۱۳ پاسخ

من چی بگم که که دوران بارداری انقدر بد ویار بودم که حتی نمیتونستم بشینم جون نداشتم حتی آب هم نمیتونستم بخورم همش زیر سرم بودم وقتی بهش فکر میکنم تن و بدنم میلرزه ولی واقعا به بچه اول خیلی ظلم میشه چون همه چیز ازش دریغ میشه

اره همه اینا که گفتی کامل قبول دارم ولی یه مورد تنهایی بچه اولم هست،و فاصله سنی زیاد با بچه دوم که عملا به درد هم نمیخورن،،مثلا من و داداشم شیر به شیر بودیم اینقد باهم خوبیم وبازی میکردیم ولی همسرم با خواهرش ۵ سال تفاوت داره میگه اصلا به درد هم نخوردیم،،اصلا چیزایی ک من از خواهر برادریمون براش تعریف میکنم انگار تا الان نشنیده

وای منکه توهم حاملگی دارم انقددکه سختم بود هرکدوم ازمراحلش،زایمانش یجور،بعدزایمان یجور…تویه هفته ازمایش دادم سونو ام رفتم دوبار که مطمئن بشمم هیچیی نیست🤣

تو از بندگان خوب خدایی 😉💎
من حاملگیم راحت بودم ولی تا ۶ ماهه اول پدرمو دراورد هرچیییی بگی داشت کولیک رفلاکس همه چیییی واقعا حتی عکسای نوزادی رو هم که میبینم وحشت میکنم

ما نظر داشتیم اگ شرایطمون خوب‌بود ۸سالگی آتریسا باز بچه دارشیم ک با این وضع مملکت گفتیم دیگه نمیخوایم

من همسرم میگه بچه دوم بیاریم خودم قبول نمیکنم نمیتونم سخته اذیت میشم همین الان به کارام نمیرسم اگر دوتا بچه شد دیگه بدتر گفتم ساحل بزرگتر ک شد بعدن تصمیم بگیریم ولی اون نظرش اینه میگه سنم داره میره بالا شاید نتونم اینم بگم ۳۱سالشه تازه 🤭🤭😁

منمم اصن دیگه در خودم توانشو نمیبینم🥲مسولیت سنگینی هستش

من همسرم میگفت دومی دو سالگی این به دنیا بیاد هرچی بالا پایین کردم اصلا تصورشم برام سخت بود

من بارداری سختی داشتم
بچم ۸ماهه دنیا اومد ک درگیر بیمارستان بودیم
بعدشم با رفلاکس دستوپنجه نرم کردم
ولی با همه این سختیا دلم بچه دوم میخواد درآینده
دلم میسوزه برای پسرم اگه تک و تنها باشه
تنهایی خیلی سخته
امیدوارم ۳،۴سال دیگه خدا یه دختر بهم بده😊🥰

منم بارداری راحتی داشتم همیشه هم دوست داشتم دوتا بچه داشته باشم ولییی الان میگم مگه تک فرزندی چشه🤭😅

دقیقا موافقم

خوبه باز شما به ۳-۴ سال فکر‌میکنید من ۱٪ فکر میکنم اونم ۸ سال به بالا که دلا خودش بهم کمک کنه🤣🤣🤣

منم هم بارداري هم زايمان خوبي داشتم و بچه داري پروسش به جز. يك ماه اول براي كوليك. سختي نداشتم ديگ ولي تك فرزندي در نظر داريم
انشالله خدا كمكشون كنه

سوال های مرتبط

مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
خودمم اصلا دوست نداشتم پسرم مدرسه استثنایی بره چون از لحاظ ظاهری هیچ مشکلی نداشت و خیلی خیلی مهربون و دلسوز
و بی نهایت آروم😭الهی مادرش بمیره براش کاش میمردم و بچه م تو این وضعیت نبود برای یه مادر خیلی سخته که از بدو تولد بچش اونو تو درد و رنج و سختی ببینه😭😭😭
ولی خب از طرفی هم راضی نبودم که دائم تو خونه پبش من باشه و دوست و رفیقی نداشته باشه واسه همین شوهرم رو راضی کردم که چند تا مدرسه رو ببینیم اگه بد بود نمیزاریمش
وقتی رفتم دیدم واقعا ناراحت شدم نه برای وضعیت بچه هایی که اونجا بودن ها بخاطر اینکه بچه ی من خیلی سالم بود و اصلا مناسب اون محیط نمیدیدمش
واسه همین تصمیم گرفتیم که کلاس های کار و گفتار درمانیش رو ادامه بده و خودم تو خونه باهاش کار کنم...
الان که چند سال از اون روزا میگذره هر روز بیشتر از قبل احساس پشیمونی و عذاب وجدان میکنم و فکر می‌کنم در حقش خیلی کوتاهی کردیم که به خاطر دل خودمون از مدرسه و اجتماع دور نگهش داشتیم
همیشه به همسرم میگم ما خیلی کوتاهی کردیم در حق این بچه اگه سپهرم ما رو ببخشه خدا نمیبخشه😭😭😭
ولی خب دل مادرانم او لحظه طاقت نیاورد که بچم اونجا بره چکار کنم لعنت به این حس مادرانه😮‍💨🥺
الان وضعیت سپهر خیلی بهتره خدا رو شکر هر سال چکاپ میبرم و توی بدنش هیچ کمبودی نداره و این بخاطر اون صبح تا شب پای گاز ایستادنا وغذاهای مقوی و داروهای خوبی که تونستیم براش تهیه کنیم میدونم
و این کمی خیالم رو راحت میکنه که حداقل از لحاظ سلامتی براش چیزی کم نذاشتم🥺♥️