینه شدم بهم گفتن اصلاا باز نشدیه ولی فوری باید عمل کنی شامم خورده بودم صبحانه هم خورده بودمم گفتم منکه شکمم پر بستری نشدم گفت ده دقیقه وقت داری جون بچه ات نجات بدی اومدم دم در به شوهرم گفتم اونم باورش نشد خواهرا شوهرمم همه مسافرت بودن اخه دیگه همون روز .. روز بعد تعطیلی عید بود که همجاا باز شد شنبه بود مامانمم که شهرستان زنگ زدم مامانممم... مامانم نذاشت حرف بزنم گفت مامان بیرونم دارم خرید میکنمم خدافظ😂گفتم مامانییی وایس قطع کرد دوباره زنگ زدم من دارم میرم اتاق عمل خودتو برسون چهارساعتم راه بود.. پارت بعدی
مامان نازنین رقیه مامان نازنین رقیه ۱۱ ماهگی
پارت پنجم

دکترم ساعت ی ربع 10 بود که رسید انگار یکی به جونام اضاف شد😂😂😂روحیه گرفتم اومد معاینه کرد گفت کم مونده دوتا فشار بده بریم رو تخت هعی بهم ابمیوه میدادن بخورم ضعف نکنم اقا من فشار دادم ماما گفت عه داره موهاش دیده میشه منم تو دلم گفتم برو بابا😒بچه اندازه نخوده موهاش کجا بود برو سر عمت شیره بمال😂😂😂😂😂اقا من دوتا زور محکم زدم یا علی گفتم😍😍😍گفت پاشو بریم رفتم رو تخت زایشگاه دکترم داش با ماما صحبت میکرد لباساش عوض میکرد منم درد داشتم عصبی شده بودم 😡گفتم بیا دیگه من درد دارم بیا بعدا حرف بزن😂😂😂😂اقا اوم ماما پرستار بودن یکم دیگه ک فشار اوردم بچمو دیدم ک سر خورد افتاد تو دست دکتر😍😍😍😍😍😍😍و من تمام دردام تموم شد راحت شدم
☺️☺️☺️☺️نازنین رقیه گذاشتن رو سینم اون قدر شوکه بودم ک نمیدونستم باید چکار کنم ماما گفت بوسش کن و من محکم بوسش کردم دیگه بردنش منم دکترم شروع کرد به بخیه زدن این جارو یادم رفت بگم که موقع دکترم میخواست بخیه بزنه گفتم وایییی میخوای امپول بزنی اون جامممم درد داره اول با ی چی دیگه بی حسش کن😂😂😂دکترمم همش میگفت وای تو مطب میومدی ساکت بودی چرا الان این قدر حرف میزنی 😂😂اول اورد از این اسپری بی حسی زد بعد امپول زد منم همش سعی میکردم سرم ببرم پایین ببینم چکار میکنه
😫ساعت 11 نیم بود ک اوردنم تو بخش دخترم این قدر خابالو بود ک بلند نمیشد برای شیر همه نگران بودن پرستارا هعی میومدن کمک میکردن ولی تنبل خانم بلند نمیشد😂😂دکتر بخش اومد گفت این دختر شما ناز داره باید نازشو بکشی تا ببدار بشه شیر بخوره😍😍شوهرم تا 1 شب کنارم بود بعدش اومد خونه استراحت روز بعد مرخصی شدم با نی نی خوشگم اومدم خونه😍❤️



فرزند پروری
نفخ
کولیک
مامان ابرا🫀 مامان ابرا🫀 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳ 🎀
رسیدیم ییمارستان و کارای بستری رو انجام دادیم و ساعت ۲:۳۰ شب بود و چون بیمارستان تازه ساخت بود فکر میکنم فقط من اونجا بودم، خیییلی خوابم میومد ، پرستار اومد سرم زد و دستگاه nst رو وصل کرد و گفت با ماماهمراهت هماهنگ کردیم ساعت ۸ میاد ، تقریبا ساعت ۳ شب بود که یه دردایی داشت میومد نمیزاشت بخوابم فهمیدم دردام داره شروع میشه و پرستاره برام امپول فشار زده بود ولی نمیدونستم چقدر میخواد طول بکشه.😩
ساعت ۸ صبح شد و من دردام شدید شده بود ، ماما همراهم اومد و خیلی پر انرژی بهم خیلی امید داد🥲
چک کرد که ببینه چقدر دهانه رحمم باز شده که با شوک گفت هنوز ۱ سانت و نیمی دختر😟 سر بچه هم بالاس هنوز نیومده پایین ، برام توپ اوورد و گفت رو این بالا پایین شو یه سری ورزش داد انجام بدم هر یک ساعت چک میکرد ولی به سختی شدم دو سانت ، خیلی وحشتناک دردام شروع شده بود.
از هر یه ربع که ۳۰ ثانیه شکمم میگرفت شده بود هر ۲ دیقه ۵۰ ثانیه میگرفت ، صبحونه نخورده بودم و ضعف داشتم ، ماما همراه اومد و بهم خرما میداد با شربت زعفرونی که از قبل گفته بود اماده کنم . اینا نبود من زنده نمیموندم 😶‍🌫️
خیلی تشنم بود یه لیوان یه بار مصرف دستم گرفته بودم همش به ماما همراه میگفتم اب میخوام ، با یه لیوان سیر نمیشدم😣 اینقدر درد داشتم گریه میکردم داد میزدم به ماما همراه التماس میکردم یه چیزی بزنه من اروم شم ، نمیتونستم بشینم هر سری که چک میکرد ببینه چقدر باز شدم زیاد پیشرفت نمیکردم😭 به زور رسیدم به ۴ سانت ، التماس میکردم میگفتم تروخدا منو سزارین کنید بیشتر از این نمیکشم
فرزندپروری رفلاکس شیردهی عکاسی پوشک کولیک بی خوابی زایمان سزارین طبیعی نوزاد بارداری
مامان مهیار مامان مهیار ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 2

معاینه برام انجام داد و گفت تیپ فینگری. نوار قلب رو هم گفت خوبه. با دکتر شیفت هم تماس گرفت و اونم همه چیز رو تایید کرد. یه سونو برام نوشت، گفت اینو انجام بده و دوباره بیا تا دوباره ازت نوار قلب بگیرم.
فرداش با همسرم رفتیم سونو گرفتیم. همه چیز عالی بود. وزن بچه یک هفته، نسبت به سنش کمتر بود، اما گفت اشکالی نداره. بند ناف یه دور پیچیده بود و گفت اینم اشکالی نداره. برگشتنی دیگه نرفتم بیمارستان. گفتم فردا مستقیم میرم پیش دکتر خودم.
فرداش رفتم دکتر و سونو رو دید و ماجرا رو براش گفتم. وقتی شنید تیپ فینگر بودم، تعجب کرد و گفت امکان نداره تو 39 هفته تیپ باشی. خودش دوباره معاینه انجام داد و با تأسف گفت آره تیپی😅🫤
گفت لگنت عالیه و یه زایمان خیلی راحت خواهی داشت، به شرطی که خودت دردت بگیره و باز بشی و آمپول فشار نخوای. نامه نوشت برام، برم پیش ماما زایشگاه، اون باهام ورزش کار کنه.
برگشتم پیش شوهرم و ماجرا رو با آب و تاب و پیاز داغ و ناز فراوون براش تعریف کردم🤪
فرداش با نامه رفتم زایشگاه و رفتم پیش ماما که گفته بود. تو نگاه اول عاشقش شدم 🥹 اونم دوباره معاینه کرد. گفت اینجا شلوغه و نمیتونم اونطور که باید روت وقت بذارم. اینجا شیفتم و باید به باقی مادرا برسم. شمارش و گرفتم و آدرس کلینیک خودش رو داد، تا برم اونجا باهاش کار کنم. گفت چون وقتت کمه، هر روز بیا تا زودتر نتیجه بگیری. چند تا حرکت بهم یاد داد، گفت فعلا اینا رو تو خونه بزن، تا بیای پیش خودم.
چند روز بعدش رفتم پیشش. یه ساعتی ورزش انجام دادیم. ازم نوار قلب گرفت و معاینه انجام داد. یه سانت بودم 😐 گفت دوباره بیا تا نتیجه بگیری.
من رفتم و تو خونه روزی یه ساعت ورزی و پیاده روی میکردم.
مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
ساعت ۱ شب بود دلم تاب نیاورد گفت برم‌بچمو ببینم رفتم بالا سرش دیدم‌دستگاهش عوض شده و قفسه سینش به اندازه یه توپ میره بالا و پایین دنیا بسرم خراب شد شروع کردم به گریه و داد و بی داد که دکتر بچم کجاس بیمارستان چون خصوصی بود انکال نداشت زنگ میزدن که دکتر بیاد و بیمارستان خصوصی ان ای سیو خوبی نداشت و من اینا از قبل میدونستم خلاصه منا اروم کردن و از ان ای سیو کردن بیرون پلک نزدم مثل مرغ سر کنده بودم تخت کناریم بچش پیشش بود از تمام وجود بهش حسودیم میشد خیلی زیاد ساعت ۵ صب بود از ان ای سیو زنگ زدن که دکتر دخترت اومده بیا رفتم گفتم بچمو بفرستین بیمارستان دیگه گفت چرا از پولش میترسی گفتم نه اینجا انکال نداره دستگاه نداره بفرستین بره دکترش تشر رفت و گفت اینجا خلوته به بچت میرسیم اونجا شلوغه حتی بالا سر بچت هم نمیزارن بری ولی من مسمم گفتم نه بفرستین بره به شوهرم گفتم من اینکار رو کردم دعوام کرد گفت چرا اینکار رو کردی بزار بچه همینجا بمونه شوهرمو‌ راضی کردم بچه رو فرستادیم بیمارستان دیگه ولی من چون ابریز داشتم و کیسه ابم نشتی داده بود باید دو روز میموندم و انتی بیوتیک میگرفتم نمیدونم کسی حسم رو میفهمه یا نه ولی من ایستاده بودم بچمو با اکسیژن تو یه اتاق شیشه ای اومدن از جلوم بردن نمیدونم اون لحضه چرا از غضه دق نکردم بمیرم نمیدونم خدا چه صبری بهم داد
بقیش تاپیک بدی