۱۲ پاسخ

خیلی ناراحت شدم عزیزم .
خدا پسر گلت و برات حفظ کنه

عزیززززم....قطعا خاطرش هیچوقت از یادت نمیره خدا ب دلت ارامش بده💖🙏

عزیزدلم قلبم درد گرفت این متن رو خوندم💔

عزیزم ناراحت شدم
رادینت سلامت 💝

عزیزم ، چه حس بدی 😔
خداروشکر که دوباره مادر شدی و رادین جون قشنگت سالم و سلامته

ایوای 😔
متاسفم برات عزیزم 💔
خدا رادین جون رو نگه داره برات 🧿

خیلی ناراحت شدم خدابهت صبربده گلم منم چهارم بهمن ازدست دادم پسرمو. برای منم دوروز پیشم بود😔

منم تو دوران عقد بچه ی چهار ماهمو خودم با اصرار همسرم سقط کردم و بعد ۸سال با هر چیزی یادش میفتم الان اگه بود ۵/۶سالش بود😔

اخی عزیزم

چقد سریع زایمان کردی؟؟کی کمکت کرد ؟
مادرت؟

دقیقا میفهممت منم تا فروردین میشه حالم بد میشه ۹ فروردین مثل تو شدم و هنوز یه غم بزرگ تو دلم سنگینی میکنه😔

عزیز دلم

متاسفم ،قطعا این خاطره ی تلخ هرگز از قلب و ذهنت پاک نمیشه
انشالله گل پسرت عاقبت بخیر بشه❤️❤️‍🩹

عزیزم. دقیقا منم بچه ی اولم رو تو 19 هفته از دست دادم.. هیچ وقت از یادم نمیره

سوال های مرتبط

مامان شکلات🍫 و 🫒 مامان شکلات🍫 و 🫒 هفته یازدهم بارداری
چند روز پیش رفته بودم بیرون، تازه تازه ماشینو برمیدارم و هنوز دستم راه نیوفتاده، شانسم اون روز مسیر خیلیییی شلوغ شد🥲🚘
تا میخواستم از پارک بیام بیرون ماشینو گازو میگرفتن، حتی یک آدم بی فرهنگ و🐄 اومد جلو وایساد😐😒
اعصابم به هم ریخته بود و پاهام شروع کرده بود لرزیدن، احساس ضعف میکردم و خیلی حالم بد بود، حس میکردم از پسش برنیومدم😔💔

خیلی ناامیدانه دنده عقب گرفتم ک شاید بتونم بیام بیرون از پشت ماشینش ک یهو یه آقای میانسال ک سوار موتور بود شروع کرد بهم فرمون دادن، جلوی ماشینا هم وایساد تا بتونم راحت از پارک بیام بیرون و حرکت کنم🥲😍❤️
انقدر هول کردم ک یادم رفت ازش تشکر کنم، ولی از صمیم قلبم قدردان محبتشم. امیدوارم هرجا ک هست حال خوبی داشته باشه و تو لحظه‌ای ک فکر میکنه دیگه راهی نیست، خدا یه راه جلوی پاش بذاره🥹

اینکه بهم امید داد و وایساد تا نتیجه رو ببینه واسم خیییلی ارزشمند بود🙂
این شکلی باشیم چقدر خوبه، چقدر خوبه حتی واسه یه غریبه نقش حامی رو باری کنیم وقتی پناهی نداره😇😇😇😇

انگار که اون لحظه، اون آقا دست خدا بود روی زمین برای کمک به من🥹خداحفظش کنه

خواستم این حال خوبو با شما هم به اشتراک بذارم ❤️🌱
مامان آرتین مامان آرتین ۲ سالگی
آرتین بردم خانه بازی گفتم روحیه جفتمون عوض بشه عوض ک نشد هیچ بدترم شد ی دختر بود ۹ سالش بود ولی ک چقد اذیت میکرد مربی گفت بیش فعالی داره الان تازه مثلاً قرص خورده اینجور گفت روزایی ک این میاد مشتریا زود میرن اینقدر ک این بچهرو ب گریه میندازه و وسایل رو ب زور از بچه ها میگیره فک کن بچه کوچک ۲ ساله رو میزد ک وسایل رو بگیره یهو میزد زیر وسایلشون ک درست کرده بودن تاب رو از قصد هل میداد ک بخوره تو سر بچه ها ک خودش بره سراغ بازی اینقدر ب این دختر گفتم خاله جان آروم باش نکن بچست نمی‌فهمه اذیتش نکن دیونه شدم رسماً گفت ی روز قرص بش نداده بودن آورده بودن پیشم ۴ ساعت گفت رسماً دیونه خونه شده بود خانه بازی گفت بچه سالم نمونده بود از دستش گفت اصلا انرژیش تمومی نداره گفت زنگم میزنم خانواده بیان ببرنش بشونم گفتم پیش من نیازی گوش نمی‌دن میارن می‌ذارم پشت در و می‌ره منم میگم دختر گناه دار مبارکش تو گفتم ولی اگه بلایی سر بچه ای بیاره می‌دونی ک تو مقصری تو ک می‌دونی اینجور نباید قبول کنی آرتین ک بچه ای رو نمیزنه لج کرده بود از دستش دیدم نیستش رفته بود دختر رو با مشت لگد میزد حرصی شده بود بچم
#پوشک #شیردهی #فرزندپروری
مامان حسین، توراهی🤰 مامان حسین، توراهی🤰 ۲ سالگی
سلام ،اگه شما جای من بودید چیکار میکردید ،من امسال پاییز میشم ۳۳سالم خداروشکر یه خونه ۸۰ متری داریم همسرم هم کارمنده ،همسر خوبی دارم همیشه تو خونه تو هر مرحله بچه داری بهم کمک کرده الان دو ماهه مدام میگه اصدام کنیم واسه بچه دوم من چون بارداری اول سختی زیادی کشیدم ۴ ماه بالا اوردم در حد بستری شدن تو بیمارستان حتی خون بالا میوردم،لکه بینی هماتوم داشتم استراحت مطلق شدم ۴ ماه اول خونه مامانم موندم پدر و مادرم وهمسرم خییلی بهم رسیدن ماه ۷هم به خونریزی افتادم گفتن احتمال زایمان زودرس داری از ماه ۸هم به شدت باد کردم شدم ۱۰۵ کیلو خلاصه همه اینا گذشت ،اینم بگم خدایی خیلی به مامانم اذیت کردم ،از خانوادم دورم بیشتر میرفتم خونه مامانم میموندم همسرم تنها خیلی اذیت شد،الان که اسم بچه دوم میاد نگران میشم دوباره اون روزا تکرار بشه با وجود بچه دوساله خیلی سختر میشه همسرم میگه نگران نباش من کنارتم ولی میدونم باز میخواد کنو ببره خونه مامانم ،خدایی مامانم گناه داره توان نداره به منو بچه ام برسه دوست ندارم اذیتشون کنم ،همسرم میگه سنمون میره بالا الان وقتشه من نمیدونم چیکار کنم همسرم هروز ۶صبح میره سرکار ساعت ۲ خونه است ولی من موندم چیکار کنم همسرم امروز گفت بریم مشاوره الان من تو دوراهی موندم😖
مامان لیموشیرینم👶 مامان لیموشیرینم👶 ۲ سالگی
بیاین یه اتفاقی رو براتون تعریف کن
چن روز پیش پسرم صب۵ بیدار شد دیگ اصلا نخابید
بعد صبحانه ساعت۱۰ اینا بود دیدم خابشون میاد رفتم شیشه پسرم رو پر کنم اونم اومد آشپزخونه
من آوردم شیرش رو گذاشتم کنار بالش تشکش
خودمم دخترم رو شیر میدادم دیدم پسرم اومد دراز کشید گفتم الان میخابه
منم خابم برده بود یکم بعد دیدم دخترم ی جوری صداش در اومد متفاوت بود
بیدار شدم ( یاد حرف خالم افتادم اونا رو یبار گاز گرفته بود بچش چن ماهه بود گفت ی مدل دیگ گریه کرد ترسیدم بیدار شدم دیده گاز گرفته همشونو بزور خودشو انداخته تو کوچه خبر کرده شوهرش بیهوش شده بود همون بچه داشت از حال میرف) وقتی گیج و خابالو بیدار شدم دیدم دخترم دوباره خابید
وای دیدم بوی گاز خونه رو برداشته عین معتادا لنگان و گیج شده رفتم آشپزخونه دیدم کل شعله ها رو پسرم باز کرده اومده خابیدع
فقط تونستم اونا رو ببندم دوباره اومدم خابیدم
( اصلا امکان ندارع ها من بچه ها خاب بودنی بخابم) هی فکرم پیش بچه ها بود نکنه گاز گرفته ولی نمیتونسم بیدار شم ی مدت گذشت دیدم بوی گاز رفته
یعنی خدا دخترم رو فرشته نجاتمون کرد وگرنه هر سه تامون تو خاب میمردیم دور از جون