۴ پاسخ

گ و ه تو دهن هرچی مادرشوهر بدجنسه

بهش میگفتی شوهرم اینجوری دوست داره بهم میگه لاغر نشو اینجوری بیشتر میخوامت میزاشتی بترکه هرچقدر تو بیشتر حرص بخوری اون لذت میبره سعی کن اهمیت ندی شایدم چیزی تو دلش نباشه فکر میکنه این حرفارو بزنه با نمک

😭😭😭😭😭اصلا چشم دیدن منو نداره اصلاااا همیشه شاکیه ی تیشرتم بپوشم جدید باشه کلا میترکه ی اخمی میکنه ک بدم میاد ازش

خوب تپل باشی مگه چیه؟ ادم تپل باشه ولی شعو‌ر داشته باشه کاش میشد اینو بهش گفت🙃😂

سوال های مرتبط

مامان هیرمان مامان هیرمان ۵ سالگی
مامانا پسرای شما هم مث پسر من خیلیییی بهتون میچسبن؟؟من تو خونه فقط سر پا در امانم کافیه بشینم یا دراز بکشم یا رو شکممه یا رو پامه یا رو کمرمه😐 الان نشسته بودم آشپزخونه اومد بغلم ایقد وول خورد کلافه شدم از دستش پاشدم اومدم پذیرایی کنار بخاری تا میخاستم بشینم دیدم خوردم ب چیزی😐🤦‍♀️زودتر از من نشسته بود جفتمون باز😂کلا همش چسبیده بهم خیلی وابسته هم هست جایی میرم همش زنگ بیا بیا گریه اصلا افتضاح ولی دخترم با اینکه کوچیکتره اصلا اینجوری نیست مستقل تر هست بهم نمی‌چسبه یا بغلم نمیاد زیاد، مثلا دیروز میخاستیم بریم عروسی دخترم غر میزد عه باژم علوسی😂 من خشته میشم🤦‍♀️😂 نمیام 😐 گفتم نمیای؟ میگه نه منو بژال خونه مادر شیرین😂 بخدا راضی بود بره خونه مادرشوهرم، گفتم برو ما شب میایم میبریمت گفت باشه داداشش گفت نه من نمیرم میام عروسی این ب داداشش گفت توام بیا بریم داداشش ندفت اینم گفت تا داداش نیاد نمیرم 🤦‍♀️

کلا میگم پسرم خیلی وابستس و مستقل نیست تو کاراش 🤦‍♀️
مامان نرگس مامان نرگس ۵ سالگی
سلام..مامانا اعصابم خیلی خرده..دخترم به حرفم گوش نمیده..ما خونه یکی از فامیل ها هیئت بودیم سه شب بود که ما دو شبش رو رفتیم..از قبل به دخترم کلی حرف زدم که جای بازی نیس و اروم باش و اینا..روز اول که رفتیم با بقیه بچه ها افتادن بهم.. سروصدا کردن.. منم همش بهش تذکر دادم.. اخر سرم یه کاره رفت به صاحب خونه گفت شکلات ندارید؟؟ من خیلیی خجالت کشبدم.. چون ظرف شکلات هم که اورد جلوش به جاش ادامس برداشت..برگشتیم خونه گفتم اگر قراره این کارهارو کنی فردا شب نمیریم.. و بستنی و پارک هم فعلا خبری نیس.. شب دوم نرفتیم...امشب هم که رفتیم دوباره افتاد به بچه ها یهو وسط عزاداری با صدای بلتد بچه هارو صدا زد..منم عصبانیشدم رفتم تو اتاق بهش گفتم اینجوری قول دادی و پاشو بریم و اینا.. گفت نه بمونیم.. منم دستش رو یکم فشار دادم گفتم اصلا برای چی با بزرگتر از خودت و پسرا بازی میکنی.. خیلی اعصایم خرد شده.. واقعا انگار دارم با دیوار حرف میزنم.. خسته شدم ازبس حرف میزنم و تذکر میدم اونم کار خودش رو میکنه...اینم بگما..تو اون جمع فقط من داشتم به بچم تذکر میدادم...یکی از مادرا که داشت کمک میکرد و بجه اش زیاد صدا میداد اصلا عین خیالش نبود.. حالا همش عذاب وجدان دارم که من چرا دخترم رو همش دعوا میکنم اینجور جاها..