آخیییش، دیگه فقط فردا و هفته ی دیگه، اونم فقط ۲ ۳ اش رو روز بیشتر سرکار نمیرم و بعدش میمونم خونه 🥳
از زمانی که وارد ماه هشتم شده بودم، خیلی خیلی نسبت به سرکار رفتن اذیت بودم.
هم بخاطر بیخوابی هایی که شب ها درگیرش بودم و نمیتونستم صبح بیدار شم برم سرکار، هم نشستن زیاد پشت میز و تایم طولانی کاری و کمردرد و لگن دردایی که میگرفتم.
خیلی این وسطا مرخصی استحقاقی روزانه گرفتم.
ولی تماما با عذاب وجدان بود
و مدام به خودم میگفتم تو تنبلی و نمیخوای بری سرکار و دنبال بهانه ای...
ولی واقعا این هفته بهم ثابت شد که روزایی که توی خونه ام، نه دردی میکشم و نه از لحاظ روانی مشکلی دارم و بسیار پرانرژی و خوشحالم
ولی وقتی میرم سرکار، هم تمام دردام شروع میشه و هی خیلی حالم بد میشه و مدام گریه و بیقراری میکنم 🥲
خلاصه که دیگه جداً تصمیم گرفتم انقدر به خودم سخت نگیرم و خودمو سرزنش و مقایسه نکنم و خونه نشینیمو از اول اسفتد شروع کنم و وقتمو روی استراحت و ورزش کردن بذارم 😇
در کل هدفم از این همه نوشته ای که تایپ کردم این بود که بگم واقعا سعی کنید خودتونو با کسی مقایسه نکنید و توان و حال خودتون رو در نظر بگیرید و انقدر به خودتون سخت نگیرید چون بدن با بدن فرق داره.

۴ پاسخ

منم میخوام تا اولسط اسفند که وارد ۳۰ هفته میشم کار کنم و بعدش دیگه مرخصی، البته کارم طوریه که الان تو خونه خودم کلاس خصوصی میذارم و راحت شدم از رفت و آمد، ولی بنظرم از ۸ ماهگی به بعد باید بیشتر به خودمون بها بدیم تا روحیه مون خوب باشه و از نظر ذهنی خودمون رو برای زایمان آماده کنیم.😊

بله دقیقا
ماه هشتم به بعد خیلی بارداری سختتر میشه فقط باید خونه باشی

بهترین تصمیم‌رو گرفتی عزیزم. نه آدم زیاد به خودش سخت بگیره و از خودش انتظار بالا داشته باشه که اذیت شه.نه اونقدر که هیچ‌کاری نکنی و همه چیز به اهمال کاری بگذره.تعادل بهترین گزینه ست . من خودم از خودم‌زیاد انتظار دارم و الان بیشتر از درد های بدنم از اینکه نمیتونم از وقت و روزم‌خوب و درست استفاده کنم دارم اذیت میشم😇همش حس میکنم باید یه کاری کنم و همیشه هدف داشته باشم🤦‍♀️

منم موقعی که سرکار میرفتم، بیشتر درد داشتم و از لحاظ روحی هم حالم بد بود. الان که نمیرم بهترم

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۴ ماهگی
تجربه بارداری ۱۱
زایمان زودرس شده بود کابوس جدیدم من معلمم و سرکار میرفتم باشرایط جدید درخواست مرخصی دادم و با درخواستم موافقت شد و استراحت نسبی من شروع شد.شرایطم از نظر روحی و جسمی جالب نبود تو شهر غریب و تنها شوهرمم صبح تا عصر سرکار نه میتونستم بیرون برم نه کسی پیشم میومد خانواده هامون چند باری اومن سرزدن اوناهم چون از شهرستان میان نهایت ۴ روز میمونن که اون مدت هم من نمیتونستم بیخیال بشینم بااینکه خیلی کمکم میکردن اما باز چون دلم میخواست ازشون پذیرایی کنم و غذا درست کنم خیلی بهم فشار میومد و هر دفعه که کسی میومد کار من به تهوع و بیمارستان میکشید هم نیومدنشون اذیتم میکنه هم اومدنشون.استراحت بودن تو بارداری واقعا سخته مخصوصا تو شهر غریب از صبح پا میشدم غصه ی کثیفی خونه رو میخوردم و وقتی هم جمع میکردم درد شدید میگرفتم و عذاب وجدان و نگرانی زایمان زودرس میومد سراغم بالاخره تصمیم گرفتم بیخیال بشم و فقط رو سلامت و به موقع به دنیا اومدن بچه تمرکز کنم