۱۶ پاسخ

بکش پایین نشونشون بده بسکه بیشعورن

من ب جان بودم بچرو پوشک نمیکردم میگفتم آنقدر نگا کنید تا چشتون در بیاد

عکسشو بزار ببینیم🙂

عزیزک من جات بودم ی عکس از دودولش میگرفتم برا مادرشوهرو جاری اینا همه میفرستادم اصلانم زشت نیست مینوشتم براشون من ک جنسیت واسم مهم‌نیست فقط سلامتی بچم‌مهمه گفتم شاید برا شما مهمه باور ندارید خیالتونو راحت کنم

بکش پایین بگو بیا بکن توچشت تا چشت درآد زنیکه چقد رومخه

اصلا این حرفا برات مهم نباشه،حالا کو اول راهی انقد حرف وطعنه بابت بچه داری بخوریم،باید صبوری کنی نه اینکه مثل من جواب ندی بعد روی سر شوهر و بچه ات خالی کنی،خودتو بزن به دل گندگی

مگه قیافه نوزاد چند روزه دخترونه پسرونه داره؟

یه باز بازش کن بگیر جلو صورتش یه جیش بکنه توش خیالش راحت بشه

مادرشوهرت که اومد پیشت بچه رو باز کن بزار رو تخم چشاش😂😂😑

تخت پادشاهیشون بی وارث میمونه اگر دختر بشه والا چه فرقی بین دختر و پسر الان تو این دوره زمونه یه تیکه گوشت که آویزون

ببخشید خندم گرفت..از دست این مادرشوهرا😂😂

خدا شفاشون بده

خدا شفاش بده😬😬😬😬😬

وا چرا کم دارن بدبختا 😐

دیوونه ای چیزین؟

دختر جاریمم منو دیوانه کرد زن عمو اگه پسره چرا قیافش دخترونس😐😐😐

سوال های مرتبط

مامان طلا مامان طلا ۵ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.
مامان مهدی و امیر ضام مامان مهدی و امیر ضام روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین پارت ۲
خلاصه قبل از ۱۰ ازم ان اس تی گرفتن همه چی خوب بود سرم و سندمم زدن و با ویلچر بردنم توی اتاق نشوندنم روی تخت دکتر بیهوشی اومد یه پسر جوون ۳۰ ساله بود خیلی عالی و بدون درد منو بی حس کرد جوری نفهمیدم که فکر کردم دارو رو تزریق نکردن که پرسید پاهات مگه داغ نشده گفتم چرا گفت پس داری سر میشی دیگه که دیدم آره پاهام سنگینه پرده کشیدنو دکتر اومد و با آرامش تمام برام پسرمو کشیدن بیرون تمام پرسنل داخل اتاق همه هواسشون به من بود خوابم گرفته بود که دکتر بیهوشی گفت اگه چیزیته بهم بگو گفتم نه خوابم گرفته گفت بخواب عیب نداره حالت دیگه بود صدام کن بعد چند دقیقه گفتم چی شد پس چرا بچمو به دنیا نمیارین گفت به دنبا اومد عزیزم مبارکت باشه پسرت آرومه گفتم خیلی ممنون از دکترم خواهش کردم چند سانت پوستمو بکشه موقع بخیه گفت زمان بر میشه کارت عیبی نداره اذیت نمیشی گفتم نه تحمل میکنم گفت باشه شروع کردو۳ الی ۴سانت پوستمو بیشتر کشید و بهم نشون داد گفت خوبه؟ گفتم هر چی بیشتر بهتر که گفت بیشتر نمیشه که اذیت میشی تو انجام کارات و بهتر شدن زخمت طولانی تر میشه گفتم هر جور پس خودتون صلاح میدونید دیگه کلی همشونو دعا کردم سر زایمانم رحممو گفت شره یه دارو زیر زبونی داد بهم دهنمو خیلی خشک کردش