۱۸ پاسخ

من اصلا نفهمیدم کی برید😂😮‍💨

من که هیچی نفهمیدم

به من همون اول گفتن همچیو حس مبکنی فقط درد نداری
من حس میکردم پاهامو رو هوا نگه داشتن
صدام گرفت کامل
دهنم تلخ شد
بدنمم بندری میزد تا یکی دو ساعت لرز شدید داشتم

منم همه چی رو حس میکردم

اولی ودومی دارو زدن به خواب رفتم ولی سومین سزم فهمیدم دکتربیهوشی اشنابودحرف میزدهی باهام دکترمم بهترین دکتربود چیزبدی نفهمیدم وحس نکردم فقط فکرمیکردم انگار شکممومیکشن بطرف بالا وانگارالانه که بالامیارم

من هیچی حس نکردم فقط خیلی تکونم میدادن

من هیچییی نفهمیدم
ولی سزارین خییلی خییلی عمل سنگینیه زایمان فقطططط طبیعیییی

نه واسه من راحت بود فقط موقعه بخیه یه چیزی حس کردم ولی نه درد داشتم نه چیزی

وای اره من قشنگ حس کردم بریدن شکمم رو حس بدی بود

اره من حتی اه و ناله هم میکردم حین در اوردن قشنگ حس کردم خالی شدم

منم کاملا هوشیاربودم همه چیو میفهمیدم چه بلایی دارن سرم میارن 😁ولی هیچ حسی نداشتم فقط فشارم بالابود حس خفگی بهم دست داده بود

نه من هیچی حس نکردم

اخ خیلی تجربه بدیه واقعااا بیهوشی بهتر بود من اشنباه کردم دومیو‌ بی حسی انتخاب کردم خیلی اذیت شدم مخصوصا فشار دادن شکمو که توی ریکاوری فشار دادن مردممممممم

آقا اینطوری گفتی ترس منو برداشت من از بی حسی میترسم بدتر شد

اره منم همین طوری بودم خب فقط بی حس میشی دیگه قرار نیست که فشار و متوجه نشی
حالا من از انعکاس تصویر روی یه قسمت کوچولو از تخت نوزاد همه چیو میدیدم😶
خیلی وحشتناک بود ی جوری ورز میداددددد

من اولش احساس کردم هیچی نمی شنوم یهو گفتم من هیچی نمیشنومااا
دکتر بیهوشیه گفت نترس عادیه الان درست میشی 😂😂

یعنی بی حسی رو به شکمتون‌ زدن؟

اره منم حس می‌کردم
حتی بخیه میزد رو حس میکردم شکمم رو میکشید سمت هم

سوال های مرتبط

مامان علی 👶🏻🫀🍓 مامان علی 👶🏻🫀🍓 ۱ سالگی
خب خب سلام و شبتون بخیر 🌙✨️💛
من اومدم پارت آخر زایمان طبیعی رو بزام🙂
اگه تازه میخوای بخونی 😊
بیا دوتا تاپیک قبل هم بخون 🫂
# پارت آخر

روی ویلچر بودم و خدارو شکر میکردم
درد داشتم اما خب حس خوبی داشتم، از اینکه دارم واقعا مادر میشم، داره علیم به دنیا میاد🫠🥲
منو برد به اتاق زایشگاه
خوشبختانه تو کلاس های بارداری اتاق زایشگاه رو دیده بودم
خلاصه که کمکم کرد دراز کشیدیم روی تخت و گفت صبر کن که دکترت بیاد
منم تو حال خودم بودم
خسته بودم و خوابم میمود
تخت زایشگاه کنار پنجره بود
نور ، و آفتابِ گرم و خوبی روم افتاده بود
منم بابت این نور گرم خیلی خوشحال بودم
همش توفکرم این بود که
خدا چقدر منو دوست داره و چقدر قشنگ داره میچینه برام
درحالی که من، از زایمان یه غول بزرگ تصور میکردم و کلی ترس داشتم
خودمو رها کردم تو آغوش گرم خدا،آغوشی که با نورِ زیبایش منو بغل کرده بود

خلاصه، هر ۱۰ دقیقه مبودن فقط نگام میکردن میرفتن
منم با هر درد یه ناله ریز میزدم
تو ایام فاطمیه بود
متوسل شدم به حضرت زهرا و اشک میریختم واسه اون خانوم بزرگوار 🥲
و گفتم که خودت هوامو داشته باش🥹🙂

تو اتاق ساعت بود
از رو ساعت که یازده نیم بود رو تخت دراز کشیدم تا ۱۲ ظهر روی تخت بودم
دردام رفته رفته بیشتر میشد
و هیچکس نمی اومد سراغم
تنها بودم تو اتاق
با اعصبانیت داد زدم
من خیلی درد دارم چرا دکترم نمیاااد
🤦🏻‍♀️والا

که دیگه اومدن
تا منو دیدن گفت افرین مامان موهای نینی تو میبینم😍
زور بزن
موقع درد زور بزن
منم هرچی میگفت رو انجام میدام
ولی خب دیگه نفسم بالا نمیومد
سریع واسم اکسیژن گذاشتن
شروع کردن به بریدن
و نینی به دنیا اومد🥹🥲🫠🫠
...
تو کامنتا ادامش.
مامان دلسا💞 مامان دلسا💞 ۲ سالگی
مامان ایوا مامان ایوا ۱۶ ماهگی
صدای من رو از یک سالگی میشنوی!
فراموش نمیکنم که چقدر روزهای اول سخت بود…
زایمان زودرس، NICU، زردی, کولیک، کمبود وزن، بی خوابی، درد جسم،درد روح، درد، درد و درد…
همشون چیزهایی بودن که من هیچوقت باهاشون روبه رو نشده بودم.
چرا هیچکس به من نگفته بود که چقدر قرار سخت باشه؟! چقدر بی خوابی کشیدن داره، چه استرس هایی رو باید پشت سرگذاشت! چرا هیچکس نفهمید وقتی گرم گرم وزن میگیره برای من یه دنیا ارزش پیدا میکنه…
چرا وقتی از سختیش میگفتم، از بی خوابی میگفتم همه حمله میکردن بهم که «اِاِاِ نگوووو ناشکریه… خودت خواستی…دیگه همینه مادری…» چرا واقعا؟!
مگه همدلی کردن با یه آدمی که تازه تو شرایط جدید قرار گرفته چقدر سخت بود؟!!! چرا بلد نبودن فقط گوش باشن، فقط آغوش باشن…؟!
با همه ی سختیهاش گذشت و من الان توی یکسالگی وایسادم و قراره شرایط کم کم مثل قبل بشه…
خوابها تنظیم میشه، خستگیها کمتر میشه، روتین قبلی برمیگرده و من قویتر ادامه میدم، با این تفاوت که یه عشق کوچولو همراهمه🫠