۵ پاسخ

ب منم انتی احتمال پسر داد ولی انومالی رفتم گفت دهتر

منم انومالی بهم گفتن پسر ،بعد اون دوبار رفتم سونو گفتن دختره

عجب.

خبببببب؟؟؟؟؟

زودتر بزار بعدیو بچم بیدار میشه باید شیر بدم😂😂

سوال های مرتبط

مامان نفسام 🩷💙 مامان نفسام 🩷💙 ۷ ماهگی
این پیامو الان تو پیامای گهوارم دیدم یادش بخیر اون موقع ها که اوایل بارداریم بود همش بدنم یخ بود پیام گذاشتم یکی از مامانا گفت بدن یخ باشه نی نی میشه دختر گفتم کاش برای من بشه دختر 🥹😍 از اول بارداریم تا وقتی برم انتی میگفتم خدایا بهم یه دختر بده از اولشم حسم میگفت تو دلیم دختره 🫰😍رفتم انتی بهم احتمال دختر دادن منو نگو رو ابرا بودم رفتم انومالی بهم گفتن پسره منو نگو انگار آب یخ ریختن رو سرم 😵‍💫 البته فرقی نمی‌کرد که دختره یا پسر اما دلم واقعا دختر میخواست گفتم دیگه انومالی صد در صده دیگه تا رفتم قم از اونجا یه سرویس لباس پسرونه گرفتم 😂😂😂 گذشت و گذشت هفته ۳۲ رفتم سونو وزن گفت جنسیت دختر چشام شد چهارتا 😳😳گفتم به من گفتن پسره که گفت نه خانوم دختره بچت اندام جنسیشو دارم میبینم مثل یه غنچه ی گله همینجوری گفت بهم 😍😂😂 گفتم چطور شد گفت دختر خیلی میخواستی ؟ گفتم آره خیلییییی گفت بعد انومالی رفتی انقد دعا کردی خدا جنسیتو عوض کرده واقعانم انگار معجزه شده بود 🥰🤩گفتم پس چطور انومالی ممکنه اشتباه کنه گفت هم بچت یکم ریزه هم بند ناف جلو بوده دکتر تشخیص اشتباه داده 😑 اومدم خونه انقد خوشحال بودم انگار بهترین و قشنگ ترین چیز توی دنیا برای من بود 🥹🤩 خودمم همش خواب دختر میدیدم و خداروشکر میکنم که نی نیم شد دختر و شد یه رفیق برای تمام عمرم 😍🥹
مامان محمدجونم مامان محمدجونم روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی و بچه سوم
رفتم پیش دکترم ماینه کرد گفت دو سانت باز شدی گفت رحمت تحریک کردم تا شب یه دردای احتمال داره بیاد سراغت منم اومدم خونه به صورت. نامنظم زیر دلم میگرفت ول میکرد کمردرد هم داشتم قابل تحمل بود و دیگه رفتم بیمارستان گفتم بچه سومم درد دارم اینطوری هست و اینا ماینه کرد گفت بستری باید بشی
بستری شدم رفتم زیر دستگا برای نوار قلب بچه کنترل کنن نبضش خیلی پایین میزد گفت چیزی خور دی گفتم ن نخوردم گفت همرایت بگو ی چیز شیرین بیاره بچه افت داره
ابمیوه کیک گرفتن اوردمادرشوهرم خوردم بهتر شد بردنم زایشگاه اونجا باز نوار قلب بچه بالا تامیزدفتاده خلاصه از ساعت ۴عصر تا ساعت یک نیم درد داشتم و قابل تحمل بود ۴سانت باز شده بودم خلاصه ماینه کرد گفت هنو ۴سانتی من میرم نوار قلب بچت گذاشتم بعد ۲۰دیقه میام اومد نوار بچه رو برداشت باز گذاشت رو بیست دیقه
یهو ادرارم گرفت دکتر صدا زدم اومد گفتم ببخشید ادرار دارم میشه برم ...........
ادامه دارد
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
اومدم خونه خوابیدم. بعد بیدار شدم ورزش شروع کردم. نیم ساعت. رفتم پیاده روی. اومد خونه به همسرم گفتم خیلی وحشت ناک بود من توی اتاق تنها بودم حس بدی داشتم میشه خواهش کنم برام ماما بگیری گفت میخاد چی کار کنه گفتم ورزش ماساژ گفت خودت داری ورزش می‌کنی یاد داری ورزش کن گفتم تنهام حوصله سر می‌ره درد بیشتر منو ضعیف بی جون می‌کنه حداقل کنارمه حرف میزنه حواسم پرت میشه تنها که باشی همش به درد فکر می‌کنی گفت باشه متهم کلاسیم ما ما هست اونو بگم بیا. خوبه گفتم عالی منم اونو می‌شناختم از یه روستا بودیم. زنگ زدم گفت سه م. همسرم گفت عیب ندارع بیاد. قرار داد نوشتیم. من بعد سه روز رفتم که بستری بشم با همه خدافظی کردم همش میگفتم وای. یعنی فردا با نینی میام خیلی ذوق داشتم استرس هم خیلی داشتم همه با هم قاطی بود رسیدم بیمارستان رفتم داخل گفت برای چی اومدی گفتم بستری. بهم گفت بعد چند روز بیا بستری شو گفت درد داری گفتم نه بخاطر حرکات کلی سوال. جواب کردن خلاصه نوار قلب گرفت گفت نوار قلب خوبه شاید لگد میزنه ت نمی‌فهمی گفتم مگه میشه گفت برو سنوگرافی. همون جا سنوگرافی بود رفتم از خود بیمارستان تکون نمی‌خورد آنچنان با دستگاه سنو میزد به شکمم که خیلی دردم می‌گرفت میگفتم بخاطر که بیدار بشه خابه گفتم من هر موقع خاسته باشم که بچه تکون بخوره این همه ضربه بزنم هم اون آسیب می‌بیند هم شکم من سیاه کبود میشه گفت مجبوریم آخرم گفت یه حرکت کرد فهمیدی گفتم نه. هر کاری کرد که دوباره من بفهمم. تکون بچه رو نشد گفت خوبه میشه هنوز نگه داشت
مامان دختری وپسری🩷🩵 مامان دختری وپسری🩷🩵 ۱۰ ماهگی
دیگه واسش اسم انتخاب کردم گذاشتم آوینا اسم دختر بزرگمم ساریناهست دیگه خلاصه هرکی منو دید گفت بهت میخوره پسرزا باشی یه سریا گفتن زشت شدی دختر میاری ولی من سپردم به اون بالایی خلاصه که رفتم لباسای دخترمو ازانباری اوردم یه سریاشو شستم اتو کردم یه سری رفتم خریدم ساک وپتو وحوله واین چیزا اسم براش سفارش دادم توهمین گهواره تارسید من ب خاطرانزیم کبدم ک مختل بود دکتر۳۷هفته ختم داد بهم روز ۱۲مهررفتم واسه زایمان همه کاراموکردم بادکترم هماهنگ شدم رفتم بیمارستان دستار دکترم بامن اومد همه کارامو کرد ساعت۸زغتم اتاق عمل تاوارد شدم تکنسین اتاق عمل گفت بچه ات چیه گفتم دختر گفت اسمش چیه گفتم آوینا بعد دکترم اومدکلی باهام صحبت کرد آرومم کرد گفت راستی اسم دخترتو بگو موقع دنیا اومدن توگوشش بگم گفتم آوینا دیگه کارامو شروع کردن ساعت ۹نی نی دنیا اومد ولی باکلی تعجب وسوپرابز که اونروز کل بیمارستان باهاش عکس انداختن وفثقتی بچه رو دراوردن میخواستن تمیزش کنن یه پسر تپلی وخوشگل خدا به من هدیه داده بود
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت پنچ👉
گفتن آب دورش خوبه زنگ زدن دکتر دکتر گفت یکشنبه بیاد پیشم ‌گفتم کدوم یکشنبه گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس دیگه خلاصه منم شبش زنگ زدم گفتم حالم خوب نیس گفت فردا حتما مطب باش الانم فشارت چک کن به ما بگو رفتم درمانگاه فشارم ۱۰ رو ۶ بود گفت پایینه تا فردا حواست باشه بیا ،رفتم دومین نفر رسیدم اونجا در زدم نشستم با کلی استرس ذوغ منتظر دکتر موندم ک برم داخل ببینم چی میگه هی خودم تو استرس بودم گفتم الان چیکار میکنه چی میگه درد دارم آیا برام کاری میکنه ،بلاخره نوبتم شد رفتم داخل گفتم مریض دیشبتون هستم گفت آهان فهمیدم سنو ها رو نشون دادم گفتم اونجا معاینه کردن گفتم دو فینگر باز هستی گفت الان خودمم معاینه تحریکی برات انجام میدم رفتم رو تخت درد داشت یکم خون امد گفت عادیه گفت تا شب شاید زایمان کنی چون هم وزن نی نی خوبه هم سنو ک دیروز دادی نگران کنندس برو بستری شد زایمان کنی شب اول گفته بود هر وقت درد داشتی برو ولی گفت چون بازی و معاینه کردم درد داری تا صبح نمیمونی برو بستری گفتم شیاف گل مغربی گفت مینویسم کمک کنه یکی الان برو تو خونه یکی ۵ ساعت بعد ولی گفت نمیکشه برو ساعت ۶ بیمارستان بستری شو.....

بارداری .زایمان