پارسال این موقع آخرین شبی بود که تو دلم بود...🥹 ۳۹ هفته و یک روز...
چقد استرس داشتم ، همه کارامو خودم به تنهایی انجام داده بودم و آخرین شب مامانم اومد خونمون با برادرم شب رو موندن که صبح ساعت ۶ باید میرفتیم بیمارستان
تا صبح چشم رو هم نزاشتم ، همه خوابیده بودن و‌ من لحظه شماری میکردم، یهو ذوق میکردم و یهو گریم میگرفت ، نمیتونم حالمو توصیف کنم تو تاریکی خونه همش دنبال کار میگشتم که یه کاری بکنم و سرم گرم شه تا ساعت ۵ بشه و مامان و همسرمو بیدار کنم بریم
آرایش کردم، موهامو اتو کردم، وسایل و مدارک بیمارستان رو چک کردم، فلاسک مامانمو با آب جوش پر کردم ... ، تازه ساعت ۳ شده بود ، تا ساعت ۵ بشه من سه چهارتا زاییدم😅 هی به خودم دلداری میدادم که بخواب دختر خوب فردا جلوی مهمونا نخوابی ، ولی نمیشد که نمیشد صدای قلبم هنوزم تو گوشمه ، خدا میدونه چجوری صبح شد ، فورا مامانمو بیدار کردم گفتم پاشین دیره، تو ماشینم مدام از استرس میگفتم و میخندیدم ، رسما رد داده بودم اگه خجالت نمیکشیدم های های گریه میکردم که نمیخوام برم بیمارستان😩 ولی دیگه نمیشد رسیدیم و رفتیم پذیرش ، گفتن باید نوبت بگیرین🤦‍♀️ تا نوبتمون بشه من هی انگشتامو میشکوندم و پامو تکون میدادم ، همه فهمیده بودن که میترسم ولی به روشون نمیاوردن و عادی رفتار میکردن تا اینکه نوبتمون رسید و با دست لرزان امضا زدم و رفتم بخش جراحی...
ادامه در کامنت...
شیر خشک
تب
واکسن

تصویر
۷ پاسخ

چقد کیف کردم از متنت عزیزم
دقیقا منم حس و حال تورو دارم
واقعا مادر شدن خیلی شیرینه و در عین حال سخت ولی به همه سختی هاش می ارزه
خدا دختر گلت نگه داره زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه ❤️

خدا دخترتو برات نگر داره عزیزممم
من خیلی بغضی شدم با خوندنش🥹🥹🥲

مبارکه تولدش خداحفظش کنه

دقیقا منم همین حس و حال رو داشتم یعنی کاملا برگشتم به همون روز زایمان خودم خیلی حس عجیبی شدم همراه با ترس😍😜

ای خدا 🥹🥹 گریم ام گرفت چقد حس اون لحظه که پر از استرس بود قشنگ بود چقدر مادرشدن قشنگه یکسالگیش مبارک عزیزم انشالله زیر سایه پدرمادرش بزرگ شه 😍
وای من که زایمان پرچالشی داشتم چون اورژانسی سز شدم و گفتن قلبش افت کرده ولی همون که صدای گریه اشو شنیدم انگار دنیارو بهم دادن چقدر حس قشنگی بود هم ترس استرس خوشحالی چقدم زود گذشت

الله آنیا گوزله ساخلاسین
هه چوخ استرس زا دی با

ادامه...
قلبم داشت وایمیستاد زود لباسامو عوض کردم و نشستم رو صندلی که نیفتم ، بعد پرستار اومد و دستمو گرفت برد تو یه اتاق و آروم خوابوند رو تخت، پرستارای بخش خیلی مهربون بودن ، یکیشون موهامو بافت که به دست و پام نپیچه ، اونیکی هم اطلاعاتمو گرفت و نوشت تو پرونده و سپرد که آروم یه سرم برام وصل کنن و خودشم ان اس تی گرفت ازم و رفت و باز من موندم و تنهایی🤦‍♀️ دوباره استرس و هی دستشویی هی دستشویی... سوند برام نزاشتن کلا ، تازه ساعت ۸ شده بود و دکتر نیومده بود.... تا ۱۱ طول کشید اومدنش ، وسطش رفتم فیلممونم گرفتن و دوباره برگشتم اتاق، و شکر خدا نیم ساعتی خوابیدم ، اگه نمیومدن برا گرفتن فشارم بیشتر میخوابیدم ، چون خیلی پایین بود هی چک میکردن خلاصه دکتر ساعت۱۱ رسید و منو با عجله اومدن ببرن اتاق عمل که تا شنیدم نوبت منه هول شدم و نمیتونستم دم‌پایی هامو بپوشم ، پاهام دنبالم کشیده میشد به زور رسیدم اتاق عمل همش چشم دنبال چیزای خطرناک میگشت😅 احساس میکردم میخوان سرمو ببرن... تا اینکه بی حسم کردن و بعد ۱۰-۱۵ دیقه صدای گریه ی آشنایی تو اتاق پیچید و همه استرس من یهو اشک شد و از چشمام بارید... صورت داغشو چسبوندن به صورتم و زندگی جدیدم به عنوان مادر شروع شد...
ای خدا چقد دلتنگ اون روزام ، الان بغض دارم ، از بزرگ شدن دخترم ذوق میکنم ولی در عین حال بغض میکنم که چقد زود گذشت و چقد زود بزرگ شد ، من هنوز از نوزادیش چیزی نفهمیدم ، تو حال و هوای اون روزام همش
چند روزه خیلی دلتنگ روزای بارداری و زایمان و نوزادی دخترم هستم...
انگار همین دیروز بود🥹

# یک سالگی

سوال های مرتبط

مامان تیام✨ مامان تیام✨ ۲ سالگی
یکسال از روزی که به این دنیا اومدی و زندگی رو برامون یه رنگی دیگه کردی میگذره 🌈🥺🤩

وقتی ماه های اخر بارداریم بود همش تند تند مجبور بودم برم دستشوی اخرین شبی که توی وجودم بودی دم دم های صبح از خواب ناز بیدار شدم که برم دستشوی وقتی داشتم برمیگشتم به اتاق خواب یه لحظه پشیمون شدم و رفتم پنجره پذیرای رو باز کردم همونجا توی پزیرای دراز کشیدیم نمیدونم چجوری خوابم برد که یهو احساس کردم لباسم خیس شد ساعت ۶ صبح بود سریع خودمو به دستشوی رسوندم و شوهرمو صدا زدم و با ترس و لهره به ماما همراهم زنگ زدیم و گفت عجله نکن ولی دیگه وسیله هاتو اماده کن برو بیمارستان منم یه دوش گرفتم و یه فلاکس دمنوش زعفران و بقیه وسایل برداشیتم و راهی بیمارستان شدیم بعد از معاینه گفتن ۲ فینگرم و کارای بستری رو انجام دادین و تیام قشنگم ۶ عصر با زایمان طبیعی بدنیا اومد💫💐

🌹مرور خاطرات با همه ی سختی هاش برام شیرین ترینه 🌹 ایشالا دامن همه ی کسای که چشم به راحن سبز بشه💚
مامان سلین مامان سلین ۱۶ ماهگی
پارسال همچین شبی ساعت ۱۲ سردرد بدی گرفتم به قدری سرم درد میکرد نمی تونستم بخوابم چون سابقه افت قند داشتم همسرم بهم دو لیوان شربت داد
تقریبا تا صبح نخوابیدم صبح خوابم برد تو خواب حس کردم کیسه ابم پاره شد بیدار شدم دیدم نه خونریزی دارم
خودمون سریع رسوندیم بیمارستان ، از اورژانس گریه میکردم میگفتم من ۸ ماهمه نمیخوام زایمان کنم
منو فرستادن بلوک زایمان تمام ازمایش ها ،سونوگرافی رو انجام دادن ساعت ها ضربان قلب بچه رو چک کردن همه چیز خوب بود!
ساعت ۶ عصر گفتن برای احتیاط امشب باید بستری بشی و چون تا اون موقع ناشتا بودم بهم شام دادن
همسرم و مادرم رو به زور فرستادم خونه میخواستم بخوابم که بازم حس کردم کیسه ابم پاره شد دیدم بازم خونریزی کردم
پرستار صدا کردم حجم خونریزی رو که دید داد زد سریع بره اتاق عمل ، من از همه جا بی خبر گفتم بزارین زنگ بزنم خانوادم بیان گفتن نمیرسن
کل روز رو به پزشکم از بیمارستان زنگ زدن برنمیداشت
پزشک کشیک به دادم رسید
وقتی به طبقه بالا رسیدم و داشتم میرفتم برای عمل صدای گریه های بلندی میشنیدم(بعدها فهمیدم مادرم بوده😭بهش گفته بودن شاید مشکلی پیش بیاد برای دخترتون) (بخاطر جدا شدن جفت احتمال فوت مادر بالاست)
ساعت ۸/۳۰ شب دخترک عجول من با وزن ۱۶۷۰ به دنیا اومد اصلا ندیدمش سریع رفت nicu 🥲
خودمم بخاطر جدا شدن جفت و مسمومیتی که وارد خونم شد یک هفته ccu بستری بودم
دخترکم یک ساله شدی همه عمر و جونم تولدت مبارک❤️

پوشک
فرزندپروری
شیرخشک
غذای کمکی
رفلاکس
واکسن
مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت پنج :دیگه اومدم خونه و زندگی عادی بود منم درد داشتم ولی با فاصله سه چهار ساعت من خیلی کتاب خوندم کلاس شرکت کردم و علایم زایمان رو میدونستم رو‌خودم کنترل داشتم دست پاچه نمیشدم بگم وای الان ۳سانتنم درد هم دارم گاهی برم بیمارستان دیگه تا شب رفتم حموم چندتا اسکات زدم و شیو کردم و ساک بچه ام زو هم آماده کردم شیاف رو گذاشتم و رفتم بالش بارداریم رو اوردم رو تخت گذاشتم و خوابیدم تا ساعت پنج صبح که با درد تیرکشیدن از شیکم تا کمرم بیدار شدم انگار یه آن برق وصل میشد بهم از شکمم نا کمرم میومد و ول میشد یه جوری بود که اگه سرپا بودم مجبور میشدم بشینم یا دولا بشم ،تو کلاس ها تکنیک تنفس یادگرفته بودم و با اون تکنیک ها کامل دردم رو رد میکردم همسرم ساعت ۷رفت سرکار و من هم بیدار بودم هر یک ساعت دردم میگرفت و ول میکرد منم فهمیدم که نزدیک زایمانم شروع کردم جمع و جور کردن خونه تا همه چی مرتب باشه دردم گرفت برم سر آخر داشتم آرایش میکردم دیدم درد هام خیلی نزدیک بهم حدودا هر ده و پونزده دقیقه یکبار دیگه زنگ زدم به همسرم ساعت ۱۱بود اونم مرخصی گرفت از اداره و اومد خونه تا بیاد یک ساعتی طول کشید مامانم ایناهم رسیدن و با شوهرم و مادرم و خواهرم راهی بیمارستان شدیم قبلش به دکتر زنگ زدم گفت حرکت کن سمت انصاری منم خودمو میرسونم کل مسیر من انقباض داشتم هی با تنفس خودمو کنترل میکردم تا تموم میشد یه نفسی میکشیدم بعدی میومد پشت سر هم خلاصه پست صندلی شوهرم رو گرفته بودم و با نفس هام خودمو آروم میکردم خداشاهده حتی یه اخ نگفتم کل مسیر رو جوری که همشون میخندیدن میگفتن این درد زایمان نیست ما بریم برمون میگردونن میگن این وقتش نشده هنوز
مامان نیوان مامان نیوان ۱۶ ماهگی
پارسال ساعت ۵ صبح تو خواب کیسه آبم پاره شد نمیدونم چرا ولی اینقدر ذوق داشتم و سریع رفتم دوش گرفتم اومدم سشوار کشیدم و همسرم و بیدار کردم باورش نمیشد ۱۰ روز زودتر از تاریخ دکتر پسرم و میخوام دنیا بیارم با رقص و خوشحالی تا بیمارستان رفتم بعد از معاینه دردم شروغع شد ولی با همون درد اینقدر خوشحال بودم و هیچ استرسی نداشتم منتظر نتیجه ۹ ماه انتظار بودم که بغلش کنم وقتی برگشتم خونه فکر میکردم خوشبختیم کامل شده امان از رویی که دادم و افسردگی که نصیبم شد در خونم شد کاروانسرا تا ۲ ماه باز بود هر کسی میومد و میرفت میگفتم مشکلی نیست کنار میام ولی دخالتا و گرفتن پسرم به زور و بی اختیاری من از همون اول شروع شده بود چشم وا میکردم پسرم نبود شوهرم میبرد اول صبح خونه مادرش و تا اخر شب من تا دست میزدم بهش میفگ الان خوابوندم بیدار میشد میگفت بغلی میشه یا الان بده بغل خواهر و مادر خودش به جایی رسیده بودم که حتی پوشک بچم و بعد از یه ماه بلد نبودم عوض کنم لباس تنش نکرده بودم و ۳ ماه که شد من از قبل بارداریم لاغرتر شده بودم از غصه 😢 چقدر عذاب کشیدم تا تونستم زندگیم و تا حدی جمع کنم الان یک سال میگذره پسرم من و دوست داره ولی نه مثل باقی بچه ها اونجور که باید وابستم نیست و میدونم که از اول بوی من و نگرفت