۸ پاسخ

سلام عزیزم پسر منم هم سن پسر شماست.طبیعیه نگران نباش

اقتضای سنشونه ،سرگرم بودن و بازی درکنار فامیل و آشنا توی خونه خیلی خوبه برای فراموش کردن این موارد

پسر منم همینطوره

دختر منم همینه

پسر منم تازگی ها میگه از تاریکی میترسم یا از خواب میترسم میگه چشمام میبستم یک ادم ترسناک میاد تو خوابم نمیدونم واقعا چکار کنم به خاطر همین دلش نمیخاد بخوابه ، دیشب بهش گفتم بگو بسم الله رحمن رحیم خدا میاد پیشت نمیزاره خواب ترسناک ببینی ، یهو میبینم چشاش بسته پشت سر هم میگه بسم الله رحمن رحیم🥲واقعا موندم چکار کنم

از ۴ سالگی ترس از تنهایی ،هیولا و موجودات ترسناک، ترس از مردن والدین و....سراغ بچه ها میاد‌.تو پیش دبستانم بچه ها باهم صحبت میکنند بیشتر ترسو به جون هم میندازند یجورایی درواقع بچه ای یچیزی دیده میاد میگه بقیه ام نگران میشند با اینکه ندیدند....🤕🤕خیلی مهم چطوری برخوررد کنید و چیا بگید که ترس نهادینه نشه تو ذهنش.اگه درست برخورد کنید بعد ی مدت کم رنگ میشه و میره پس زمینه ذهنش و کم کم به فراموشی سپرده میشه.برای من فعلا تا این حد پیش نیومده ولی ترس از مردن منو و باباش و ترس از اینکه امریکا به ما حمله کنه و بمب بزنه رو مشخص کامل از دوستاش شنیده.چون حتی نه اون جنگ ۱۲ روزه رو اصلا فهمید چون اینجا صدایی نبود اصلا و ماهم هیچی بهش نگفته بودیم و همین این ۲ روز کلی جوان پرپر شدم با اینکه صدای تفنگ اینا میومد ولی بچه من اون ساعتا خواب بود و پنجره هامونم upvc اصلا صدایی نمیاد تا پنجره باز نشه هیچی نشنید نه از بیرون نه از ما نه از خانواده ام وقتی ذهنش درگیر شده و همش میگه امریکا دشمن ماست از حرفای بچه های دیگه تو جو پیش دبستان بوده...

سلام دقیق دقیق دختز من همینطور شده . من فکر کردم از چیزی ترسیده همش فکرای بد میاد سراغش مثل پسر شما .پس حتما اقتضای سنه

آره اقتضای سن شونه. پسر منم از تاریکی یا اتاق جدا تنها بازی می‌کرد اصلا نمیترسید اما چندوقته جای تاریک یا اتاق جدا نمیره. میگه فکر هیولایی میکنم. بخاطر کارتن ها هم هس، تلویزیون که میبینن، الان پسر من گهگداری تو بازیاش میبینم یه دوست خیالی هم داره

سوال های مرتبط

مامان 🫶HAKAN🫶 مامان 🫶HAKAN🫶 ۶ سالگی
سلام مامانا، یه مشکلی که چن وقته با پسرم دارم اینه که خیلی میترسه گم بشه مثلا تو آپارتمانمون حاضر نیست تنهایی تا حیاط بره، آپارتمانمونم کلا چهارطبقه و چهار واحده ما طبقه دومیم من بهش میگم دو طبقه رو برو پایین من از بالای پله ها نگات میکنم بازم میترسه بره، بهش میگم آخه از چی میترسی تو که بلدی ما طبقه دومیم میگه میترسم یکی درو باز کنه منو بدزده، پارک بریم من همیشه نزدیک تاب و سرسره ها زیرانداز پهن میکنم و چشمم بهش هست ولی تا من نرم کنار تاب و سرسره بایستم نمیره بازی کنه مگه اینکه پسرخالش باهاش باشه، کلا تا دو ثانیه منو نبینه یهو هول میکنه و گریه میفته، البته با مهد مشکلی نداشت و اونقدر وابسته نیست ولی همیشه از گم شدن میترسه، هرچقدرم باهاش صحبت میکنم که ما حواسمون به تو هست و ما که تورو نمیذاریم بریم بازم فایده نداره، توی مهدم اگه جایی میبردنشون میگفت مامان ترسیدم خانوممونو گم کنم، از لحاظ سر و زبون و اعتماد به نفس تو صحبت کردن خوبه و اصلا خجالتی نیست و کوچیکترم که بود اینطوری نبود ولی الان چن وقته اینطوری شده و بیرون میریم حاضر نیست دو قدم از من فاصله بگیره، نمیدونم چیکار کنم که انقد نترسه، البته من خودم موافق این نیستم که بچه تنها جایی بره با این اوضاع جامعه ولی دیگه انقد که پسر من میترسه ام خوب نیست