ادامه......
خودشونو با زور مینداختن رو شکمم و میگفتن زور بده وای که چقدر بد بود انگاری نفسم بند میومد ولی بازم جیغ نزدم‌گریه نکردم چون فقط به ویهان فکر میکردم و تمام قوام ذو گذاشته بودم برای زور زدن
برش اینارم زده بودن یهو دکتره که چن دقیقه قبل رفته بود میگفت تو حالا حالاها زایمان نمیکنی اومد و سرم داد زد که زور بزن و خودش هم دستشو کامل احسا س کردم که کرد تو😅با یه چرخش سرشو بیرون اوردن و بدنشم لغزید و اومد
دیگه جفتم دو تا سرفه زدم و خارج شد
ویهانو گذاشتن رو سی.نه م و یهو جیش کرد روم😂 انقدر خوشحال بودم که تونستم از پسش بربیام ولی یهو‌داد زدن که بگید دکتر برگرده خونریزی شدید داره و رحمش جم نمیشه باید ببریم اتاق عمل
اقا چشمتون روز بد نبینه مردم گفتم بچه م یتیم شد چن نفر ریختن تو اتاق و دونفر پاهامو گرفتن دونفر دست دو نفر امپول میزدن تو رحمم هیچیم بهم نمیگفتن بعد یه ربع موفق شدن با امپول و قرص جلوی خونو بگیرن و رحمم جم شه اما هی میکفتن مقدار خونریریتو باید بهمون اطلاع بدی اگه از خون پریود بیشتر باشه فوری اتاق عمل🫤خدا بهم رحم کرد
اما دیگه دلم نمیخواد راهم به اونجا باز شه😅
و اینگونه شد من در ۱۶بهمن۱۴۰۳ساعت۱۲:۳۰ مامان شدم🥹

تصویر
۱۱ پاسخ

الان میگم خداروشکر که طبیعی نبود.... مثل فیلم سینمایی بود عزیزم چقدر سخت بوده ....

عزیزم بهم درخواست میدی اکانت قبلم مسدود شد الان تو جزو دوستام بودی🥺

اوخی نی نی 🥹❤️
از الانش خییییییلیییی لذت ببر خخخخیییییییلییییی زود تموم میشه این دوران خوشمزه 🥲💔

خواخوژی کا بوت

تولد پسر گلت مبارک خدا برات نگهش داره
تولد منم 16بهمن😍

بهشت هم واسه زیر پای‌مادر کمه عزیزم
خدا برای هم نگهتون داره انشالله

وای مث من شدی البته من ب اتاق عمل کشیدم چهارساعت داخل اتاق عمل بودم

وای هر موقع یادم میاد بیمارستان و تنو بدنم میلرزه

الهی عزیزم تولد گل پسرت مبارک باشه
دقیقا منم بعداز زایمان خونریزی کرد رحمم و با هزار تا قرص و آمپول قطع شد خدا رحم کرد بهم

قدمش مبارک باشه عزیزم

اینم اولین سلفی من و پسری تو بیمارستان😅♥️

سوال های مرتبط

مامان ویهان💙 مامان ویهان💙 ۱ سالگی
ادامه.....
تا کارای بستری و بردنم به اتاق زایمانو انجام دادن فک کنم ساعت۸اینا شد بعد گفتن باید ۴سانت بشی بگیم ماما همراهت بیاد منم استـــــــــرس ولی هرچی درد ها میومد سعی میکردم اروم باشم و نفس عمیق بکشم اصلا دوس نداشتم زحماتی که کشیدم با جیغ زدن به باد بدم چون هر۶تا جیغ بچه رو یه سانت میبره بالا و دهانه ی رحمم سفت میکنه .....
خلاصه همش به این فکر میکردم که قراره به زودی ویهانو ببینم و این دردهام به خاطره هورمون عشق(اکسی توسینه)که من دارم تحمل میکنم
یکی از خوشحالی های اونروزم این بود که مامایی که داده بودن به من بیمارستان دوست دوران راهنمایی م بود اسممو دید گفت عه تویی منم چقدر خوشحال شدم گفتم میترسم اونم هی میومد سر میزد و دلداریم میداد تا قبل اومدن ماما همراهم واقعا دلگرمیم بود
ساعت ۹و نیم ماما همراهم اومد و من ۴سانت بودم باهام ورزش کرد و ابمیوه و اجیل میداد بهم تقویتم میکرد خیلی خوبه من اونروز تو تا همراه خوب داشتم واقعا دیگه خودش کیسه ابمو زد و من ساعت۱۲فول شدم ولی نگم از زور زدن زایمان بدترین قسمت هی میگفتن زورهات خوب نیست ناخوداگاه بدنم و پاهام به لرزش شدید افتاده بود میگفتن زور بزن بچه خفه میشه ها.......
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۶:دکتر گفت بهش ابمیوه بده بخوره تا میام دوباره رفت و اومد خیلی رفت و‌امد میکرد از اتاق به بیرون
برگشت و گفت زور بزن دوباره چند تا زور و نفس عمیق و فوت کن و آروم باش و دوباره رفت بیرون چند دقیقه بعد اومد داخل دوباره شروع که خوب سرشو میبینم باید زور بزنی دیگه تو کانال زایمان کاملا گوشی تلفنش زنگ خورد دستکش رو نصفه از دست باز کرد گوشی رو جواب داد و همچنان جلوی پای من نشسته بود دوباره گوشی رو گذاشت کنار و شروع کردیم زور زدن و نفس کشیدن یهو برش رو زد و یه رگ رو هم برید خون فواره میزد بیرون ازش خودش ترسیده بود معلوم بود شوهرم پشت سرم بود به اون گفت باباش بیا ببینش موهاش معلومه ها یاسی خانوم عالی بودی یه کم دیگه تموم و رگ رو‌ سوزوند و دوتا زور زدم و اون خانم مسن هم با آرنج به شکمم فشار آورد و کسری دنیا اومد خیلی درد داشتم این پنج دیقه آخر کل رگ های بدنم داشت پاره میشد فقط دست های شوهرمو با تمام وجود فشار دادم و جیغ زدم وقتی کسری اومد همه درد هام رفت انگار که منم با اون دینا اومدم همونقدر سبک شدم بچه ام مثل یه گوله برف سفید و گرد بود با صدای آروم گریه میکرد و صدای ملچ مولوچ کردنش تو اتاق پیچید دکتر دوباره رفت بیرون و بعد پنج دقیقه برگشت و منو بخیه کرد کاملا حسش میکردم ولی انگار دیگه این درد ها برام دردی نبود که اخ و اوخ کنم براش بخیه زد و گفت دو سه تا بخیه خوردی من زیبایی هم برات انجام میدم حتی به شوهرم گفت یه جوری بخیه میزنم که اصلا نفهمید یه بار زایمان کرده بخیه هاش رو زد و رفت من موندم و پسرم تو تخت کنار منتظر دکتر اطفال و همسرم حدود یک ربعی منتظر موندیم همونطوری تا خدماتی ها اومدن
مامان خانوم کوچیکِ مامان خانوم کوچیکِ ۱۳ ماهگی
۶ساعت درد بیخود کشیدم
صبح ک شد فقط میخواستم وارد اتاق عمل بشم و زود تموم بشه این درد لعنتییی
هی از این برانکارد به اون برانکارد جابه‌جام میکردن
با هر تکون درد امونمو میبرید
این جاش خیلی جالبه و اعصاب خورد کن😑 میخواستن وارد اتاق عملم کنن یکی اومد دوباره دست کرد تو....معاینه‌م کرد 😐گفتم برا چیییی معاینه میکنی دیگه
از بالا به پایین نگام کرد گفت این همه جیغ و گریه فقط برای۲سانت؟😒
عوضی کاش یبار دیگه ببینمش😑👊😒البته قیافه‌شم یادم نیس😂
خلاصه که رفتیم اتاق عمل
اتاق سبز رنگ با کلی خانم و یه آقا که قرار بود بی حسی بزنه بهم
خانما صحبت های معمول روزمره میکردن یکی از صبحونه حرف میزد یکی از قرارش یکی از خوابش...و من تودلم میگفتم خوشبحالشون درد ندارن راحتن😿😂
دکتر اومد بی حسی زد اولش پای راستم گرم شد و بعد کل بدنم
خوابوندنم یه پارچه گذاشتن جلوی روم که چیزی نبینم
گریه میکردم نمیدونم چرا اشکام بند نمیومد
که یهو حس سنگینییییی رو قفسه سینه‌م کردم فشارررش انقد زیاد بود ک از ته دلم جیغ کشیدم و بعد صدای گریه دخترکم به گوشم رسید
اخیشششش تموم شد دیگه نفهمیدم چطور شد وقتی به خودم اومدم که تو بخش بودم❤️
مامان علی 👶🏻🫀🍓 مامان علی 👶🏻🫀🍓 ۱ سالگی
خب خب سلام و شبتون بخیر 🌙✨️💛
من اومدم پارت آخر زایمان طبیعی رو بزام🙂
اگه تازه میخوای بخونی 😊
بیا دوتا تاپیک قبل هم بخون 🫂
# پارت آخر

روی ویلچر بودم و خدارو شکر میکردم
درد داشتم اما خب حس خوبی داشتم، از اینکه دارم واقعا مادر میشم، داره علیم به دنیا میاد🫠🥲
منو برد به اتاق زایشگاه
خوشبختانه تو کلاس های بارداری اتاق زایشگاه رو دیده بودم
خلاصه که کمکم کرد دراز کشیدیم روی تخت و گفت صبر کن که دکترت بیاد
منم تو حال خودم بودم
خسته بودم و خوابم میمود
تخت زایشگاه کنار پنجره بود
نور ، و آفتابِ گرم و خوبی روم افتاده بود
منم بابت این نور گرم خیلی خوشحال بودم
همش توفکرم این بود که
خدا چقدر منو دوست داره و چقدر قشنگ داره میچینه برام
درحالی که من، از زایمان یه غول بزرگ تصور میکردم و کلی ترس داشتم
خودمو رها کردم تو آغوش گرم خدا،آغوشی که با نورِ زیبایش منو بغل کرده بود

خلاصه، هر ۱۰ دقیقه مبودن فقط نگام میکردن میرفتن
منم با هر درد یه ناله ریز میزدم
تو ایام فاطمیه بود
متوسل شدم به حضرت زهرا و اشک میریختم واسه اون خانوم بزرگوار 🥲
و گفتم که خودت هوامو داشته باش🥹🙂

تو اتاق ساعت بود
از رو ساعت که یازده نیم بود رو تخت دراز کشیدم تا ۱۲ ظهر روی تخت بودم
دردام رفته رفته بیشتر میشد
و هیچکس نمی اومد سراغم
تنها بودم تو اتاق
با اعصبانیت داد زدم
من خیلی درد دارم چرا دکترم نمیاااد
🤦🏻‍♀️والا

که دیگه اومدن
تا منو دیدن گفت افرین مامان موهای نینی تو میبینم😍
زور بزن
موقع درد زور بزن
منم هرچی میگفت رو انجام میدام
ولی خب دیگه نفسم بالا نمیومد
سریع واسم اکسیژن گذاشتن
شروع کردن به بریدن
و نینی به دنیا اومد🥹🥲🫠🫠
...
تو کامنتا ادامش.
مامان سبحان مامان سبحان ۲ سالگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد
مامان جوجو 🐥 مامان جوجو 🐥 ۱۷ ماهگی
تجربه من از عمل همورویید یا بواسیر: قسمت سوم:

یکشنبه نوبت عملم بود. ساعت ۱ ظهر رسیدم بیمارستان. ساعت ۲ دکتر اومد و من ساعت ۳ عملم شروع شد. وقتی چشمامو باز کردم ساعت حدود ۵ و نیم بود یعنی از شروع عمل تا ریکاوری و به هوش اومدن شد دو ساعت و نیم. یه نیم ساعتی هم رو تخت دراز کشیده بودم و دقیقا ساعت ۶ غروب از بیمارستان زدیم بیرون. این از زمانش...
اول که رفتیم بیمارستان خییییلی استرس داشتم. انتظاری که قبل عمل میکشی واقعا به ادم اضطراب میده. مخصوصا که دور و برت هم پر از بیماره که عمل کرده ان. یه سری سوال پرسید و به خاطر حساسیت فصلی تو پاییز که دارم یه برچسب آلرژی زد روی دستبند عملم. هیچ فلزی نباید همراهم میبود و کل لباسامو با لباسهای مخصوص عمل عوض کردم. کاشت ناخن و لاک هم ممنوعه برای گرفتن اکسیژن. رفتم تو اتاق عمل. رو تخت دراز کشیدم. وسط تخت سوراخ بود و مقعدم رو داخل اون‌حفره قرار دادم. بهم یه سرم وصل کردن و آمپول بیهوشی زدن و دیگه چیزی یادم نمیاد تا وقتی چشمامو باز کردم و تو بخش روی تخت بودم. هیچ دردی نداشتم. هیچ سوزشی نداشتم. فقط گیج گیج بودم. دلم میخواست یک هفته بخوابم. بهم یه سرم وصل بود که فهمیدم مسکن هست. حالت تهوع نداشتم برای همین برام آب و آبمیوه آوردن. سرمم که تموم شد یه کم درد و سوزش داشتم ولی خیلیییی کمتر از وقتی که میرفتم دستشویی. بعدش ترخیص شدم. پایین اومدن از تخت برام یه کم اذیت بود‌. چون هم حال نداشتم هم درد و سوزش داشتم کمی. ولی خودم اومدم پایین و نشستم رو ویلچر. میتونستم راه برم و اصلا مثل سزارین نبود. چون همش قبل عمل میترسیدم که مثل سزارین باشه و یه مدت زمین گیرم کنه. نشستم تو ماشین و کل مسیر گیج خواب بودم. بعد که رسیدم خونه هم خودم راحت پیاده شدم....
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۷ ماهگی
دکتر بلافاصله دستور عمل جراحی داد و چند روز بعد ساعت ۶ صبح ما سپهر بردیم بیمارستان بچه از ۱۲ شب باید ناشتا می‌بود و ما برای اینکه بچه آروم بشه کل خیابونا رو با ماشین چرخیدیم وقتی رسیدیم پشت در اتاق عمل پرستار بچه رو از بغلم گرفت و برد انگار قلبمو از سینم درآوردن بیمارستان دور سرم میچرخید یکساعتی گذشت و سپهر آوردن دادن بغلم بچه از گرسنگی ناله می‌کرد و من اجازه نداشتم سیرش کنم
یک شب بستری بودیم و ظهر روز بعد ترخیص شدین و برگشتیم خونه
دیگه من صفر تا صدم رو گذاشتم برای وزنگیری بچه
شیرخشک و غذاهای مقوی درست میکردم براش و اونم روز به روز بهتر میشد و تپلی تر میشد خیلی هم بچه باهوشی بود از هفت ماهگی یه سری کلمات رو میگفت و من تو دلم قند آب میشد برای کلی رویاپردازی میکردم 🥺
تا اینکه وارد ۸ ماهگی شدیم اطراف اون قسمت هایی که جراحی شده بود قرمز و دون دون شد و بعدش یهو تب شدید طوری که اصلا پایین نمیومد منم دست تنها بودم و یه مامان اولی نابلد بچه رو برداشتم بردم دکتر اونم گفت عفونت شدید داره باید ببری بیمارستان مفید
با همسرم رفتیم اورژانس بیمارستان دکتر اومد بالای سرش و معاینه کرد و گفت باید آب نخاعش رو بگیریم برای آزمایش من مخالفت کردم د اجازه ندادیم. قرار شد چند روز بستری بشه تا تبش کنترل بشه و برای عفونتش دارو بگیره. من و سپهر به همراه پرستار رفتیم تو بخش یه اتاق دادن که چند تا بچه دیگه هم توش بستری بودن همین که پامو توی اتاق گذاشتم سپهر تو چشمام نگاه کرد و گفت ماما😭دلم پاره پاره شد براش همسرم اومد پیشم و بهش گفتم آرش سپهر گفت ماما اونم ذوق کرد سپهر و بوسید خداحافظی کردو رفت
ادامه تاپیک بعد
مامان اهورا💙 مامان اهورا💙 ۱ سالگی
یک سال پیش....🤔🤔🤔🤔🤔🤔
دیشب ساعتای ۱۲شب دردم شروع شد. ننظم بود ولی خفیف و قابل تحمل. کم کم زیاد شد و تا ۷صبح خودمون رو رسوندیم بیمارستان.
این موقعا منتظر بودم سونوگرافی بشم. ۴۰ هفته و ۳روزم بود.
دردم داشت زیاد میشد ولی باید تو صف بخش سونوگرافی بیمارستان میموندم. با کلی مکافات سونو شدم باز دوباره رفتم بلوک زایمان برای ان اس تی و بهم گفتن برو تا ساعت ۱ راه برو بعد بیا
داشت برف ریزی میومد من و مامانم تو محوطه بیمارستان راه میرفتیم. گشنه بودم ولی از ترس چیزی نمیتونستم بخورم.😱
ساعت ۴ بالاخره پذیرش شدم رفتم لباس مخصوص پوشیدم و وارد بلوک شدم....و چقدر بد بود که دیگه ساعت نداشتم.😥😥😥😥
فقط حس کردم باید نصف شب باشه و دردی که امونم رو بریده بود و بچه ای که حتی با وجود پاره کردن کیسه اب توسط ماما قصد دنیا اومدن نداشت... چند نفر همراهم بودن که پیشرفت کردن و رفتن اتاق زایمان اما من....😭😭
فقط گریه میکردم. ۵.۳۰ صبح دکتر گفت بره برای سزارین‌
از خوشحالی میخواستم بال دربیارم اونقدر درد داشتم که به زور رو ویلچر نشستم. 😖
امپول بی حسی رو که برام زرن سبک شدم و بعدش صورت نوزادی که روی صورتم بود. ۲۰ آذر ساعت ۶.۳۰ صبح اهورا به دنیا اومد🥰🥰🥰🥰
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت ۱۱:خلاصه دیدم اومدن بهم گفتن باید بری اتاق عمل آماده بشیم من که خیلی نمیتونستم حرف بزنم جون هم نداشتم هی چشام میرفت ولی خیلی ترسیده بودم بردنم اتاق عمل با اکسیژن و همه چی دکترم اومد گفت بخیه هات باز شده میخوام اونو ببینم ‌و درست کنم ولی من از خونه اومدم بخیه هام سالم بود فقط درد شدید داشتن که پا و لگن راستم از درد تکون نمیخورد
دیگه بی هوشی زدن و من دیگه یادم نمیاد تا بیدار شدم تو ریکاوری بودم پرستار ها میگفتن همس میگفتی کسری کسری 😭یهو به خودم اومدم دیدم کپسولم پایین دهنم اومدم نفسم رو بکشم بالا نتونستم اونجا فهمیدم حالم چقدر داغون که یه نفس بدون کمک نمیتونم بکشم .
بین پاهام بانداژ شده بود خانوم های طبیعی میدونن ما اصلا پانسمان نداریم این بیشتر ترسوندم هر لحظه اوضاع بدتر میشد دیدم عه دوباره دارن میبرنم ای سی یو طبیعتا میدونستم حالم خوب بشه میرم بخش یعنی هنوز همون بودم اونجا هم ملاقات ممنوع بود و هیچ کسی نبود بهم بگه من چمه البته که خود دکتر ها هم هنوز نفهمیده بودن