۷ پاسخ

اره والا برا منم زود گذشت فقط دلم میخواد دیگه باردار نشم

من بچه پی پی کرد تو شکمم با استرس اینکه دیر ازجون بچم از دست بدم راهی بیمارستان شدم ماما همراه داشتم .با امپول فشار نیم ساعته زایمان کردم.انگار معجزه شد برام البته من ریا نباشه خیلی خوبی کردم تو زندگیم و واقعا اعتقادم اینه اینجا خدا سنگ تموم گذاشت برام

وای خدا بدنم لرزید این عکس رو دیدم 🥺چقدر درد کشیدم

منم تا ۷ ساعت دردم کم بود بعدش دیگه زیاد شد . وای که چقد این چسبه کاغذی که تو عکست رو شکمت چسبیده منو اذیت کرد دم و دیقه جدا میشد. ماماعه هی غر میزد میگفت یه ضربان درست من نگرفتم ، آخه آدم با اون درد که نمیتونه مثه مجسمه باشه که چسبه جدا نشه . اَه چیو یادم انداختی 😄

اوف من مردم درد طبیعی و سزارین و کشیدم

روزامون مث برقو باد میگذره

شکمتو چ کوشولو بوده🥺😍

سوال های مرتبط

مامان کسری جون🥰 مامان کسری جون🥰 ۱ سالگی
پارت پنج :دیگه اومدم خونه و زندگی عادی بود منم درد داشتم ولی با فاصله سه چهار ساعت من خیلی کتاب خوندم کلاس شرکت کردم و علایم زایمان رو میدونستم رو‌خودم کنترل داشتم دست پاچه نمیشدم بگم وای الان ۳سانتنم درد هم دارم گاهی برم بیمارستان دیگه تا شب رفتم حموم چندتا اسکات زدم و شیو کردم و ساک بچه ام زو هم آماده کردم شیاف رو گذاشتم و رفتم بالش بارداریم رو اوردم رو تخت گذاشتم و خوابیدم تا ساعت پنج صبح که با درد تیرکشیدن از شیکم تا کمرم بیدار شدم انگار یه آن برق وصل میشد بهم از شکمم نا کمرم میومد و ول میشد یه جوری بود که اگه سرپا بودم مجبور میشدم بشینم یا دولا بشم ،تو کلاس ها تکنیک تنفس یادگرفته بودم و با اون تکنیک ها کامل دردم رو رد میکردم همسرم ساعت ۷رفت سرکار و من هم بیدار بودم هر یک ساعت دردم میگرفت و ول میکرد منم فهمیدم که نزدیک زایمانم شروع کردم جمع و جور کردن خونه تا همه چی مرتب باشه دردم گرفت برم سر آخر داشتم آرایش میکردم دیدم درد هام خیلی نزدیک بهم حدودا هر ده و پونزده دقیقه یکبار دیگه زنگ زدم به همسرم ساعت ۱۱بود اونم مرخصی گرفت از اداره و اومد خونه تا بیاد یک ساعتی طول کشید مامانم ایناهم رسیدن و با شوهرم و مادرم و خواهرم راهی بیمارستان شدیم قبلش به دکتر زنگ زدم گفت حرکت کن سمت انصاری منم خودمو میرسونم کل مسیر من انقباض داشتم هی با تنفس خودمو کنترل میکردم تا تموم میشد یه نفسی میکشیدم بعدی میومد پشت سر هم خلاصه پست صندلی شوهرم رو گرفته بودم و با نفس هام خودمو آروم میکردم خداشاهده حتی یه اخ نگفتم کل مسیر رو جوری که همشون میخندیدن میگفتن این درد زایمان نیست ما بریم برمون میگردونن میگن این وقتش نشده هنوز
مامان فندق🫂 مامان فندق🫂 ۱۳ ماهگی
امروووز تولد پسرمهههه😍پارسال این موقع من تو آزمایشگاه بودم چون مشکوک به دفع پروتئین بودم بعد آزمایشگاه مامانم منو زوووووری برد بیمارستان چون شب قبلش کمرمم درد میکرد و مامانم میگفت به تو باشه درد تحمل میکنی وقتی رفتیم بیمارستان گفتن سه سانت فری بازی دهانه رحمتم نرمه وقت زایمانته من ک شوکه شده بودم فقط گریه میکردم اخه ۳۸ هفتم بود و وسایلمو با خودم نبرده بودم به شوهرمم زنگ زدم بره وسایلمو بیاره باورش نمیشد میگفت تو ک صبح خوب بودی و بامن شوخی نکن و....اولش با استرس و ترس و نگرانی و... شروع شد اتاقم خصوصی بود و مامانم دنبال کارام وقتی تنها شدم ترسم بیشتر شد انقدر گریه کرده بودم فشارم افتاده بود فقط یه پرستاره بود خیلیییی مهربون بود اومد پیشم تو اتاق دستمو گرفت باهام حرف زد تا مامانم و ماماهمراهم اومدن تا آروم شدم🥺🥺
امشبم برای پسرم تو خونه میخوایم جشن بگیریم الان دلم میخواست مامانم اینجا بود کمکم میکرد ولی سرکااارههههه😫😫😫😫😫😫
مامان شاهان مامان شاهان ۱ سالگی
تجربه زایمان سخت#پارت یک
انگار همین دیروز بود🥹درحالی که یک سالو 14روز از زایمانم میگذره،4رم آذر ماه ساعت 9صب رفتیم بیمارستان کارای بستری انجام شد همون لحظه ک اتاقو نشونم دادم یه خانومی داشت درد زایمان میکشید!!دیگ نه میزاشتن گوشیم پیشم باشه نه همراهم از استرس داشتم میمرذم دو ساعتی گذشت تا اومدن آمپول درد بهم زدن من فک میکردم سرم تقویته😅
تا کم کم دردام شروع شد اولش مثل درد پرودی بدش خیلی شدید شد جوری که اصلا نه می‌تونستم بشینم نه دراز بکشم هیچی انگار کمرم از وسط داشت نصف میشد ،حالا قبلش ک اون بنده خدارو دیده بودم ک از درد داد میزد ت دلم گفتم وا من اصلااا اینجوری نمیکنم😂دیگ نمی‌دونستم قرار بیشتر درد بکشم😅😥
خلاصه هم زمان با من یه دختر خانوم دیگ ام آوردم یعنی ت یه اتاق سه نفر بودیم ،من فک میکردم دیگ دردم از این بیشتر نمیشه ولی هی بدتر میشد تا ساعت شد 4نیم ک اون خانومه ک از قبل بود زایمان کرد بعدش منو هی نیومدم معاینه میکردن هی الکی میگفتن دو سانتی س سانتی در حالی ک من یک سانت بودم...
مامان آریشا مامان آریشا ۱۳ ماهگی
پارسال دقیقااا یه همچین روزی من چهل هفته بارداری رو در کرده بودم و خبری از درد و انقباضات زایمان نبود بهداشت زنگ زد و گفت بیا نامه بدم ببر بیمارستان رفتمدنامه گرفتم و آخرین مراقبت هارو هم انجام دادم چون بیمارستانم شهر دیگه ایی بود با مامانم راه افتادیم رفتیم بیمارستان و نامه دادم بهشون بهد منو پیش دکتر متخصص فرستادن و معاینه تحریکی کردن به محض اینکه از تخت اومدم پایین انقباضام شروع شد تا بیمارستان پیاده روی کردیم دردا هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شد بیمارستان بستری نکردنم و گفتن هنوز زوده برو خونه دوباره بیا چون خونه ایی اونجا نداشتیم با مامانم رفتیم ناهار ساندویج خوردیم اونجا دیگ درد امونم بریده بود بعدش تو حیاط بیمارستان نشستیم و من داشتم از درد میمردم بعد از چند ساعت برگشتم شهر خودمون خونه که دردام به اوج رسید و شوهرم اومد ساعت ۱ شب بود بیمارستان منو بستری کردن و گفتم کیسه آبت پاره شده ولی قطره قطره ساعت ۴ دهانه رحمم ۱۰ سانت بود و ساعت ۶:۱۵صبح پسرم به دنیا اومد خیلی سخت بود اما شیرینی که داره همچی برات قشنگ تموم میشه خداروشکر میکنم بابت داشتنت پسرم فردا تولدت عزیزم بهترین هدیه خدا🥺🥰😍 بمونه به یادگار ۱۴۰۵/۳/۴
مامان 🐣محمد مهدی 🐣 مامان 🐣محمد مهدی 🐣 ۱۶ ماهگی
سلام‌از بهترین روز زندگیم یا دلخور ترین روز زندگیم😆🥺
پارسال دقیقا این روز که پنج شنبه بود من خونه مامانم میموندم بخاطر اینکه شوهرم ترکیه بود
..و من صبح زود رفتم کلاس های بارداری ومن اونجا دیدم که من حال ندارم حرف های ماما رو گوش بدم خلاصه به سختی از اونجا خودمو رسوندم خونه مامانم...
ومن قرار بود بعد ظهر بریم با خواهرم و مامانم خونه منو تمیز کنیم 🤒
و ما راهیی خونه شدم من نتونستم راه برم مامانمم هی فش میداد که چاقی کم بخور و فلان..🤣🤣 و منم عرق میکردم تو راه
خلاصه رسیدم خونه من ...من گفتم من میشینم دکوری هارو پاک کنم تازه یدونه آجیل خوری رو پاک کرده بودم که یهو کیسه ابم پاره شد من آخه ۳۲ هفتم بود قرار نبود که زایمان کنم 😕🤧
ب خواهرم گفتم خواهر م گفت زود بریم بیمارستان ومامان گف من برم ساک بچه رو بیارم و من گفتم نه من زایمان نمیکنم نیارین میرم اونجا ابروم میره میگن وقت زایمان نیس هنوز ۷ ماهگی رو تازه تموم کردم🤣🤣🤣😞و مامانم رفت آورد و من رفتم اورژانس مامایی و گفتن یک فینگر باز شدی ببرین اتاق زایمان 😢🙃
و من رفتم دکتر اومد گف در خطر هستین اعزام میکنم ارومیه و من گفتم نه میخام اینجا زایمان کنم اونم گفت باشه من هنوز دردام اونقدر شدید نبود دکتر دوباره اومد گف ساعت ۸ صبح زایمان میکنه آنوقت ساعت ۸ بود و من کلی استرس که ب بچم چیزی نشه خدا و فقط دعا میکردم که من ساعت ۱۲.۵ شب زایمان کردم 😢🥺وقتی پسرمو ب بغلم انداختن یکی از ناب ترین حس های دنیا بود ک تجربه کردم و من از پیشونیش بوس کردم 💋❤️بقیه سوال زیر همین تاپیک
مامان امید دلم💫 مامان امید دلم💫 ۱۴ ماهگی
من ادم مذهبی نبودم و نیستم نماز و روزه نمیخونم ولی خیلی با خدا حرف میزدم یادمه مدرسه میرفتم معلما اذیتم میکردن میومدم برا خدا نامه مینوشتم یا درد دل میکردم و تمام اتفاقا رو بهش میگفتم سختی زیادی کشیدم از خیلی ها نارو خوردم ولی فقط شبا میومدم به خدا میگفتم بعضی وقتا هم اصرار به چیزی میکردم که بد بود و خدا نشونه میفرستاد شاید من اینجور فکر میکردم تا زمانی که از خدا بچه خواستم اونموقع میگفتم میکنم خواهش ولی اصرار نه!گفتم هر جور تو صلاح بدونی بعد اولین بار دکتر بهم گفت 2 قلو بارداری یهو رفتم تو شوک که چی؟من؟2 قلو؟ نمیدونم ناشکری کردم یا نه ولی ترسیدم خیلی ترسیدم که نتونم ولی هی میگذشت و سختی حاملگی بیشتر میشد و من عاشق تر فقط دعا دمه اذان دمه بارون هر ثانیه نامه ها رو دارم که فقط سلامتی بچه ها رو خواستم دعایی که به خدا گفتم به بچه ها عمر با عزت و طولانی بده وقتی رهام رنگش عوض شد با خودم گفتم الان میارنش چیزی نی باورم نمیشد هر چی بلا تو تمام عمرم سرم اومد گفتم باشه بازم خدا بازم اوس کریم حتما خیر بوده منکه نمیدونم حالا همون خدای من همون رفیق تنهایی های من همون کسی که تو بچگی بچه ها پناه میبرن به مادرشون من به خدا همون خدا بچه ای که اونهمه التماسش کردم و تو دستای خودم گرفت؟؟؟؟حالا دیگه به هیچی اعتقادی ندارم سر رایان بازم دعا میکنم ولی انگار که دیگه یه چیزی از بین رفته این وسط اعتماد ایمان....نمیدونم
مامان مهراد🤍 مامان مهراد🤍 ۱۷ ماهگی
مامان محمد مامان محمد ۱ سالگی
پارسال این موقع ساعت 2 بعداظهر همسرم بهم پیام داد بریم بازار منم بهش گفتم باشه بعد ی دقیقه در جواب پیامم کیسه آبم پاره شد فک کردم ترشح دارم باز دوباره آب ریخت منم ب گریه افتادم گفتم مامان کیسه آبم پاره شد مامانم گفت ناراحت نشو هیچی نیس سریع ب همسرم زنگ زدم رفتیم بیمارستان اخه من هنوز ۳۵ هفته بودم خیلی ترسیدم پرستار گفت باید معاینه بشی نزاشتم انقد استرس داشتم اونم عصبانی شد گفت نمیزاره یکی دیگه منو معاینه کرد با بدبختی گذاشتم گفت هنوز ی سانت بازی برو بالا آمپول فشار میدیم بچه بیاری خلاصه من فقط گریه میکردم من تا اون شب فقط آب خارج میشد ازم با خون یهو نصفه شب ضربان قلب پسرم افت کرد پرستار ترسید گفت این دکتر کی میاد دوبار ضربان قلب پسرم افت کرد منم فقط گریه میکردم تا بالاخره صبح روز بعدش ساعت ۸ گفتن برو اتاق عمل اورژانسی باید عمل بشی ومن از خوشحالی نمیدونستم چکار کنم چون از طبیعی میترسیدم خلاصه نگرانی خونواده هامون و خودم ک اون شب هیچکس نخوابید پسرم ساعت ۸ صبح بدنیا اومد تو این ی سالی ک گذشت خیلی چالش خیلی استرس داشتم ولی خداروشکر بابت وجودم پسرم تولد پسرم مبارک باشه😘😘😘