۱۳ پاسخ

نمیدونم چی بگم که بتونه یه ذره از غم و اندوهت کم کنه چون واسه خودم حتی تصورشم سخته😞😞😞😞همینو میدونم تو وبچهات محکومی به زندگی کردن پس سعی کن حداقل بخاطر فسقلی ها هم که شده قوی باشی وقوی بمونی

خدا کمکت کنه گلم خیلی سخته

خانواده خودت یا شوهرت کمکت نیستن،

عزیزم باتاپیکات کلی گریه میکنم ولی خواست خداس فداتشم کسی ازحکمتش خبرنداره.اینقدم ناراحتی واسترس داری به بچهات منتقل میشه علتش همینه که ناآروم وبیقرارن حتی شیرخشکی هم باشن بچهاناراحتیتوحس میکنن.گناه دارن دخترت ودوقلوهافقط تورودارن نذارافسرده بشن قوت قلب ونورزندگیشون باش هرچندسخته خدابه دلت صبروارامش بده ولی نشدنی نیست

عزیزم خدا صبرت بده.
از اطرافیان خیلی کمک بگیر سهی کن تنها نمونی اصلا بچه هات با کالسکه ببر بیرون هوایی بخور

چقدر سخته عزیزم انشالله خدا بچه هاتو حفظ کنه

خدا صبرت بده
من سعی میکنم بچه هارو خسته کنم یاتو کالسکه توخونه میچرخونم با توگهواره یا روزمین پتو میندازم کمک میکنم برای غلط زدن خسته میشن البته دوقلوهای من چهار صبح میخابن بااین حال اما با این کار حداقل عصر و سرشب یکی دوبار وقت میکنم دوتا یساعتی به کارام برسم

عزیزممم
خدا خودش بهت صبر و قدرت بده
ان شاالله بهترین روزارو کنار بچه هات بگذرونی❣️

الهی بگردم خدا پشت و پناهت باشه اینروزارو بگذرونی

🥹😭خدا بهت صبر بده

توکل کن بخدا انشالله دوقلوهات بزرگ میشن کلی روزای خوبیو باهم میگزرونین

سلام عزیزم ناراحت نباش اگه شوهرت فوت شده


دو تا یادگار قشنگ برات جا گذاشته
میتونم
بپرسم چرا فوت شده

عزیزم خدا بهت صبر بده و آرامش. چرا اقات از دست دادی

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۶ ماهگی
اون روز بند گهواره رو گذاشتم توی دست همسرم و رفتم خوابیدم😴

📨#پیام_شما
💌مامان‌معصومه از بجنورد
اگه بچه دل‌درد نداشته باشه یا مریض نباشه، شکمش سیر باشه، آروغش گرفته شده باشه، می‌تونه راحت بخوابه 😴
خیلی از مامان‌ها از همون وقتی که زایمان می‌کنن تغذیه مناسب ندارن یا سردیجات می‌خورن 🧊، یا غذای بیمارستان رو که تا چند روز برای بچه باعث بی‌خوابی میشه ، مثلاً همون اول کیک و آبمیوه کارخانه‌ای می‌خورن 🍰 یا آبمیوه یخچالی که همه‌ی اینا اذیت‌کننده هست
خوب وقتی چند تا بچه پشت سرهم باشه و کمکی هم نداشته باشی ،اینجوری میشه که یه بچه روی پا، یکی بغل، یکی هم گهواره و همزمان هر سه‌تارو می‌خوابوندم 😅
یکی از شب‌ها همزمان بچه‌ها گریه کردن یکی شیشه می‌خواست 🍼 یکی شیر، یکی هم مریض بود
تقریباً یک ماه بعد از زایمانم بود و بدنم هم خسته 😮‍💨
آخرش چشمام نای باز کردن نداشت فقط بند گهواره رو گذاشتم تو دست همسرم 😅 دو ساعتی خوابیدم
همسرم گفت: «روش جدید پیدا کردی، به‌جای اینکه منو بیدار کنی، بند گهواره رو می‌ذاری تو دستم که من نخوابم!» 😂
خلاصه اینکه دو سه ماه اول زایمان برای مادرایی که بچه پشت سرهم دارن یک مقدار سختی‌هاش زیاده 😓 ولی کم‌کم کنار میایم
برای خواب هم تا ده روز سوره یس می‌خونم 📖 یا صوتش رو صبح و شب موقع خواب می‌ذارم، خیلی تأثیر داره و
لالایی بچه‌هام هم همیشه دعای فرج می‌خونم
#آروم_کردن_نوزاد

⃢⃢⃢⃢ 🧕 تجربـ๓مادری ツ دنیای‌ تجربـ‌๓ها🪁
مامان حامی💙 مامان حامی💙 ۱۰ ماهگی
خب می‌خوام یکی از تجربیات مهمم رو باهاتون به اشتراک بذارم ،شاید یکی مثل من این مشکل رو باهاش مواجه شده باشه اما ندونه چیکار کنه ، پسر من تا قبل از شروع مولتی ویتامین و آهن خیلی روتین پی پی میکرد ، هر روز ساعت 6 الی 7 صبح ، اما بعد از این ویتامین و آهن شد یه روز در میان ، اما باز هم روتین داشت ، ولی وقتی غذا رو شروع کردم دیدم ای وای که پسرم یبوست گرفته🤦 حتی پنج روز هم شد که پی پی نمی‌کرد و خیلی اذیت بود ، خیلی راه ها رو انجام دادم اما نتیجه نداد ، دیگه مجبور شدم براش نصف شیاف گلیسرین کودکان بذارم تا پسرم راحت بشه ، ولی بعدش چند تا کار انجام دادم که الحمدلله دوباره برگشت به روتین سابقش ، اول اینکه به دستور دکترش قطره بی بی کر رو صبح و عصر (هر سری ۸ قطره) بهش دادم ، دوم اینکه توی غذاش یک قاشق روغن زیتون بدون بو و تصفیه شده میریزم ، و سوم اینکه به پیشنهاد یکی از مامانای همین جا آب خیلی میدم به پسرم ، اینطورس که بعد از هر سری غذا یا دارو یا ویتامین خوردنش بهش با قطره چکون آب میدم ، خلاصه اینکه گفتم بهتون بگم شاید اینجا برای یکی کارساز بود .
شما چه تجربه ای دارید برای مقابله با یبوست؟؟
مامان دیاکو مامان دیاکو ۱۰ ماهگی
تقریبا ده روز پیش پسرمو بردم دکتر شوهرم یکم دورتر از داروخونه پارک کرد گفت شما بشینین من برم دارو هاشو بگیرم یه خانم ۲۸،۳۰بهش میخورد سنش باشه اونجا ایستاده بود همین که مارو دید همین جوری اول زوم زد رو شوهرم 😕بعد که شوهرم پیاده شد رفت اون همینجوری زوم زده بود رو منو پسرم نمی‌دونم چرا اما یه حس بد ازش گرفتم و از چشاش ترسیدم جوری که چند بار خواستم از ماشین پیاده شم برم پیش شوهرم اما باز نرفتم یعنی یه لحظه چشاشو ازمون بر نداشت زل زده بود به ما😐خودمو با پسرم مشغول کردم یه لحظه باز نگاش کردم دیدم باز داره بهمون نگاه می‌کنه و دستاشو مثل دعا خواندن گرفته بالا 😑😥یعنی تا شوهرم اومد از ترس مردم جرأت نکردم حتی باهاش حرف بزنم دلیل کارشو بپرسم از اون روز به بعد همش مریضیم همش تو خونمون دعواس بچه هام یه روز خوب نبودن همش این دکتر و اون دکتر می‌گردیم نمی‌دونم بخاطر اون خانوم بود یا ن اما همش حس میکنم اون خانم یه دعایی چیزی برامون خوند 😑