۹ پاسخ

یکی از دوستام بچش سه ماهه بود باردار شد،تازه سزارین هم بود.. اولی یکسالش که شد دومی به دنیا اومد🤣
الانم ادم نمیفهمه کدوم کوچیکست کدوم بزرگه! من که اگه خدای نکرده حامله شم سریعا میندازمش. دو تا بچه برای هفت پشتم بسه

من دو روز پریود عقب انداختم امام و امامزاده نبود که قسم نداده باشم😂😂😂

پر خوری کردی

گریه توخواب تعبیرش یعنی خوشحالی 🤣 انشالله خیره

وای خدا بلا به دور با بچه 2ماهه😭

منم هنوز پریود نشدم بیست روز قبل رابطه با جلوگیری طبیعی داشتم خیلی استرس دارم دارم زهر ترک میشم خدایا😰

یا خدا

🤣🤣 وای منم دیشب به شوهرم میگفتم حست چیه بعد ۴۰ روز رابطه برقرار کنیم بعد من یهو حامله شم
🤣🤣🤣 طفلکی ترس برش داشت

مگه دو‌ماه میشه؟؟؟؟؟؟

سوال های مرتبط

مامان جوجه جان مامان جوجه جان ۱ سالگی
شوهرم اذیتم کرد همه خاطرات بدم دوبازه اومد به ذهنم
روز زایمانم.. وقتی منو اوردن تو اتاق تخت بغلی پنج تا ملاقاتی راه داده بودن براش اونم ساعت ده صبح درحالی که ملاقاتشون 3 تا 5 بود.. انقد شلوغ میکردن بلند بلند حرف میزدن میخندیدن یک لحظه هم ساکت نمیشدن منم هی تحمل میکردم یهو نزدیکای ساعت 3 ظهر احساس کردم مغزم داره منفجر میشه گفتم وای دیگه نمیتونم تحمل کنم انگار ی چیزی تو مغزم داشت میترکید شروع کردم با داد میگفتم وای وای و بهم یه حمله شدید انگار دست داده بود
پرستارا ریختن سرم... دستگاه چک ضربان قلب و فشار آوردن ضربان قلبم نامنظم شده بود و فشارم 15... یکی رحممو فشار میداد ک خون ریزی نکرده باشم یکی بهم امپول میزد یکی خون میگرفت یکی میگف چیشده و من التماسشون میکردم منو از اون اتاق ببرن و وحشت زده بودم.. از شدت درد دل و بخیه حتی نمیتونسم بلند شم فرار کنم خیلی حیلی وحشتناک بود خیلی خاطره ی بدی شد تازه این همه ماجرا نیست بازم ادامه داره... امشب شوهرم حرصم داد یاد دردایی ک تو بیمارستان کشیدم افتادم
مامان لیمو مامان لیمو ۲ ماهگی
داستان زندگی من پارت 15
بابام نمیذاشت مامانم بیمارستان پیش من بمونه من زایمان کرده بودم دل ب دلدارش رسیده بود بچم شیر نمی‌خورد انقد تو بی آبی ترشحات خورده بود نمیتونست شیر بخوره منم شیر نداشتم آغوز بود اونم خیلی کم بود رفتم بالا که شب تحت نظر باشم اومدن بچمو گرفتن گفتن تنفسش پایینه بردنش گفتم یه ساعت دیگ میاریم یه ساعت شد فردا هنوز نیوردنش خیلی ناراحت بودم بچم نبود کنارم عزیزمو برده بودن کسیم نمیذاشتن پیشش بمونه میومدم شیر بهش میدادم میرفتم بعد زایمانم هروزم شده بود تا صبح گریه کردن بخیه هام اذیتم میکرد بچم بیمارستان بود بروز دختر خواهر شوهرم شوهرم اومدن دنبالم که بریم بیمارستان من تازه از حموم اومده بودم داشتم با سشوار بخیه هام خشک میکردم مامانم گفت بزار موهاتم خشک کنم گفتم نه شوهرم بیرونه اومدم شوهرم گفت چرا دیر اومدی پیش دختر خواهر شوهرم منو یه عالمه زد از ماشین انداخت بیرون گفت تیمارستانی نمیزارم شیر نجستو ب بچم بدی تو برای بچم کافی نیستی تو مادر خوبی نیستی منم شروع کردم موهام کشیدن بلند بلند گریه میکردم داد میزدم که اومد برد منو بیمارستان دختر خواهر شوهرم ترسیده بود دیگ بخاطر اون کارم نداشت رفتم با صورت قرمز از لبم خون میومد رفتم. شیر دادم کلی گریه کردم بچمم شیرم نخورد اومدم بیرون که برگردیم هیچی نگفت دختر خواهر شوهرم گذاشتیم دوباره شروع کرد دعوا و کتک که می‌زارم تو حسرت بچه بمونی منم فقد میگفتم خدایا بچمو می‌خوام از ماشین خودم انداختم پایین تازه زایمان کرده بودم بدنم نیاز به مراقبت داشت کل بدنم زخم زیلی شده بود هعی اون روزم تموم شد اما من مردم