۷ پاسخ

سعی نکن بهش بگی ترس نداره چرا میترسی یعنی کلا احساسش رو بپذیر بگو گاهی پیش میاد هر آدمی بترسه اینم یکی از احساسات آدماس

پسر منم همینجور بودن، فیلم‌های ترسناک نشونش دادن دیگه دسشویی هم میرفتم دنبالم میومد پشت در مینشست، براش توضیح دادم که همه اون شخصیت‌ها الکیه، آدم معمولی هستن اونجوری گریم میشن یا ماسک میزنن براش نمونش رو توی گوگل پیدا کردم و نشونش دادم پیشنهاد دادم میخای برات ماسک یخرم خودت ترسناک بشی، کم کم خودش بیشتر توی گوگل دید و الان دیگه خداروشکر نمیترسه

ببین توی اسفند یه نمک های شفاف هست بهش مبگن زاج یکم ترش مزه اس یه تیکه بهش بده میگن خیلی خوبه برای قوت قلب و نترشیده از تاریکی خودم یه مدتی خیلی مترسیدم از تاریکی و اصلا یه خوف وحشتناکی داشتم یه تیکه خوردم و واقعا جواب داد شماهم امتحان کن ضرر نداره

ترسش رو انکار نکن
همراهی کن باهاش
و زمان بده تا کم کم از ذهنش بره
پسر منم ترسیده بود از بازی کع تو گوشی دخترم بود
شب تو خواب جیغ میزد
حدود یک ماه کشید تا کم کم فراموش کرد

باید باهاش صحبت کنی فقط شنونده باشی ببینی چی تو ذهنشه مثلا مامان بازی پسرخاله چجوری بود ب نظرت چرا اینکارو میکرد خوب ک حرف زد و فهمیدی شد موضوع چیه باهاش حرف بزن بگو میدونم ذهن کوچولوت نگران شده ولی واقعیت اینجوری هست ک ..... و شروع کن در قالب قصه واقعیت ها گنجوندن انوقت دیگ کم کم با موضوع کنار میاد امیدوارم مفید باشه براتون .

باهاش تو تاریکی و نور کم بازی کن سایه بازی کن قایم موشک تو نور کم پیدا کردن وسایل تو نور کم و تاریکی کم کم میریزه

منم بچگیم یادمه داییم جلوم از جن میگفت بعد من بیچاره دسشویی حیاط روبرو یه انبار قدیمی خلاصه تا میرفتم و برمیگشتم در میرفتم اما هیچ وقت از ترسم نمیگفتم فک کن بزرگم بودما ده سال واقعا کار بدیه اثار مخربی داره هموزم فیلم ترسناک ببینم اون حس میاد .لطفا با والدین اون بچه حرف بزن درستش کنن ضربه بدی زده روان بچه بهم ریخته

سوال های مرتبط

مامان آقامحمدفرهان🤍 مامان آقامحمدفرهان🤍 ۶ سالگی
سلام .خانما لطفا بخونید و نظرتون بدید بچه های شمام مثل پسر من وابسته ان؟؟؟ینی تنها ی بازار نمیتونم برم حتی .میشینه گریه می‌کنه ک منم بیام
ی مدت میرف مهد بهتر بود هرچند ک اونم چون پسر خالش اونجا بود میرف راحت الآنم باشگاه می‌ره باید خودم ببرمش بیارمش
دیروز مامانم اینا اینجا بودن ب خواهر کوچیکم گفتم تو ببرش باشگاه
من دیگ مهمون دارم نرم
لباس پوشیدن حاضر رفتن پایین جلو در دیدم خواهرم زنگ زد ک فرهان گریه می‌کنه میگه من نمیام هرچی بهش گفتم تو با خاله برو منم نیم ساعت دیگ میام نرف ک نرف منم گفتم ولش کن بیاید بالا
مامانم اینام کلی ناراحت شدن ک کاش ما نمیومد طفلک بچه از کلاسش جا موند
ینی ب حدی عصابم بهم ریخته ک از دیشب با پسرم حرف نمی‌زنم
با همسرمم قهر کردم گفتم یخورده ام تو وقت بزار بچه با توام بیاد بیرون با توام بگرده شاید بهتر شد انقد با من می‌ره میاد فقط منو میبینه
نمیخام مقایسه کنم ولی بچه میشناسم از فرهان کوچیکتر خیلی مستقلن
چن روز پیش با خواهرم اینا رفتیم پارک پسرش از فرهانم کوچیکتره چن ماه میرف برای خودش دوست پیدا میکرد میرف بازی فرهان میگف چرا سامیار دوست پیدا می‌کنه بیاد با من بازی میگفتم توام برو باهاشون دوست شو بازی کن میگف ن نمیخام
امسال باید بره پیش دبستانی میترسم واینسته گریه کنه
مامان عمروم حیاتیم مامان عمروم حیاتیم ۵ سالگی
من همیشه با اینکه با ذوق و شوق برا بچه ها قصه بخونم ولی دخترم گوش نده مشکل داشتم دست خودم نیس اصلا
حالا جالبیش اینه خودش اصرار داره قصه بگو منم سعی میکنم شمرده شمرده بگم ک متوجه بشه
بتونه تجسم کنه ولی گاهی خودشو میزنه هپلوت و برا خودش الکی حرف میزنه من اون لحظه تا مرز انفجار عصبی میشم و متاسفانه معمولا خودمو کنترل نمیکنم و از مادر مهربان قصه گو تبدیل میشم یه روانی جانی ک مثل الاغ داد میزنه سرش
امشب همین اتفاق افتاد سر اینکه وسط قصه یهو پسرم از امروزش ک با دوستش فوتبال بازی میکرد ی خاطره ی جالب میگفت ک دخترم شروع کرد ب نامفهوم حرف زدن و سر و صدا کردن ک من صدای داداششو نشنوم منم ی بار تذکر دادم بار دوم داد زدم🥲
بدجوری سر دختر ۵ سالم داد زدم
جوری ک هردو ترسیدن و سکوت کردن
البته من از خیلی وقتا پیش گفتم ک شبا ک خاموشی میزنیم و میریم تو تخت دیگه یواش حرف بزنیم آروم حرف بزنیم
به همیشه گفتم وقتی داداش حرف میزنه وایسا حرفش تموم بشه بعد تو حرف بزن
اما خب راستش اونا بچن خب
مام ک خیلی وقت بود باهم اونجوری در سکوت و ارامش حرف نمیزدیم دخترم هیجان زده شده بود
مامان گل پسر مامان گل پسر ۶ سالگی
سلام خانما خوبین خیلی حالم بده حالم گرفتس تورخدا بیان بگین چ کار کنمپسرم یه دوست داره همسن خودش همسایمونن بعد پسرم همیشه عشق فوتبال همش دوست داره فوتبال بازی کنه .چشم گوشش کلا بستس تااینکه این دوستش میاد باهم بازی میکنن پسره همش میگ بریم تو تختت پسرم میگ بیا فوتبال اون فوتبال دوست نداره یکی دوبار تو تخت شک کردم بهشون نزاشتم برن تواتاق بازی کنن تا پسره میومد میگف بریم تواتاق درهم ببندیم من نمیزاشتم امروز خودم زدم ب خواب ببینم چ میکنن امدن گوشی بردن ازخودشو عکس گرفتن پسرم رمز گوشی بلد نیس فقط دوربین روصفحع هست امد گف مامان گوشی باز کن تو نبین من شک کردم گوشی باز کردم رفتم تو گالری دیدم پسره شلوارش دراورد واینکه پش هم دیدن میگن امپول بازی .خیلی حالم بد شد امروز سه نفر بودن یکی دیگ هم پیشش بود خیلی حالم بده پسرم کلی دعوا کردم اونا انداختم بیرون پسرم کلی گریه ک ب بابام نگو میکشم .من قصدپ این ب باباش بگم ولی ن جلو خودش خیلی حالم بده چ کارکنم زنگ مامان پسره میزنم میگ کمال سنشون داشتن امپول بازی میکردن ولی باباش میگم خودمم دعولش میکنم .