۳۸ پاسخ

اسم همه اینا ب نظرم لذت مادر شدنه…👩🏼‍🍼🥹✨

به نظرم بچه داری هیچ لذتی نداره جز عذاب و اذیت 😕😕😕😕😕😕
من قبل بارداریم ۵۷ کیلو بودم ورزشکار ، سرکار میرفتم حقوق دلاری میگرفتم با شوهرم همش بزرگترین دغدغه مون این بود که امسال کجا بریم مسافرت کدوم کشورو بریم ببینیم
الان چی!!!! شوهرم حتی میاد سمت من که بغلم کنه دلم میخواد از وسط نصفش کنم
عین گاو میخورم که شیر بدم شدم ۶۴ کیلو ..
اصلا حالم از این استرس به هم میخوره 🥹😭😭😭😭

اره خیلی بد شده یه لباس درست نمیتونم بپوشم همش باید به بچه برسم اونم مرتب کنم

اره منم زندگیم تقسیم شد ب دو دسته قبل بجه و بعد بچه

زندگیتون پایدار عزیزم

منکه چقد باشگاه رفتم اندامم دورس کردم 🥹الان بعد سزارین شکم دارم بیرون نمیتونم برم همچی کلا کنسللل شد 🥺حالا بروز موهامو شونه می‌کنم 🤦🏻‍♀️🫠

چقدر خوشگلی شایسته جون😍❤️

منم همینم دقیقا الان ۴۰روزه ناخونامو ترمیم نکردم مژه نذاشتم باشگاه تعطیل یکمم بی حوصلم ماهایی که خیلی زندگی اکتیو و پرهیجانی داشتیم برامون خیلب سخت میگذره ی وقتا میگم الان وقت بچه نبود برام چندسال دیگ بهتر بود

هنوز خوشگلی که 😍

عمیقا خودمو نمیشناسم شایسته جون.
از یه دختری که یکسره اویزون کوه و درخت و دوچرخه بود،یکسره سوار موتور بودم اون همه سفری که با کوله پشتی و موتور میرفتیم..
یک دختر دائم الخمر شوخ و شنگ تبدیل به یه زن سالخورده که مادر شده😐😂😂
همینقدر تغیر سبک زندگیم عجیبه واسم
بی نهایت دوسش دارما ولی حداقل تا حد زیادی برای کالبد قبلیم دلم تنگ میشه

اره دقیقا درسته خیلی سخت و پرمسئپلیت باید از همه چی بزنی

من یه سری چیزام تغییر کرده فقط هنوزم به سفر و مهمونی میرسم مثل قبل فقط دیگه به جا ۲نفر ۳نفریم😍

شایسته جون درخواست دوستی دادم میشه قبول کنی

منم خوشحال نیستم خیلی
از سینه هام از شیر دادن
از پهلو هام
از خودم متنفرم

انقدر زود میگذره و‌ فسقلت بزرگ‌میشه دلت برا تکوم این روزا حتی سختیاش پر میکشه تا ی ثانیه باز این کوچولو بودنش برگرده
من خودم اولش اصلا بچه نمیخاستم دختر اولمو هدیه بی برنامه ای بود ک‌خدا بهمون داد اما اگ‌بگم بعد هفت سال دومی‌رو‌فقط برااین اوردم ک دلم‌برا کوچولویی های دیانا تنگ شده بود دروغ نگفتم....
دوباره روزای مستقل شدن و توجه ب خودتو و تفریح برمیگرده ب زودی اما این روزا خاطره میشه.لذت ببر از مادر بودن و لحظه هات..

اره برای منم خیلی سخته قبل بارداری روتین داشتم مرتب باشگاه میرفتم الان خیلی از خودم دور شدم ولی عاشقانه مادری میکنم براش🤱❤️

عزیزم منم این حسو دارم چون مثل شما عاشق بیرون رفتن بودم دلم میخاد برم بیرون خرید ولی بچه 28روز کجابزارم برم دلم خیلی گرفته

خیلی زیاد تغییر کرده بااینکه اولی نیست ولی بعد 11سال انگار اولیه منی ک نمیذاشتم یه روز باشگام اینور اونور بشه و مراقب هیکلم بودم.نمیذاشتم مژم و ناخنم ب ترمیم برسه الان ازاول بارداری ناخن ندارم 40روزه میخام برم مژه بذارم وقت نمیکنم.. 17کیلو اضافه وزن دارم🥲🥲
شب نشینی اخرهفته هاهم ک بکل تعطیل شده🫠🫠ولی می ارزه همه اینا فدای یه تار موش

هنوز خوشگلی که 😍😍😇

اره خیلیییییی اصلا امکان نداشت نامرتب باشه خونه ام و ظاهرم اما الان زامبی ام🤣🤣🤣 الان یه حموم میرم کلی ذوق میکنم🤣

واقعا سخته

دقیقاااااا
اینو با تمام موجود میفهممو درک میکنم🥺🥺💖
الان تمام تلاشم اینه که مادر فوق العاده ای باشم

مامان زیبا ♥️

اوایلش اینجوریه عزیزم
بعد کاملا به این شرایط عادت میکنی و زندگیت رو روال جدید تنظیم میشه، باز مثل سابق به خودت میرسی
😍😍😍😍😍
ولی واقعا اوایل بچه داری سخته

عشقم میتونی کناربچه بازم به خودت برسی فقط برنامه ریزی دقیق داشته باش وبچه روزیادبغلی نکن همیشه بچه روببرتوشلپغیا بازاروخریدوبیرون که عادت کنه اگر عادت نکنه بعدهاتواذیت میشی من دختر بزرگمو بازاینجوری عادت دادم سه سالشه ولی بازخودش کمکم میکنه بیشتروقتا وازاجیش حتی مراقبت میکنه بچه واقعاشیرینه

دقیقا گفتی من الان دیگه بابچم مهمونی این چیزارومیگیرم ومیرم باهم میریم خریدبچه رودارم عادت میدم که بعداذیت نکنه

من فک میکنم خاب میبینم با خودم میگم چجوری ی انسان میتونه اقندر تفغیر کنه ازون ب این 🥲

دقیقل همین چیزاش برای من خیلی سختتر کرده بچه داریو
اینکه امسال عید باید بشینم خونه همیشه قبل عید برنامه مسافرتای ۱۰ ۱۵ روز میچیدیم
هر ماه مسافرت بودیم الان هیچی به خودم امید میدم بچه بشه یه سالش میشه رفت ولی فک نکنم میگن همش سختتر میشه-بچه داری

من که افسردگی گرفتم کارم به خوردن دارو کشید هیچ جوره نمیتونستم شرایط جدید رو بپذیرم از یه زن شاغل و مستقل که دائم توی محیط بیرون بودم شغل خوبی داشتم سفر میرفتم تفریح میکردم تبدیل شدم یه آدم خانه نشین که فقط داره بچه رو ترو خشک میکنه و استرس کولیک و رفلاکس داره تازه خودمو با شرایط جدید دارم وفق میدم

منم اهل تفریح وطبیعتم وهمش درحال جستجووایرانگردی بچم ی ماهشه برج پنج یعنی چن ماه دیگه قراره بریم دره نوردی شیراز (رغز)نینی خوشگلمم پیش مامانم میزارم سه چهارروز نگهش داره.انشالله یکساله ک شد با خودمون میبریمش .

دقیقااا
من خیلی اهل مهمونی نبودم ولی خیلی به خودم میرسیدم ولی تو حاملگی دیگه واقعا حوصلشو نداشتمم و هیچی تنم نمیشد اعصابم خرد بود ولی بعد زایمان دوباره دارم به خودم میرسم
ولی خب خیلی چیزا تغییر کرده...من ادمی نبودم که خونه بمونم یه روز الان هفته ای دوبار کلا میرم بیرونم...کارم کلا لغو شده...سوارکاری کلا کنسل شد...باشگاه کنسل شد...
خیلی شیرینهه ولی بعضا واقعا دلم تنگ میشه

دو روزه منم تحت فشارم و امروز دیگه واقعا کم اوردم
از همه چی دور شدم خودم،زندگیم،همسرم اولویتم شده کارن دائم دارم به اون رسیدگی میکنم🥺منی که همیشه بیرون بودم و خرید و تفریح الان همش تو خونه ام نمیدونم زمان چطور میگذره
همین که یه لبخند میزنه و تو چشام نگاه میکنه همه چی از یادم میره میگم فدای سرش بذار لذت ببرم از وجودش زودی میگذرن این روزاهم✨️🌱

دقیقا دیروز بخاطرهمین موضوع نشستم یکم گریه کردم. واقعا مادرشدن خیلی حس خوبیه شیرینه ولی یه مدت ادم باخودش غریبه میشه. باید با وضعیت جدید کنار بیای باید قبول کنی که دیگه تفریحات گذشتت فعلا کنسله. عادت کردن بهش یکم طول میکشه. دلم میخواست مثل قبل راحت پاشم اماده شم و برم بیرون ولی خب فعلا نمیشه. یکم بزرگترشن شرایط بهترمیشه ایشالا 🥹

من قبلش انگار آدم سالم تری بودم از لحاظ روحی و انگارخوشگل تر بودم🥲
ب خودم و همسرم بیشتر توجه داشتم الان کل زندگیم شده کارای نیلماه

عزیزم همچنان هم یک مامان قشنگ و خوبی😍😍

كاملا درك ميكنم چى ميگى

واقعا بچه داری خیلییی سخته انگار از همه چی عقب میمونی دیگه دست پات بستست نمیتونی کاری انجام بدی
پروسه خیلی طولانیه تا یکم از آب گل در بیارن اذیتشون کمتر بشه😮‍💨

هنوزم یه مامان جذابی😍این روزای سخت ماام تموم میشه. منم واقعا نیاز دارم یکم برای خودم باشم ولی خب مادر بودن و انتخاب کردیم

سوال های مرتبط

مامان هومان مامان هومان ۸ ماهگی
مامانا نمی دونم من خیلی حساس شدم یا انتظار زیادی دارم یا نه واقعاً بقیه برام کم کاری می کنن !
مامان من هی می گفت بچه بیار خودم کمکت می گیرم ، بچه من به دنیا اومد و مامانم گفت بچه ات سنگینه برای من سخته بلندش کنم کمردرد دارم ! پنج روز اومد خونم موند هی گفت پسرت خیلی گریه می کنه ، خیلی زور می زنه من روز پنجم گفتم برو خودم بچه ام رو می گیرم ! من چهل روز اول که سخته بدون کمکی بچه ام رو خودم نگه داشتم تو این شرایط گربه ام رو از دست دادم و خیلی ام تحت فشار بودم !!
حالا پسرم واکسن زده شوهرم که دیشب خوابید و من تا صبح بیدار بودم صبح خواستم دو ساعت بدمش شوهرم و بخوابم گفت باید برم فلان جا بابات نیست گفته من برم !!!
من خیلی ناراحت شدم مامانم الان اومد خونم گفت والله شما هم بچه بودید اذیت نمی کردید مگه اینکه مریض می شدید !! منم گفتم مامان بچه منم اذیت نمی کنه الان واکسن زده شما جای اینکه کمک کنید واسه من کارم می تراشید بابا چرا روزی که بچه من واکسن زده رفته تفریح که شوهر من جاش بره کارش رو انجام بده !؟ من دست تنها بودم پدرم درومده ، گفت می یومدی بچه رو به من می دادی شوهرت نبود گفتم مرسی تو همین طوری هی می گی بچه ات بداخلاقه من از پس بچه خودم بر می یام شما برام کار نتراشید .
ناراحت شد رفت ، ولی منم ناراحتم من و داداشم رو مامان بزرگام دو ماه نگه داشتن مامانم نفسش از جای گرم بلند می شه من یه کمکی ندارم خودم تنهام بهم نمی گه خرت به چنده ؟! آشپزی می کنم بچه ام رو نگه می دارم از بچه ام ایراد می گیره دیگه زورم می یاد😑
مامان هومان مامان هومان ۸ ماهگی
چند تا چیز که تو بارداری خریدم و تو خریدشون شک داشتم ولی الان خیلی بدردم خوردن .
یکیش پد تب بر بود که دیشب نجاتم داد و تب هومان رو کنترل کرد تا صبح
دومی نویز گیر بود که تو سفر واقعاً به دردم خورد
سومی قنداق سوئیسی بود که همین الان که کوچیکه هومان رو می خوام رو پام بخوابونم گاهی اوقات زیرش می ذارم
چهارمی پووار بینی بود که فکر می کردم استفاده نمی شه ولی روزی دوبار بینی هومان رو باهاش تخلیه می کنم
پنجمی دستگاه استریل بود که هفته ای دوبار دارم باهاش شیشه و پستونکای پسری رو استریل می کنم و از جوشوندن راحت شدم
و آخری شیشه شیر اونت بود بین خرید دکتر بروان و اونت دودل بودم که دکتر بروان خریدم چون همه می گفتن بهتره و بعد چون شیردوش اونت خریدم مجبور شدم شیشه اونتم بخرم و هومان اونت رو خیلی بیشتر دوست داره و راحت تره باهاش پس الان من پنج تا شیشه اونت دارم😂
عکسم برای زمانیه که هنوز مادر نشده بودم و دغدغه ام شام و چیدن میزای مهمونیام بود ، یادش بخیر انگار خیلی از اون دوران فاصله گرفتم😅
مامان رهام مامان رهام ۱۰ ماهگی
مامان نی نی✨ مامان نی نی✨ ۵ ماهگی
سلام❤️

هر وقت تو سختی زیادی قرار میگیرم دچار یه نوع بی حسی و انکار میشم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده به روی خودم نمیارم . نمیدونم دلیلش چیه ولی کلا چیز خوبی نیست به نظرم باید قادر باشم که در لحظه ناراحتی رو حس کنم و دربارش صحبت کنم 🦦🌟

دو هفته پیش همسرم عمل جراحی داشت و همه کارها افتاد گردن خودم . یعنی امروز متوجه شدم که دو هفته گذشته . من کامل از قید زمان خارج شده بودم دوباره .🚶🏻‍♀️✨

با نی نی دو ماهم و دو تا کوچولو دیگم تنهایی خیلی جاها رفتم و خیلی کارایی که حتی بدون بچم انجام نمیدادم مثل خرید و ... انجام دادم . متوجه یه قسمت دیگه از وجودم شدم که چقدر توانمنده ولی فقط فکر میکنه که نمیتونه.🦥 فقط قیافه ماشین جلویی که با بچه تو بغلم رفتم بنزین بزنم😂💀

یادمه وسطای ماجرا دلم گرفت چرا کسی به داد من نمیرسه ولی باز انقدر بچه ها سوال پرسیدن که یادم رفت در ادامه غصه بخورم😂🐣

همون لحظه که خسته شدم همه چیز بهتر شد و ماجراها تموم شد.مثل اینکه میخواستن ببینن توان من چقدره و کی کم میارم🌝⚡