۱۰ پاسخ

من
من
من
من افسردگی بعد از زایمان که نه افسردگی از دست مادرشوهر گرفتم

مادرشوهرم زن خوبیه خیلی ..
شوهرم و دخترمو دوست داره منم دوست داره
موقعی که زایمان کردم درسته مامانم بود اما اونم اومد خونم خیلی کمک دست مامانم شد
غذا درست کردنو به عهده گرفت و ....
خدا خیرش بده همه عروسهاشو به یک اندازه دوست داره

واس تو پرش کردواس من یاد داده بودن بچه رو از من بگیره ببره بده ب اونا خدارو شکر تو۶ماهگی ازشون جداشدم ازمون کلاهبرداری شد خونمونو دادم رهن اومدیم اجاره پول لازم داشتیم بااین ک دوربودیمم خیلیییی اذیت شدم تا شیرم خشک شد موهام سفید شد فکرکن انگاری بچه امو از خیابون پیدا کرده بودم انگاری اسم گذاریش تو خیابون تو۴۰ روزگیش دنبال اخوند بودیم اسم بزارن رو بچم اذان بگن یه گوسفند نزاشتن شوهرم ببره . هی دخالت یه مهمونی مادرشوهرم گرفت برای بچم گفته بود همه رو شام میخواد بگه رفتم دیدم کاچی طوسی پخته از مهمونا پول جمع کرد ورداشت ب خودش انگاری بچمو واس گدایی مهمونی کرده بود 😑 وای چقدر بگم شوهرم انقدر کتکم زد خواهرش مادرش انقدر اذیتم کردن . هییییییی

اره منم بدم میاد
در طاهر محبت میکنه خیییلی و ازم تعریف میکنه عین دخترمی چون من بی نهایت بهشون محبت میکنم و احترام میرارم اما یجوری زیرکانه کرم میریزه که به هرکی بگی میکه نه دروغ میکی خیلی باهات خوبه که

مادرشوهرم شب زایمانم کاری کرد من با اشک و گریه رفتم بیمارستان برای زایمان…. نمیدونی تو این سال های زندگی چه کارایی با من کرد و چه دردایی تو دل منه خواهر… خدا آدم بدجنس و بد ذات رو الهی به زمین گرم بشونه… چه من باشم چه اون باشه…

من من متنفرم ازشون ادما نفهم و زبون نفهمین بشه ک نباشن دیگ راحت بشیم ازشون

من ارزوی مرگشو دارم ارزو دارم هرروز اشک بریزه

انشالله جزاشو ببینن
مادرشوهرم از آه منه همش مریضه. یه نقطه ش سالم نیست
ایشاللع آهت بگیره خواهر

به نظرم برو‌خونه بابات ازشون کمک بگیر

قهر کن برو خونه ی بابات بگو تا خونه جدا نگیری نمیام

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۲ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.