۶ پاسخ

هيچوقت هيچوقت هيچوقت بچه اتو با كسي مقايسه نكن،بچه ها با هم متفاوتن،ژنتيكشون ،جو زندگيشون، ارتباط پدرو مادرشون متفاوته،تو سرت ميمونه تا زمان پيري با بقيه مقايسه ميكني،فلاني بچه اش قد بلندتر و خوشگلتره چرا،فلاني بچه اش نمره اش بهتر ميشه نكنه بچه من گيجه،فلاني بچه اش با اينو اون بگو بخند داره چرا بچه من به كسي اهميت نميده نكنه منزويه ، اينطوري تهش بچه خودشم فكر ميكنه مشكل داره و افسرده ميشه،به اوتيسم و اين مزخرفاتم فكر نكن

اتفاقا بچه چهار ماهه محیط براش جذابه نه آدما
و اینکه منم بچمو بیرون نمیبرم
مگه واجبه حداقل واکسنهای ۶ ماهه اول کامل بشه بدن یه مقاومتی در برابر بیماری داشته باشه
الان همه مریضن این همه زحمت کشیدیم یه شبه دود بشه بره هوا
یک ماه دیگه بهاره هرجا دلت خواست ببرش

بیخیال بابا انقدر فکر وخیال نکن من خودم هم آدمی ام که خیلی فکر و خیال میکنما ولی
شاید بچه شما محیط اطراف بیشتر جذبش میکنه و براش جالب تره
علایم اوتیسم از دوسالگی خودش و نشون میده
من خودمم خیلی مقایسه میکردم الان ول کردم دیگه

عزیزم بچه 4ماهشه چ انتظاری داری ازش بچه اس بزار ی کم دیگه بگذره درس میشه هنوز قشنگ همه طوره ارتباط برقرار کنن

وایی ولکن این حرفا چیه بچه چهار ماهشه اگه با خودتون ارتباط داره همه چی اوکی من پسرم بیرون نمیبرم خیلی گریه می‌کنه همش میخواد راحت باشه لباس گرم تنش نباشه حساس نشو هر بچه یجور

منم‌بچموهمه‌جامیبرم ولی هنوز ادم‌ب‌دوره جمعیت‌میترسع امروز‌عمم بچشو‌اورد بچه من اروووم بچه‌ا‌ون فقط گریه کرد‌

سوال های مرتبط

مامان قندون و فنجون مامان قندون و فنجون ۵ ماهگی
نزدیک های طلوع خورشید بود که نوزاد من شروع کرد گریه کردن. دختر کوچیکم گریه میکرد. خیلی خیلی گریه میکرد. به هیچ وجه آروم نمیشد. دیگه قاطی کرده بودم. هم افسردگی زایمان بود، هم درد بقیه بود. هم حس میکردم خونهمون خیلی خیلی دلگیره. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود، بد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم واسه اون چیزی که ازش دیدم و این کاری که میکرد منو نامزده بود. از اون طرف هم خونهمون ترکیده بود. بعد به هم ریخته بود. از اون طرف هم معصومیت دختر اولم نابود داشت میکرد از درو. اینم گریه میکرد. من به حدی عصبی بودم به حدی عصبی بودم که هیچ رحمی بهش نکردم. بردم گذاشتم توی اتاق درو بستم تا صدای گریهشو نشنوم برم پوشک بیارم نه اینکه رها کنم بچه رو تا برم پوشک بیارم صدای گریهشو نشنوم توی اتاق تنهاش گذاشتم. بعد وقتی اومدم بالا سرش پوشکش عوض کنم با تمام ناراحتی به خودش گفتم من تو رو نمیخواستم تو برای چی اومدی؟ من از خدا چیزای دیگه خواسته بودم، من از خدا خونه خواسته بودم، من از خدا پول خواسته بودم، خدا اشتباه تو رو به من داده، من تو رو هیچ وقت نمی خواستم. تو اومدی مزاحم زندگی ما باشی، حالا از این به بعد گریه های تو شروع شد، ازت متنفرم، بدبخت شدم با تو، بدبختی من از این به بعد شروع شده. این حرفا رو اصلا نمیدونم چرا میگفتم، واقعا شیطانی انگار بود، واقعا شیطان اومده بود کنارم؟