۶ پاسخ

والا دلکم حق به آغاته،منیش به م زورم په ناخوش دبیت
خوت به دایکت بلی ،حقیقتا به خاطر اوه نهاتین،که بی احترامی به مردکم دکن بابام و براکم،بو رفتاریان

شوهر من و برادراش از قصد این کارو با دامادشون کردن اونم دیگه نیومد

ولا جا شوکت ناحقی نیه من بوایتم به دایکم اوت گناهه خو هرچه شوه ناچن بو اوه با او شوه لبر شوکت و به احترامی او له مالوبن

حق داره من یه باررفتم خونه بابام داداشم خواب بود من انتظار نداشتم بیاد جلوم اما انتظار داشتم لااقل جلوپای شوهرم بلندشه خوب تاچندساعت بعدبیدارشد من اونشب روگذروندم اومدم خونه نرفتم نایک ماه بیشتر مامانم زنگ زد چرانمیای من گفتم چرا بیام وقتی فلانی همچین کاری رو کرد اوشد درس عبرت الان تا وارد بشیم همه میان جلوش سلام و علیک بااینکه داداشم ازاون کارش منظور نداشت اما اگه نمیگفتم میشد عادت واسه بقیه حتی شوهرم بهم چیزی نگفت ومن هم به روی خودم نیاوردم که این حرف رو به مامانم گفتم

یه چن وقت نرین اگه دلیلشو پرسیدن ک چرا نمیایین بگو شوهرم ناراحته از دستتون

داداشات از همسرت خیلی کوچکترن؟

سوال های مرتبط

مامان هاکان🐤💙 مامان هاکان🐤💙 ۱۴ ماهگی
پارسال دقیقا ۴ اردیبهشت بود که پنج روز از موعدم گذشته بود که یهویی دلشوره گرفتم به هر بهونه به شوهرم گفتم برم بیرون نذاشت اخرش بهش گفتم بیبی چک بخر بیار برام بعد قط کردم نیم ساعت بعدش مامانم زنگ زد گفت الان حرم امام رضام گوشیو میگیرم سمت حرم هر چی خواستی ازش بخوا منم چشامو بستمو گفتم ای امام رضا بیبی چکم مثبت شه نی نی داشته باشم و قط کردم بعد یه ساعت شوهرم اومدو بیبی چکو اورد و موزی موزی میخندید برام میگفت ای کوچولو چیکار کردی این برا چیه منم گفتم الکیه دیگه میخام خیالم راحت شه انگار کیست دارم پریود نمیشم بعد اونکه رفت رفتم و امتحان کردم و دیدم عه یه خط افتاد ناراحت شدم دلم شکست ولی دلشوره عجیبی داشتم بعد پنج دقیقه رفتم دیدم عه دو خطه عکسشو گرفتم فرستادم برا ابجیم زنگ زدمو گفتم برو نگاه کن یه چی فرستادم بعد نگاه کردو زنگ زد از خوشحالی گریه میکردیم باهم اخه دو سال اقدام بودم ولی سر موعد پریود میشدم تخمدانم تنبل بود 🥲🥲اولین بیبی چکم مثبت شد و ابجیم زنگید با خوشحالی از شوهرم کادو پدر شدنشو خواست 😍😍😍اومد خونه باورش نمیشد میگفتی الکیه همرو گول زدی تو و من هزاران بار شکر میکنم بخاطر دادن فرشته کوچولوییممم هاکان مامان عاشقته❤️❤️❤️
مامان بهراد و برسا مامان بهراد و برسا ۵ سالگی
مامانا شما هم مثل من دیگه مثل قبل حوصله اطرافیان تون رو ندارید.
مامانایی که دو یا چند تا بچه کوچیک دارن میدونن چقدر سخته.
مسئولیت دوتا بچه کارای خونه نگرانی و دغدغه ها خدا میدونه من یه ثانیه هم برا خودم وقت ندارم.
این وسط مامانم هم قفلی میزنه رو یه چیزی روانم بهم میریزه.
مثلا چند وقت پیش گفت نمیخوای برسا رو ختنه کنی گفتم حقوق شوهرم رو بدن ختنه میکنیم یه هفته هر روز زنگ میزد برسا رو کی ختنه میکنید؟
تصمیم گرفتید ختنه کنید؟
حقوق شوهرتو دادن بچه رو ختنه کنید؟
آخرش گفتم منکه یک هفته است میگم میخواییم ختنه کنیم مگه دست منه که حقوق ندادن.
ولی بعدش عذاب وجدان گرفتم.
بخدا منم آدمم خودم به اندازه کافی فشار روم هست
یا امروز بهش گفتم بهراد میره تو حیاط با بچه های ساختمان مون بازی ولی دیگه نمیزارم بره بعضیا شون بی ادبن گفت دعواشون کن که نیان دنبالش.
تا آلان سه بار زنگ زده میگه بچه ها رو دعوا کردی؟
جدی باهاشون دعوا کن
آخرش دوباره گفتم مگه بیکارم بشینم دم در هر میاد دعواش کنم.
میدونم اونم مادره
از من بیشتر زحمت ما رو کشیده.
خودم عذاب وجدان میگیرم
ولی بخدا منم آدمم
مغزم دیگه نمیکشه چی بگم بهش.