۳ پاسخ

عزیزم چند وقت برای دکتر و بارداری صبر کردین چون سنت کمه برام سوال شد

تولدش مبارک 💗

تولدش مبارکتون باشه خدا براتون خفظش کنه عزیزم

سوال های مرتبط

مامان مَهوا🌝 مامان مَهوا🌝 ۱ سالگی
دختر قشنگم آذر ماهی جانم
۹/۹/۹(۱+۴+۰+۴)به دنیا اومدی از اون به بعد دنیای من جوری قشنگ شد که زندگیم به قبل و بعد از تو تقسیم شد
یکسال پر از خستگی اما عشق، نخوابیدنا اما نفس، بدو بدو های بی وقفه اما ، جان ، تو برام هم عشقی هم نفسی هم جانمی
لحظه ای نمیخوام برگردم به زندگی قبل از وجود نازنینت
امروز عمیقا حس غریبی داشتم هم شاد بودم هم پر از بغض ، یاد روزی که زایمان کردم افتادم یاد لحظه ای که به جای خودت فیلمتو نشونم دادن یاد لحظه ای که بعد از ساعتها گذاشتنت تو بغلم فقط چند دقیقه شیر خوردی و بازم بردنت 🥹🥹
تو مثل یه تیکه از گوشت و خونم از وجودم جدا شدی و تا ساعتها من تو آی س یو مثل مرغ پرکنده التماس میکردم که منو ببرن بخش تا بغلت کنم ، خیلی روز سختی بود ،شبی که تا صبح تو بیمارستان گریه کردی و من و عزیز جون نخوابیدیم ،با همه این بغض ها ،شادی این لحظه که یه دل سیر نگاهت کردم و شکر کردم که تو هدیه خدا برای منی، وقتی اومدی خونمون ديگه همه چیز تغییر کرد ، در کنارمون زندگی رو آغاز کردی و بزرگ شدی ،و حالا قدم زنان تلاش میکنی که راه بیفتی و دنیامون رو زیباتر کنی
ناز دلم تولدت مبارکمون باشه
بماند به یادگار از آغاز دوسالگی و پایان یکسالگی
[[[تزئینات رو من و بابایی و خاله جونی درست کردیم ،همه ذوق و تلاشمون برای دیدن ذوق و خنده های تو بود 😍😍]]]
مامان 🧸 اهورا 🍫 مامان 🧸 اهورا 🍫 ۱۲ ماهگی
مامان ♥️nafas♥️ مامان ♥️nafas♥️ ۲ سالگی
مامان می‌نویسم برات اینجا که بمونه به یادگار 🥹🥺


دقیقاً همین ساعتا بود که رفتیم بیمارستان
به محض رسیدن منو بستری کردن و گفتن باید همین امشب زایمان کنی چون کیسه آبت پاره شده

با کلی نگرانی و استرس و ترس و البته ذوق و شوق دیدن روی تو ،تو دلم فقط گفتم خدایا کمکم کن 🥺
ساعت ۹ شب بود که آمپول فشار بهم زدنو گفتن شدت دردت کمه و باید شدیدتر بشه و این بود آغاز بخشی از تجربه ی من از مادر شدن 🥲 دردا پشت هم شروع شدن همانا و دادوفریاد من همانا
تا اینکه ساعت دو و نیم شب گذاشتنت تو بغلم 🥹
انقد از قبل استرس اینو داشتم که مو داشته باشی و کچل نباشی و انقد پیش دکتر و ماما ها گفتم ، همین که بغلم گذاشتن گفتن ببین دخترت چه موهای خوشگلی داره از ما هم بیشتر داره ! 😅
وااای نگم از اولین دیدارمون
تو چرا انقد مظلوم بودی مامان ؟ چرا گریه نمی‌کردی ؟ چرا چشمات باز بود و همه جا رو نگاه میکردی ؟

من قربون اون نگاه کردنت برم ،من قربون اون خانومی و ساکتیت برم ،من قربون اون موهای رو سرت برم که تا دیدم ذوق مرگ شدم چون برات کلی گیره سر و کش مو و کیلیپس گرفته بودم مامانی ، و به ذوق دیدن این صحنه ها که موهاتو خرگوشی ببندم و تو برام دلبری کنی و منم قربون صدقت برم 🥹

قربون قدمت مامان
خوش اومدی
خوش اومدی ب زندگی من و بابایی

تولدت مبارک جان مامان
الهی که باشی ،الهی که باشم تا ببینم موفقیتاتو ، خوشحالیاتو، خنده های از ته دلتو، ذوق تو چشماتو 🥺 🫀 🥹
مامان آنیا خانوم مامان آنیا خانوم ۱۲ ماهگی
پارسال این موقع آخرین شبی بود که تو دلم بود...🥹 ۳۹ هفته و یک روز...
چقد استرس داشتم ، همه کارامو خودم به تنهایی انجام داده بودم و آخرین شب مامانم اومد خونمون با برادرم شب رو موندن که صبح ساعت ۶ باید میرفتیم بیمارستان
تا صبح چشم رو هم نزاشتم ، همه خوابیده بودن و‌ من لحظه شماری میکردم، یهو ذوق میکردم و یهو گریم میگرفت ، نمیتونم حالمو توصیف کنم تو تاریکی خونه همش دنبال کار میگشتم که یه کاری بکنم و سرم گرم شه تا ساعت ۵ بشه و مامان و همسرمو بیدار کنم بریم
آرایش کردم، موهامو اتو کردم، وسایل و مدارک بیمارستان رو چک کردم، فلاسک مامانمو با آب جوش پر کردم ... ، تازه ساعت ۳ شده بود ، تا ساعت ۵ بشه من سه چهارتا زاییدم😅 هی به خودم دلداری میدادم که بخواب دختر خوب فردا جلوی مهمونا نخوابی ، ولی نمیشد که نمیشد صدای قلبم هنوزم تو گوشمه ، خدا میدونه چجوری صبح شد ، فورا مامانمو بیدار کردم گفتم پاشین دیره، تو ماشینم مدام از استرس میگفتم و میخندیدم ، رسما رد داده بودم اگه خجالت نمیکشیدم های های گریه میکردم که نمیخوام برم بیمارستان😩 ولی دیگه نمیشد رسیدیم و رفتیم پذیرش ، گفتن باید نوبت بگیرین🤦‍♀️ تا نوبتمون بشه من هی انگشتامو میشکوندم و پامو تکون میدادم ، همه فهمیده بودن که میترسم ولی به روشون نمیاوردن و عادی رفتار میکردن تا اینکه نوبتمون رسید و با دست لرزان امضا زدم و رفتم بخش جراحی...
ادامه در کامنت...
شیر خشک
تب
واکسن
مامان رها کوچولو♥️😘 مامان رها کوچولو♥️😘 ۱۲ ماهگی
تولد گل دختری
دو ماه زودتر از موعد به دنیا اومدی، فسقلیِ مامان… 🥹❤️
هنوز هم وقتی به اون روز فکر می‌کنم، دلم می‌لرزه. زایمان زودتر از موعد، با تمام ترس و نگرانی‌هاش شروع شده بود و من فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ اینکه نکنه هنوز برای اومدن به این دنیا خیلی کوچیک باشی…
اما سخت‌ترین لحظه، لحظه‌ای بود که به دنیا اومدی و من منتظر شنیدن گریه‌ات بودم…
اون چند ثانیه برای من اندازه‌ی یک عمر گذشت. نفس توی سینه‌م حبس شده بود، قلبم دیوونه‌وار می‌زد و هزار تا فکر ترسناک از سرم می‌گذشت. فقط دعا می‌کردم صدات رو بشنوم… فقط می‌خواستم بدونم نفس می‌کشی، سالمی و پیش منی.
و بعد… صدای گریه‌ات اومد. 🥹
همون صدایی که شاید برای خیلی‌ها فقط یک گریه‌ی نوزاد بود، برای من صدای دوباره نفس کشیدن خودم بود. انگار با اولین گریه‌ات، تمام ترس و اضطرابی که توی وجودم جمع شده بود، یک‌دفعه فرو ریخت.
دو ماه زودتر اومدی، اما از همون اولین لحظه نشون دادی چقدر قوی‌ای.
تولدت مبارک فسقلیِ مامان؛ تو قشنگ‌ترین دلیلِ اشک‌هایی هستی که آخرش به لبخند ختم شدن. 🤍🩷
مامان شاهان مامان شاهان ۱ سالگی
۱ ابان
تولدت مبارک پسرم
پسرم من دلم خون شد تا تو یکساله شدی من حرف ها شنیدم از مردم نادونی که بلد نیستن با مادری که خودش استرس داره خودش نگرانه چجور حرف بزنن پسر قویه من همینجوری قوی بمون من برای پیشرفتت تلاش میکنم من همیشه پشتتم من کمر خم میکنم تا تو استوار و محکم قد بکشی . تو یکساله شدی من پزتو به همه ی اونایی میدم که میگفتن بچت چقدر ریزه حالا بیا و ببین پسرم مرد شده اون روزی که ناراحت بودم داشتم گریه میکردم دستم جلو صورتم بود شیر مرد من چهاردستوپا اومد پیشم شونه هامو گرفت بلند شد دستمو از جلو صورتم برداشت و مظلوم نگام میکرد همون روز فهمیدم بلخره منم یکیو دارم که غمخوارم میشه . پسر نازم روز تولد تو دوتا خاطره برام داره یکی رسیدن ب تو و دومی از دست دادن خواهرت فرشته بهشتی من تولدت تو اسمونا مبارک هیچ وقت فکر نکنی من فراموشت کردم نه تو تا ابد داغ نشسته ب سینه منی دخترم .
فقط ما مامانایی که بچه هامون تو این دستگاه دیدیم همدیگرو درک میکنیم چقدر سخته یه تیکه از وجودت بزاری تو بیمارستان و بهت بگن مرخصی برو 😭
پسرم شاهانم من و تو همه ی این روزا رو دیدیم و ازش عبور کردیم تا جون دارم همیشه پشتتم .
تولدت مبارک قلب مامان