هنوز یکی دودقیقه نگذشته بود صدای دکتر اومد که گفت عه رفته توی کانال زایمان ،بالای شکممو دوبار فشارداد کمی ،گفت نترس میخام بچه رو دربیارم
منتظر اون حس سبکی بودم ک همه میگن وقتی بچه رو درمیارن، ولی هیچی حس نکردم😂گفت خداروشکر بچه خوبه، به پرستار گفتم صداش نمیاد گفت نگران نباش خوبه داره تمیزش میکنه الان نشونت میدم حتی وقتی پیشم اوردنش گریه نکرد فقط ناله میکرد😂 خلاصه رفتم توی ریکاوری ساعت دو و اومدن بالاسرم گفتن پمپ درد میخای ،من گفتم که دکترم اجازه میده؟گفت اره خانم دکتر اجازه داده
گفتم پس واسم بزنید ،واسم همونموقع زد تواین مدت هی میومد میپرسید که پاتو تکون بده و من میگفتم نمیتونم،گفت تا نتونی کمی تکون بدی توی بخش نمیبرنت
ساعت چهارونیم کمی تکون دادم پامو و بردنم بخش
توی مدتی که توی ریکاوری بودم اصلا دردی نداشتم حتی یذره
خلاصه رفتیم بخش و هنوز روی تخت ریکاوری بودم ،گفت پاتو خم کن زانوکن گفتم نمیتونم ،گفت پس فعلا باید روهمین تخت بمونی
یه پنج دقیقه دهددقیقه یعد تونستم خم کنم پاهامو ،گفت حالا برو روی تخت اصلی،خودشم کمکم کرد هولم میداد
گفت حالا باسنتو کمی بده بالا ،زیرم نوار گذاشت و اومد سوندو دراورد که هیچی درد و سوزش نداشت ولی حسش کردم اونم درحد پنج ثانیه
همونموقع هم واسم یدونه شیاف گذاشت ،اینجاساعت پنج عصر بود
خلاصه هرچی میگذشت بی حسی داشت میرفت و من منتظر دردای وحشتناک بودم ولی خبری نبود😅
مامانم بچه رو اورد پیشم نگاش کردم و پیشم بود
بعد پرستار اومد گفت ساعت نه اینا میتونی شروع کنی چیز بخوری ولی فقط مایعات مثل اب و شربت و چایی و نسکافه
حتی سوپم حق نداری بخوری

۷ پاسخ

سلام عزیزم
هزینه بیمارستانت با بیمه تامین و تکمیلی چقد شد
میشه بگی؟
بیمه ها برات چقد کم کردن و شما چقد از جیب پرداخت کردی

خدا حفظش کنه عزیزم
من خیلی میترسم از اتاق عمل از اینکه شکممو برش بدن بفهم و این چیزا

قشنگ بود باحال تریف کردی خدا برات حفظش کند تنش سالم😍🫠

منم هی پاموتکون میدادم کمرموتکون میدادم منتظردردبودم مامانمم هی میگفت حالابی حسی بزاردربیادمیفهمی دردچیه ولی اصلادردنداشتم فقط برای بلندشدن سخته واقعاادم اذیت میشه

اره دقیقااین ک میگن بچه رودربیارن حس سبکی میده منم نفهمیدم اصلافقط یکم صدای گریش امد

عزیزم بیمارستان دولتی زایمان کردی یا خصوصی

خوشبحالت راحت شدی مبارکت باشه🥰

سوال های مرتبط

مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۴ ماهگی
پارت دو
یه نیم ساعت بعد دکتر اومد به پرستاره گفت من سزارینی هستم آماده ام کنن برای عمل اون روز من نفر سومی بودم که میخواست عمل کنه لباس مخصوص پوشیدمو نوار قلب بچه رو گرفتن سوند آوردن که وصل کنن دکترمم پیشم بودم دو بار زد تا درست شد درد زیادی نداشت حسش خیلی بد بود 🙄 من و دکتر رفتیم تو بخشی که عمل انجام می‌شد نشستم تا اتاق عمل و تمیز کنن داشتم از استرس میمردم تو اتاق ریکاوری هم به مرده داشت داد میزد من بیشتر می ترسیدم ، بزنم اتاق عمل نشستم رو تخت سرم هارو وصل کردن اونا وسایلو آماده میکردن منم با استرس نگاشون میکردم دکتر بیهوشی اومد گفت پاهاتو دراز کن بچسبون به هم چون تو هم بچسبون به گردنت کمرت هم اصلا تکون نده دو تا پرستار هم شونه هامو گرفته بودن من فقط چشمامو محکم بسته بودم صدامم در نمیشد دو بار سوزنو زد بعد هم موادو وارد کرد اونم درد خاصی نداشت حس اینکه یه چیزی داره میره تو کمر اذیت میکرد بعد فورا خوابوندنم دستامم کنارم بود گفتن اصلا تکون نده پرده کشیدن جلوم ولی من هنوز می‌تونستم پاهامو تکون بدم گفتم وای من هنوز بی‌حس نیستم ببینین پاهامو تکون میدم دکتر بیهوشی گفت سوند رو حس می‌کنی گفتم نه گفت پاهات داغ شدن گفتم آره دیدم دکتر انگار داره شکممو نیشگون میگیره گفتم من حس میکنم تا اینو بگم تیغو کشید شکمو داره کرد دکتر بیهوشی گفت اصلا نترس فقط درد نداری وگرنه حس می‌کنی راست هم می‌گفت تمام مدت عمدا من همه چی رو حس میکردم وقتی دست میکرد تو شکمم نفسم می‌گرفت با اینکه از شب قبل هیچی نخورده بودم از صبح هم آب نخورده بودم ولی حین عمل چهار بار بالا آوردم دو بار هم تو ریکاوری
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت (۶) زایمان سزارین



پرستار گفت خودت باید بری رو تخت کشون کشون رفتم رو تخت ک یکم درد داشت بچه رو آوردن پیشم عمم ک مادرشوهرم بود اومد پیشم ی چیش خیلی بده اینه ک من ۲۴ ساعت ناشتا بودم حتی آب هم نمیدادن من داشتم میمردم از تشنگی هی میگفتم بدین نمیدادن نامرداا😂
پرستار گفت باید ۸ ساعت بگذره از عملت تا بتونی بخوری اونم آب ن آب میوه اینا
دیگ ساعت ۱ شد یکم مغزیجات خوردم قهوه خوردم گفتن باید پاشی یا علییییی امان از این پاشدن😂 نترسیداا چیزی نیس
گفتم تختو قشنگ بیارن بالاا ک نشسته شم
نشسته ک شدم کم کم اومدم نزدیک لبه تخت شدم پامو انداخت اروم پایین ک خیلی درد داشت این وایسادن بدترررر دلم ضعف میرفت
فقط کافیه دو قدم بری من دو قدم رفتم پرستار گفت بسته بشین ولی اون دو قدمم خیلی سخت بود لعنتی خلاصه با رفتم رو تخت خابیدم ساعت ۴ بود ک کمر ک آمپول زده بود درد میکرد این باسنم اصلا نمیتونستم بزارم رو تخت هی میخاستم ب پهلو بخابم ولی نمیشد ک اون اذیتم میکرد
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۴ ماهگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 مامان قندکوچولو🥹🐣🌱 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🤰🏻
پارت4
داشتم میرفتم تو سالن بودم که پرستار صدام زد ظرف ادرار داد گفت ادرار کن بیارش دیگ منم کارمو انجام دادم ظرفو دادم دیگ از پرستار پرسیدم کدوم اتاق برم گفت از خدمه بپرس هیچکی نبود من ازش بپرسم هی منتظر بودم خدمه بیاد هیچکی نیومد خودم رفتم تو یکی از اتاقا ولی روپوش هیچی رو تخت نبود اعصابم خراب بود رفتم گفتم این چه وضعشه من دوساعته سر پام یکی نیس بیاد کار منو راه بندازه دیگ یکی از پرستارا اومد منو برد تو اتاق رو تخت رو پوش گذاشت تختو تنظیم کرد منو برد رو تخت دیگ ماما اومد گفت همینی که 33هفته بود کوش دیگ پرستارا گفتن اتاق یکه دیگ اومد بهش گفتم من میخوام اپیدورال دریافت کنم گفت الان دکتر میاد به دکتر بگو گفتم باشه دیگ اومد معاینه کرد 4سانت بودم دیگ رفت دکتر اومد بهش گفتم من اپیدورال میخوام گفت اپیدورال نداریم گفت بچه قبلیت دریافت کردیم گفتم نه بهم گفتن برا بچه ی اول نمیزنیم گفت کی گفته میزنن دیگ خلاصه اپیدورال داشتن خودشون نزدن گفت گاز اتونتکس هس ولی تو چون 33هفته ای شاید ضرر داشته باشه...
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان آیدن🩵 مامان آیدن🩵 ۳ ماهگی
تجربه سزارین شکم اول پارت پنجم 🩵دکتر ازم پرسید میخوای بخیه ات چی باشه گفتم هرچی خودتون فک میکنین مناسب تره گفت پس جذبی میزنم بچه رو بردن نشون شوهرم بدن کار بخیه های منم ک تموم شد جابجام کردن روی تخت دیگه و بردنم ریکاوری همش منتظر بودم دردام شروع شن و لرز کنم😂اما هیچی نشد بعدش پرستار ریکاوری بچه رو آورد گذاشت کنار سینه ام شیر بخوره ک دهنشو اصلا باز نمیکرد و مقاومت داشت منم حتی قطره ای اغوز ازم نیومد تو اون فاصله (فک می‌کنم ۴۰ دقیقه ای شد)بیدار و کاملا هوشیار بودم ک یهو پرستار اومد رحمم رو ماساژ بده دست کشید روش چیزی حس نکردم گفت خداروشکر رحمت خوب جمع شده نیاز ب ماساژ نداری دیگه منم خوشحال شدم بعدش منو بردن بخش توی آسانسور شوهرم همش بهم میگفت وای صدف چطور آرومی باورم نمیشه 😂(اخه من اصلا تحمل درد ندارم) توی بخش همچنان منتظر بودم دردام شروع بشن اما چیزی نشد حتی با گذشت ۸ ساعت از عملم فقط درد خفیف پریودی داشتم پرستار اومد شیاف بذاره گفتم نمیخام قابل تحمله خدایی خودم باورم نمیشد انگار خواب میدیدم بعدش چای عسل آوردن بخورم بعد اونم چند فنجون نسکافه خوردم گفتن تا دستشویی نری حق نداری هیچ چیز جامدی بخوری شب ک شد اومدن کمکم کنن راه برم کم کم ب سمت لبه تخت خودمو کشیدم تا راحت‌تر بتونم پامو زمین بذارم یه دستگیره از بالای تخت آویزون بود ک با کمک اون خودمو بنشونم و فشار رو روی عضلات شکمم نندازم
مامان سلین مامان سلین ۳ ماهگی
من با رضایت نامه خودم رفتم بیمارستان مردم
که دکترم اونجا بود ساعت ۱۲ رسیدم بیمارستان یه کم درد داشتم‌زنگ‌زدن به دکترم گفتن مریضت اومده گفت هیچی بهش نزن من صبح میام
اون ها هم فقط یه سرم زدن رفتن هریه ساعت میومدن میگفت معاینه کنیم چون میخوام ببینم چنده گفتم‌اره ولی اصلا درد نداشتم چون توی انقباض معاینه نداشتم گفتم ماما همراه میخوام گفتن صبح من هیچی نداشتم حتا برام امپول فشار هم نزدن هرموقع میومدن میگفت خیلی خوبی چون من کیسه ابم ترکیده بود نمیزاشتن تکون بخورم فقط دستشویی میرفتم تا ساعت شد ۵ صبح من تا ۶ سانت واقعا دردش قابل تحمل بود تا صبح دوباره مامانم اومد پیشم یه بار شوهرم که اومد کمر رو ماساژ داد دیگه ساعت ۵ گفتم خانم دکتر خیلی درد دارم من نمیتونم گفت پاشو بابا یه ساعت دیگه تموم تومیتونی خیلی خوشحال شدم توی انقباض هام کلا یه دقیقه درد داشتم بعدش ول میکرد دوباره میگرفت
هرچی به دکتر زنگ زدن نمیاد که نیومد منم گریه گرفته بود میگفتم پس من چکار کنم گفت الان متخصیص شب میاد ساعت ۶ اومد گفت شبیه دست شویی بشین زور بده منم گفتم چشم ده دقیقه بعد گفت پاشو بریم سرش رو دیدم گفتم بخدا نمیتونم گفت پاشو بیا بریم اومدن کمکم کردن رفتم اتاق زایشگاه گفت کامل کامل دوتا زور بده دردم که گرفت سری زور دادم دوتا امپول بی حسی زد یه برش کوچولو داد نی نی به دنیا اومد ساعت ۶ نیم گذاشت بغلم بخیه درد نداشتم ولی بهش گفتم میخوام تنگ بشه چن تا به پوست زد که واقعا درد داشت شکم‌بعد از زایمان چن بار فشار دادن یه عالمه خون اومد برگردم عقب شاید زایمان طبیعی بیارم ولی لعنت به دکترم که نیومد پیشم به اون ها هم گفت بیمارا منه هیچ‌کاری نکنید شاید من زود تر بچم میشد دخترم هم وزنش ۳ کیلو بود
مامان الینا امیر علی مامان الینا امیر علی ۱۵ ماهگی
پارت سوم.

خلاصه رفتم ان سی تی و گفتن همه چی خوبه.. گفتم بیا حالا دیگه عملم نمیکنن باز دوباره باید سوندو سرمو تحمل کنم.

خداروشکر اونجا ی ماما آشنا داشتیم که تااومد خیالم خیلی راحتتر شد و گفت که ما بادکتر عفونیت صحبت کردیمو عملو انجام میدی..
وایی منو بگی هم ترس داشتم هم خوشحال بودم.. خلاصه ساعت دو ان سی تی تموم شدو بردنم اتاق عمل..
دکترم اومد و لباساشو عوض کرد منم هی میگفتم دکتر تا بی حس نشدم نبری منو ها گفت نه. نترس

بعد دکتر بیهوشی اومد که ایندفعه یک آقا بود و به اون هوش بره هی میخندید و میکفت که چه ربطی داره تبخال بینی به بی حسی همه دکتررو مسخره میکردن🤣😁
بهم گفت سرتو خم کن و تکون نخور تاآمپول بزنم من که ترسیده بودمو شکمم بزرگ زیاد نمتونستم خم بشم دودفعه هی آمپول درآوردو زد تا بالاخره ی حالت برق گرفتگی پام پریدو گفت تمومه.. وایی که چقدر دردداشت😑😑
خلاصه سریع خوابوندنم و من که میترسیدم بی حس نشده باشم هی پامو میداپم بالا میگفتم دکتر ببین حس دارم نبری شکممو.
گفت نه اول بتادین میزنم فقط سرما حس میکنی.
خلاصه تا بتادین زد من دیکه حسی نداشتمو فقط حس فشار که شکممو فشار میدادنو میفهمیدم ولی درد نداشت اصلا فقط حس بود 🤗
یهو صدای پسریمو شنیدم که ماما اورد نشونم داد ولی برای تبخالم گفتن بهتره به صورتت نخوره بچه و نزاشتن کنارم..
مامان رادمهر مامان رادمهر ۸ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت سوم
خلاصه خوابیدم و بی حس شدم و دکترم شروع کرد به بتادین زدن و برش
که انکار حسش کردم دوتا جیغ کشیدم درد نداشتم ولی مثل کشیدن ناخن روی بدنم حس کردم که دکترم بهشون‌کفت درد داره خب نمیدونم چی چیشو بیشتر یا اضافه کنید
دیگ نمیدونم چیکار کردن انکاز خوابم کردن وقتی چشامو باز کردم دکترم با خانم دیگ انگار داشتن بخیه میکردن دلمو
بهشون گفتم پس بچم چی شد
گفتن چذاشتیمش رو صورتت نفهمیدی گفتم نه بعدم کفتن تموم شد کارت
دو سه نفرس اومدن منو از رو تخت اتاق عمل کذاشتن رو یه تخت دیگ و بردن ریکاوری فک میکنم اونجاهم باز خوابم برد😅
نای حرف زدن نداشتم فقط کفتن پس این بچه من کجاست چی شد گفتن الان میاریمش
(نگو چون زود بدنیا اومده برده بودنش بخش ان ای سیو دکتر چکش کنه که خداروشکر‌خداروشکر همه چیش خوب بوده بستری نشده بود اینو مامانم فرداش بهش گفت)
بعد نمیدونم جقد وقت اوردنش گذاشتنش روی شینم از حس و حالش نمیتونم‌بگم‌غیر قابل توصیه یه موجود کوچولوی گرم و نرممممم روی بدنم داشت تکون میخورد اصلا باورممممم نمیشد اصلاااا یه مدتی روی بدنم بود و انکار اومدن بردنش
توی ریکاوری به خانمی که اونجا بود گفتم من پمپ درد میخام کفتن به همراهت میگیم بخره برات بعدم واسم پمپ درد وصل کردن
و‌ اومدن ببرنم به سمت اتاق بخش
من ساعت ۹ونیم اتاق عمل بودم ساعت ۹ و چهل دقیقه بچم بدنیا اومد فک میکنم یکساعتم داخل ریکاوری بودم طرفای یازده اینا بود داخل اتاق بخش بود
ادامه دارد....
مامان نخودی مامان نخودی ۳ ماهگی
فرداش رفتم بیمارستان قائم و سونو دادم که واقعا خداروشکر واقعا دکترش عالی بود و به لطف خدا تشخیص داد که آیو جی آر و وضعیت خوب نیست...خلاصه بخش زنان بستری کردن ...رفتم رو تخت دراز کشیدم و ان اس تی رو وصل کردن ...یک که گذشت پرستار یه قرص آورد و گفت اینو بخور کم کم دردات شروع شه واسه زایمان ..منم گذاشتم زیر زبونم ...چند دقیقه ای نگذشته بود که یهو کلا صدای قلب بچه رفت ...
کلی دکتر و پرستار جمع شدن هرچی دستگاه و اینور اونور کردن دیدن نه واقعا صدای قلبش دیگه نمیاد ...
همونجا تو عرض شاید سه دقیقه بردنم اتاق عمل ...یعنی بدو بدو ..سوار ویلچر کردنم و بدو بدو رفتیم اتاق عمل ‌..تا به تخت رسیدیم گفت بدو برو رو تخت ...همه چی خیلیییی سریع بود ...انگار فهمیده بودم ولی نفهمیده بودم ...بعد گفتم الان میخواین سزارین کنین؟گفتن اره گفتم من نمیخام ..ولی میدونستم هیچ راهی نیست ...
خلاصه دکترا اومدن و پرده رو کشیدن هنوز بهوش بودم که دکتر گفت میخوام شروع کنم ..منم جیغ زدم من هنوز بیدارممم
یهو همون موقع ها بود که بیهوش شدم کامل و دیگه هیچی نفهمیدم....‌‌
وقتی چشمامو باز کردم فهمیدم بیهوش شده بودم و الان همه چس تموم شده