خانوما وقتی کرونای دلتا اومد من دوخترم یه سالش بود بعد کل طایفه ما گرفتن دوتا از خاله هام باردار بودم مامانم خواهرم همه گرفتن خواهرم هم خیلیی حالش بد بود اونم باردار بود حتی باعث شد اب دور جنینشش خشک شه و خدا رحم کردم بچش سالم بدنیا اومد چون پا به ماه بود حالا اینارو گفتم که بدونید چقد کرونای دلتا بد بود اونای که گرفتن میفهمنن حالا منم اون موقع گرفتم با بقیه کل طایفه هرروز زیر سرم بودن همه میگفتن کارمون تمومه میمیریم انقد حالشون بد بود ولی یه من تنها هیچیم نشد نه سرفه ی نه چیزی هیچی یه بار سرم نگرفتم فقط ده روز تمام سردرد شذید داشتم تنگی نفس و سرفه هیچی نداشتم انگار یه سرما خوردگی عادی اون موقع من خیلیی چاق بودم رژیم گرفته بودم ده کیلوی کم کرده بودم همه در عجب بودن میگفتن تو انقد کم کردی باید اللن بدنت از همه ضعیفتر میبود ولی اینجور نبود حالا من اون موقع هرروز بلا استثنا خرما میخوردم و یه سویق تمام مغزها گرفته بودم که هرروز با شیر میخوردم البته برای که شیرم کم نشه میخوردم فکر سیستم ایمنی اینا نبودم خدایش شیرم هم کم که نشد بیشترم شد
خب حالا چندسال گذشته من ماهی دوبار سرما میخورم زله شدم هرروز خدا دماغم کیپه بنظرتون من از این سویقه انقد سیستم ایمنیم خوب شده بود که تسلیم کرونا نشد بدنم یا از خرما میخوام بدونم اگه از سویقه بوده بازم بخرم بخورم

بچه شیر خشک
پوشک
دندون

۳ پاسخ

از خرما بوده من شوهرم هیچوقت مریض نمیشه از بسسسسس خرما میخوره وسطشون گردو و پسته میزنه میخوره ماشاالله ماشاالله اگ هم مریض بشه چندساعتی آبریزش بینی داره تموم ولی منو بچهام این زمستونی همش مریض بودیم

از هردو بخور خوبه

احتمالش هست چون خرما و مغز ها گرمیه میخوردی طبع بدنت سرده اینارو که میخوردی گرم می‌شده الانم چون هوا سرده و بدنت سردیه زود سرما میخوری
منم سردم صبح که بیدار میشم عطسه و ابریزش بینی انکار سرما خوردم یکم که میگذره بهتر میشم

سوال های مرتبط

مامان قلب خونه مامان قلب خونه ۱ سالگی
یادآوری خاطرات
پارسال این موقع پسرم تازه 28 روزه بود
چقدر روزهای سختی بود .خستگی و کم توانی بدنی خودم یک طرف ،حجم زیاد رسیدگی به کارهای بچه یک طرف ،کلا همه چیز بهم ریخته بود انگار .
پسرم نسبتا آروم بود .اما دیر خوابیدن شب و کلا همه چیزهایی که تو بچه داری تایم آدم رو میگیره من رو حسابی شوکه کرده بود . تو خونه موندن و کارهای تکراری کردن از همه بدتر بود آخه من تا قبل دنیا آمدن بچه خیلی از تایمم با کارکردن و بیرون رفتن پر میشد .ده سال اینطور گذشته بود و حالا همه چیز تغییر کرده بود . تصور کن از بچه دار شدن فقط همین بود که بچه داشته باشی و مادر بشی ،هیچ تصوری از مادری کردن نداشتم .
که چقدر باید از خودم بگذزم
افسردگی بدی گرفته بودم . همه روزم با اضطراب می‌گذشت .پرخاشگر و غمگین بودم .
اصلا دوست ندارم به اون روزها برگردم . تعجب میکردم که چرا شاد نیستم . انگاری عذاب وجدان داشتم .بیش از سه ماه طول کشید تا کم کم شرایط بهتر شد . من کمکی هم داشتم مادرشوهر و همسرم و مامان خودم در حد امکان کمکم میکردن .اما انکار از اینکه با بچه کل روز تنها باشم و خودم کارهاش رو تنهایی کنم مضطرب میشدم .
تا اینکه شروع کردم لحظه به لحظه با خدا حرف زدن .تو تمام کارهای روزمره مثل یک همنشین باهاش حرف میزدم .خیلی آروم تر شدم .
الان پسرم عشق منه . درسته بازم خستگی هست کلافگی و چیزهای دیگه .اما با یک شیرین زبونی اش همه چیز فراموش میشه انگار شارژ مجدد میشه آدم .
ولی چرا همش تو فکر بچه دومم اما مضطربم .یعنی دوباره همه اون احساسات تکرار میشه
شماها چی ؟؟
مامان نی نی مامان نی نی ۱۶ ماهگی
پارسال همین ساعت ها بود که برای خودم سوپ درست کرده بودم و آناناس و آب و خوراکی جمع کرده بودم آخرین تایمی که می‌تونستم برم برای زایمان طبیعی دو روز دیگه بود ولی الان یه مقدار درد می‌گرفت ول میکرد که تایم که گرفتم هر پنج دقیقه یکبار بود تقریبا
ولی دردم خیلی قابل تحمل بود
به شوهرم گفتم درسته دردش بچه بازی است اما تایماش خیلی نزدیک بهم است یه سر بریم بیمارستان معاینه بشم فوقش بر میگردیم در کل هم نمی‌خواستم به مامانم بگم که میرم میخواستم هروقت زایمان کردم زنگ بزنم و خبر بدم
ولی رفتن همانا و معاینه همانا و پاره شدن کیسه آب همانا
و موندگار شدیم
صبح ساعت تقریبا ۷ و نیم بود که زایمان کردم

اون دفتری هم که دستمه نکاتی که تو کلاسا گفته بودن نوشته بودم به خیال اینکه میتونم بخونم اون موقع
که بعدها یادم اومد یکی از ورزش هایی که تو دفترم نوشت بودم دقیقا مشکلی بود که سر زایمان بهش برخوردم و اگه ماما همراهم بهم اون ورزشها رو میداد شاید کمکی میکرد ...


ولی در کل مشکلات من از بعد زایمان شروع شد🤧🤧
مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۵ ماهگی
سلام همگی
فردا تولد نوحاست
غیلی احساسی شدم گفتم بیام باهاتون حرف بزنم
خیلی هاتون میدونین پارسال که حامله بودم پدرم خونریزی مغذی کرد و من تو ۳۱ هفته فشار خونم رفت بالا ، ۳۷ هفته زایمان کردم
شب تا صب نوحا پیشم بود صبح بردنش ازمایش و سونو
گفتن پی تی بچه مشکل داره
خون داره زیر پوست سرش
هیدروسل داره( اب دور بیضه )
دنیا رو سرم خراب شد
بچه ی خشگل و نازم حالا این همه مشکل داشت ، همه هی میومدن ملاقاتم گل میاوردن ( میدونستن چقد گل دوست دارم همه اطرافیانم اومدن اتاق پر گل شده بود ) ولی من ته دلم خون بود
تا عصر اون روز دوبار دیگه اومدن ازش ازمایش گرفتن هرکی بعد من زایمان کرده بود مرخص شده بود و گفتن نه باید بچه بره ان ای سی یو سرم نمیدونم چی بگیره که پیتی درست بشه هیچ وقت یادم نمیره چطوری از تو بغلم گرفتن بردنش
منم مرخص شدم رفتم خونه انگار نه انگار زایمان کردم بدون هیچ بچه ای یادمه سوار شدن و پیاده شدن از ماشین برام خیلی سخت بود ولی دیگه هیچ کس حواسش نبود خودم تنهایی رفتم دوش گرفتم
بابام طفلکی با اون سرگیجه تو اتاق برام ریسه نوری وصل کرده بود و بادکنک زده بودن
نوحامو یادم نمیره تو دستگاه به هر دست و پاش یه چیزی وصل بود و دمر خواب بود
کوچولوی نازم
مامان پسرم❤️ مامان پسرم❤️ ۱۶ ماهگی
من تا حالا عکس پسرمو استوری نزاشته بودم چون مامان و بابام و شوهرم میگفت اصلا
نزار. ۲ روز پیش تولد پسرم بود با شوهرم تصمیم گرفتیم عکسشو بزاریم برای اولین بار. مامان و بابام بازم راضی نبودن هی میگفتن تو خودتو زتدگیت خیلی تو چشم هستین. از چند تا فامیل شنیدیم که هیچی تو زندگی کم نداره دبی زندگی میکنه شوهر عالی بچه نداشت که خدا اونم بهش داد. خلاصه میگفتن عکس بچتو نزار( ماشالله پسرمم خوشتیپه🤣)خلاصه ما گفتیم نه بابا همه عکس میزارن پس باید چشم بخورن. راضیشون کردیم و همه عکس پسرمو گذاشتیم خاهرای خودم و خاهرشوهرام. خلاصه گذشت و دیشب رفتیم با پسرم حموم زیر دوش حموم نشسته بودم پسرمم رو پام نشسته بود. یهو دوش حموم باا تمام میله ها و تجهیزاتش از جا کنده شد افتاااد رو سرم. شوووک بهم وارد شد سریع به پسرم نگاه کردم ببینم تو سر اونم اومده یا نه که خداروشکر تو سرش نیومده بود😭 خدا رحم کرد به پسرم. خیلی سنگین بود تا چند ساعت سرگیجه داشتم. الان فهمیدم مامان و باباها بهتر از ما میفهمن.به چشم اعتقاد نداشتم ولی الان اعتقاد پیدا کردم. خدا پسرمو دوباره بهم بخشید که تو سرش نیومد😢🙏🏻
مامان حسین جان💙 مامان حسین جان💙 ۱ سالگی
#تجربه_عفونت_گوارشی_نوزادان 😑
#اسهال_استفراغ 😭
🔶بچه ها یادتونه که من درگیر اسهال حسین بودم؟؟؟ چقدر گریه کردم چقدر یخت بود گفتم یه پست میزارم و همه رو براتون تعریف میکنم 👇👇👇
اول از همه باید بگم از خدای بزرگ ممنونم دوم از همه از خانم دکتر سعیده اهرانی
ایشون به لطف خدا سر راه من قرار گرفتن و باعث شدن پسرم خیلی زود خوب بشه
ما شهرستان بودیم ک پسرم تب کرد حالش خوبه خوب بود که یهو تب کرد بردمش دکتر چون تبش با هیچی پایین نمیومد گف چیزی نیس شاید ویروسه سفیکسیم داد و پاراکید
شروع کردم درمانش رو تبش پایین نمیومد بازم گف ایبوپرپفن بده اگر با پاراکید پایین نیومد ... روز دوم چشمتون روز بد نبینه حسین وقتی که خواب بود ساعتای ۵:٣۰ صبح یهو یه عالمه شیر آورد بالا جوری که بچه داشت خفه میشد زبونم لال کل بالش و لباساش و تشکش کثیف شدن!!😭😭
بعد از اون بچه م هرچی میخورد میاورد باالا حتی آب!! جهش و با حجم خیلی بالا که بعد از هر استفراغ حسین به شدت بیحال میشد رنگ صورتش شده بود گچ!
از اینطرف مدفوعش شل بود اما اسهال نبود بردمش دکتر وضعیتش رو توضیح دادم دکتر امپول ضد تهوع زد براش و یه شربت برای تهوعش داد اسمش رو تو کامنتا میزارم کلت اسم همه داروهاشو براتون مینویسم 🌰

ادامه دارد ..... 🌸🌱

تاپیک بعدی🙏🙏🙏