۹ پاسخ

شوهرم خیلی بچه ننس.یبار تو دعوا بهم گفت اول مامانم. ولی من هیچوقت پسرمو مامانی نمیکنم. بهش محبت میکنم اما زندگی عروسمو خراب نمیکنم که هرروز نفرین و فحش بخورم

خدا منو ببخشه حتی شده گاهی از عصبانیت نفرینشم کردم😭😭

من همیشه میگم پسرم زن گرفت ازش طلاق بگیرم ینی اینک واقعا از زندگیش بکشم بیرون😂😂😂 چون واقعا مادرشوهر این مدلی واقعا عذاب اوره

و همیشه خود شوهرم میگه بابام نسبت به مادرم بی توجه بود و همه کارای مادرمو من انجام میدم...
ولی خیلی حس بدی دارم نسبت به مادرش با اینکه خیلی زن خوبیه و مهربونه ولی سر همین قضیه که شوهرم حتی از اداره میزنه می‌ره بهش سر بزنه و شب جدا می‌ره پیش و... خیلی متنفر م ازش و هیچوقت نتونستم دوسش داشته باشم یا حتی حس بهتری نسبت بهش داشته باشم

بخاطر همینه که میگیم یه جایی باید تروماهامونو بذاریم زمین و سعی کنیم به نسل بعد منتقلشون نکنیم

ما برای چیزی که در حال حاضر هست نمیتونیم کاری کنیم و اصلاحش کنیم
تنها راه اینه که خودمون ادامه دهنده این زنجیره نباشیم و از این قضیه و پیام مامان حامی جونم درس بگیریم 😍
دمت گررررررم دخترررر🩷

دقیقا شوهر منم همینه و منم ناخودآگاه همیشه هدفم وابسته کردن پسرم به خودمه

وااااای تو ایران پره دور برم به چشم دیدم

واییییی دقیقااااا شوهرم اینجوریه بهش میگم پسرمو مامانی میکنم 🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

سوال های مرتبط

مامان نیکا خانم مامان نیکا خانم ۱۵ ماهگی
یه چیز جالب و شایدم بد🥲❌❌❌








یه بار دیدم یه خانمی تاپیکی گذاشته بود نوشته بود خانمهایی که بچه دوم یا سوم آوردین،کدوم یکی بچهاتون بیشتر دوست دارید،تعجب کردم رفتم جوابا رو بخونم پیش خودم گفتم احتمالا همه گفتن معلومه که بچهامون به یه اندازه دوست داریم و این حرفااا
ولی خیلی گفته بودن مثلا بچه اولمون بیشتر دوست داریم
بعضیا گفته بودن دومی یا سومی رو بیشتر می‌خوایم
یه لحظه دلم گرفت،یعنی منظورشون از این که اون یکی رو بیشتر می‌خوایم بیشتر دوست داریم چیه؟!🥲🥲
اگه روزی که این بچها بزرگتر شدن و به این درک رسیدن که پدر مادر خواهر یا برادرشون از خودش بیشتر دوست داره و بینشون فرق میذارن چه حالی پیدا میکنن؟زندگیشون از اون به بعد چه مدلیه؟حسشون به این دنیا به پدر مادر چیه ؟! واقعا چرااااا وقتی حتی نمیتونید عشق و محبت یک اندازه هم به بچهاتون بدید اصرار به آوردن بچه های بعدی میکنید؟
این زندگی این دنیا همینطوریش همه جوره سخته همه جوره بچهامون کم و زیاد کمبودهایی دارن تو زندگی دیگه خدایی اینطوری بهشون لطمه نزنید،
اگر فکر میکنید بعد اینکه بچه بعدیتون پسره دیگه همه زندگیتون میشه فقط پسرتون یا بعدیتون دختره هم و غمتون فقط میشه دخترتون خوااااهشا نیارید آقا نیااارید
مدال نمیدن بخدا،افتخارم نیست
فقط نسل افسرده غمگین و منزوی تحویل میدین😓🫠
مامان مهوا مامان مهوا ۱۰ ماهگی
خانم ها وقتی مادر میشن از یه زندگی آروم یهو پرت میشن تو مسولیت و تنش مسولیت و تنشی که همه اش استرس و بی خوابی و ناآرامی...همراه داره علاوه بر اون مشکل خودشون بدنش تغییر میکنه پوستش مثل قبل نیست ریزش مو داره و اصلا نمی رسه که برای خودش وقت بزاره
بد تر از همه اینه که هیچ کس نمیفهمه که یه مادر تو چه وضعی مثل خسته شدی یه داد کوچیک میزنی که بچه اینقدر نق نزنه شوهرت مخصوصا به جای اینکه تو رو درک کنه میگه چرا سرش داد زدی مگه از خونه بابات آوردی و این بزرگترین غم دنیاست که تو زاییدی و زندگی تو بیشترین تغییر و کرده
یا میری مهمونی علاوه بر بزرگترها دختری که مجرد فکر میکنه چون شاغل و بقیه بهش پرو بال دادن خیلی بزرگ شده میپرسه چی بهش میده غذا میخوره از خودتم سوال نمی پرسه اینقدر فرهنگ داره
عزیزم هیچ کس از من مادر به بچه نزدیکتر نیست و زحمتش و نمی‌کشه
دقیقا مثل مادر خودت که زحمت کشیده ام به جای اینکه تو رو درست تربیت کنه که پسر هستی در آینده به همسرت مادر بچه ات حرف چرت نزنه یا توی دختر که به هم جنس خودت احترام بزاری نه فضولی سرش تو زندگی دیگران بوده که تو هم الگو گرفتی
یاد بگیریم چه پسر و چه دختر درست تربیت کنیم
نه گلی بکاریم بعد یادمون بره حرصش کنیم فقط اب و کود بهش بدیم بزرگ بشه
مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۲ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
یاسمین
پارت ۴۱

من یه دلیل بزرگ داشتم برای اینکه سهراب رو انتخاب بکنم حامد بعد از جدایی از نیارا خواهر سهراب رو گرفته بود که یعنی نسبتشون می‌شد پسرخاله و دختر خاله.
از بعد اینکه حامد ،نیارا رو طلاق داد،خاله‌هام یه جور دیگه به مامانم نگاه می‌کردم یه جوری باهاش حرف می‌زدن که انگار یعنی تربیت تو مشکل داشت.
منم با خودم گفتم هم سهراب پسر خوبیه هم می‌تونم اینجوری این لکه رو از دامن مامانم پاک بکنم.
از یه طرف دیگه ته دلم خیلی خوشحال بودم احساس آزادی می‌کردم...
احساس نجات...
قرار بود گوشی برام بگیره،
هرجوری دلم می‌خواد لباس بپوشم.
هر وقت دلم می‌خواد اجازه داشته باشم از خونه برم بیرون.
همه آنچه که خونه پدرم نداشتم...
اما ازدواج با سهراب بدی خودشم داشت دیگه اجازه نداشتم درس بخونم،
اجازه نداشتم سر کار برم .
فقط باید خانه دار می‌شدم .
اما قبول کردم...
فاصله بین خواستگاری تا عروسی ما فقط دو ماه طول کشید و من رفتم طبقه بالای خونه مادر شوهرم یعنی خالم زندگی کردم.