بازم مثله همیشه به کمکتون نیاز دارم

من یه زندایی دارم که طبقه پایین خونه مامانم میشینه من طبقه وسط میشینم و مامانم بالا میشینه خواهرمم نامزده زنداییم خواهرمو پاگشا کرده
این زنداییم از همون اول اولش با من درست راه نمیومد دوروز خوب بود ده روز بد بود خود به خود فازش عوض میشد یه روز میشد آدمی که از خواهر بهم نزدیک تره یه روزم میشد دشمن
داییمو خیلی دوسش دارم همه دایام جای نبود برادرم برام پر کردن
الان زندایم به مامانم بی احترامی کرده منم سر همین چن ماهی میشه که باهاش حرف نمیزنم ولی مامانم میگه من چون برادرمه نمیتونم باهاش قطع رابطه کنم مادر من آدمیه که انگار گوشش نمیشنوه یا چشاش نمیبینه بی احترامیو واسه همه همینه از کوچیک تا بزرگ
الان دایم زنگ زده به شوهرم که فردا شب شام بیاین خونه ما شوهرم میگه برو اون بده تو خوب باش ولی منم دلم نمیخاد برم
شوهرم میگه به خاطر داییت برو من میدونم اون از خداشه که تو نری دعوارو به اسم خودش تموم کنه ولی تو به خاطر دایت برو چه کنم؟

۶ پاسخ

حتما برو
بخاطر داییت خصوصا اگه خوبه
نذار به نفع خودش ماجرارو تموم کنه
برو بگو بخند
بیا و دوباره تحویلش نگیر

مادرت درست میگه به خاطر برادرش نمیشه بد باشه .برو

برو ، ناراحتی رو کش ندین چون مادرتون برادرشو دوست داره

برو گلم
مخصوصا وقتی تو ی ساختمونید

اره برو حتما

حرف شوهرت گوش بده برو
داییت زنگ زده شما از سمت دایی دعوت شدی

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۴ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...
مامان شایان مامان شایان ۴ سالگی
سلام خانوما
حالتون چطوره ،با این آلودگی تعطیلی مهد و مدرسه و...چیکار میکنین.
ما که خورد تو ذوقمون ،پنجشنبه تولد پسرمه ،شنبه ها و دوشنبه ها مهد میره میخواستم فردا تو مهد براش تولد بگیرم که تعطیل کردن مهد رو البته به خاطر مادران شاغل فقط بچه های اونا میرن ومهد بازه براشون .
حالا چه کنم به نظرتون ؟
ما با خانواده همسر یه ساختمون هستیم ،سال اول چون خونه من کوچیکتر بود خونه مادر شوهرم گرفتم سال بعدش باز با اونا بودیم خانوادم نبودن ،سال سوم هم بازم با اونا بودیم بابام رفته بود شهرستان مامانم اینام نیومدن کلا یه مامان و یه آبجی مجرد حقیقتش گفتن بابا نیست راحت نیستن منم اصرار نکردم عوضش وقتی بابام اومد خونشون برای پسرم تولد ،حالا امسال بازم همون شرایطه از طرفی باهم یکجا هستیم و اونا از یه هفته قبل میدونن تولد پسرم کی هست ،از طرفی من واقعا قصد گرفتن تولد نداشتم امسال چون پسرم گفته بود مهد باشه پیشنهاد خودش بود ،اونم که تعطیل شد پیشنهادتون چیه ؟حالا دیشب مادرشوهرم با اینکه میدونست قراره مهد تولد بگیرم داشت مینداخت دهن پسرم که خونه بگیریم