این پیامو الان تو پیامای گهوارم دیدم یادش بخیر اون موقع ها که اوایل بارداریم بود همش بدنم یخ بود پیام گذاشتم یکی از مامانا گفت بدن یخ باشه نی نی میشه دختر گفتم کاش برای من بشه دختر 🥹😍 از اول بارداریم تا وقتی برم انتی میگفتم خدایا بهم یه دختر بده از اولشم حسم میگفت تو دلیم دختره 🫰😍رفتم انتی بهم احتمال دختر دادن منو نگو رو ابرا بودم رفتم انومالی بهم گفتن پسره منو نگو انگار آب یخ ریختن رو سرم 😵‍💫 البته فرقی نمی‌کرد که دختره یا پسر اما دلم واقعا دختر میخواست گفتم دیگه انومالی صد در صده دیگه تا رفتم قم از اونجا یه سرویس لباس پسرونه گرفتم 😂😂😂 گذشت و گذشت هفته ۳۲ رفتم سونو وزن گفت جنسیت دختر چشام شد چهارتا 😳😳گفتم به من گفتن پسره که گفت نه خانوم دختره بچت اندام جنسیشو دارم میبینم مثل یه غنچه ی گله همینجوری گفت بهم 😍😂😂 گفتم چطور شد گفت دختر خیلی میخواستی ؟ گفتم آره خیلییییی گفت بعد انومالی رفتی انقد دعا کردی خدا جنسیتو عوض کرده واقعانم انگار معجزه شده بود 🥰🤩گفتم پس چطور انومالی ممکنه اشتباه کنه گفت هم بچت یکم ریزه هم بند ناف جلو بوده دکتر تشخیص اشتباه داده 😑 اومدم خونه انقد خوشحال بودم انگار بهترین و قشنگ ترین چیز توی دنیا برای من بود 🥹🤩 خودمم همش خواب دختر میدیدم و خداروشکر میکنم که نی نیم شد دختر و شد یه رفیق برای تمام عمرم 😍🥹

تصویر
۹ پاسخ

وای وای من یادمه 😂😂😂همه ی دنبال کنندهات یه دوسه دور دیگه رفتیم برای تعیین جنسیت اینقد که چشمون ترسید نکنه اشتباه کنن برامون 🤣🤣🤣

ای جونم خداحفظش کنه برات
ای کاش منم سنو برم بگه دختره🥺

من یادم وقتی اومدی گفتی تو ۳۲ هفته بودی من ۲۵ هفته .
اون روز که اومدی گفتی جنسیت عوض شده فرداش همه از استرس رفتن سونو گرافی😅😅😅

تا هفته ۳۲لباس نخریده بودی

ای جانم خدا برات حفظش کنه منم خودم از بچگی چون خواهر نداشتم عاشق دختر بود خدا بعد دو پسر به گل دخترم بهم داد😍
آره منم همش سردم بود

ای جونممممم
خدا حفظش کنه😍

خدا حفظش کنه گلم🥹❤️

من هنوز ذوق دارم ک بچت دختر شده😂یادمه چقد می‌پرسیدم ک واقعا واقعا دخترشده؟😂

🥹🥹🥹🥹🌹

سوال های مرتبط

مامان مامان رزلین مامان مامان رزلین ۳ ماهگی
خب خب سلام خواهر اومدم منم تجربه زایمان دوم سزارین تو بیمارستان امام خمینی شهریار بگم بهتون اولن که دخترم یه هفته زود به دنیا اومد ماجرا اینطوری شد که من ذوز یک شنبه قرار بود با همسرم برک پیش دکتر که نامه بهم بده برا زایمان که رفتم یکم درد کمر داشتم که فکر میکردم عادیه مطب نشستم دیدم صورتم خیلی داره عرق میکنه اونم عرق سرد بازم گفتم عادیه تا اینکه رفتم داخل پیش دکتر دکتر یه نگاه کرد گفت چرا عرق کردی دست زد گفت دختر عرق سرد کردی درد نداری گفتم فقط کمرم درد خاصی ندارم گفت دختر داری زایمان میکنی تو گفتم یعنی چی خب یه هفته دیگه زایمانمه دیگه گفت نه الان وقتشه سریع زنگ زد بیمارستان ببینه اتاق عمل خالیه یا نه که گفتن خالی میکنن اورژانسی باید برم عمل هنگ کردم چون هیچ کاری نکرده بودم همه برنامه هام بهم ریخت گفتم دکتر من هیچی همرام نیس گفت سریع برو تا یه ساعت بیمارستان باش اصلا نفهمیدم همسرم چجوری رسوند منو خونه چجوری وسیله هامو جمع کرد باز خداروشکر ساک بجه آماده بود آره داشتم میگفتم جمع کردیم رفتیم بیمارستان رفتم زایشگاه که کارامو انجام بدن ادامه.......
مامان آوا و آریا مامان آوا و آریا ۱۰ ماهگی
میخوام یه اعترافی بکنم🥹
همیشه از بچگی عاشق دختر بچه ها بودم وقتی ازدواج کردم تو فکرم فقط این بود دختر دار بشم همسرم هم بی نهایت عاشق دخترا بود حامله شدم آرزوم اول سلامتی بچم و دوم این بود بچم دختر بشه و خدا آرزومو برآورده کرد همیشه می گفتم دختر یه چیز دیگست و پسر هیچ وقت اندازه دختر شیرین نمیشه دومین بارداریم منتظر دختر بودم نه اینکه از پسر بدم بیادا ولی بیشتر تمایلم به دختر بود وقتی فهمیدم بچم پسره واسم جالب بودا ولی بازم حس می کردم مثل دختر نمیشه ولی حالا که پسرم دوماهشه میمیرم براششش اصلا یه جوری شیرینه که شرمنده افکار گذشتم میشم آخه چرا فکر می کردم پسر شیرین نمیشه؟😭خدا شاهده همون اندازه شیرینه.خدایا منو ببخش واسه افکار مسخرم خدایا شکرت به خاطر نعمتی که بهم دادی هم دخترم هم پسرم عزیز ترین دارایی این دنیا هستن برام الهی خدا به همه آرزو دارا فرزند سالم بده خلاصه که دختر و پسر نداره بچه خیلی شیرینه و خدا بهتر صلاح ما آدما رو میدونه که بهمون دختر بده یا پسر
مامان دختری وپسری🩷🩵 مامان دختری وپسری🩷🩵 ۱۳ ماهگی
دیگه واسش اسم انتخاب کردم گذاشتم آوینا اسم دختر بزرگمم ساریناهست دیگه خلاصه هرکی منو دید گفت بهت میخوره پسرزا باشی یه سریا گفتن زشت شدی دختر میاری ولی من سپردم به اون بالایی خلاصه که رفتم لباسای دخترمو ازانباری اوردم یه سریاشو شستم اتو کردم یه سری رفتم خریدم ساک وپتو وحوله واین چیزا اسم براش سفارش دادم توهمین گهواره تارسید من ب خاطرانزیم کبدم ک مختل بود دکتر۳۷هفته ختم داد بهم روز ۱۲مهررفتم واسه زایمان همه کاراموکردم بادکترم هماهنگ شدم رفتم بیمارستان دستار دکترم بامن اومد همه کارامو کرد ساعت۸زغتم اتاق عمل تاوارد شدم تکنسین اتاق عمل گفت بچه ات چیه گفتم دختر گفت اسمش چیه گفتم آوینا بعد دکترم اومدکلی باهام صحبت کرد آرومم کرد گفت راستی اسم دخترتو بگو موقع دنیا اومدن توگوشش بگم گفتم آوینا دیگه کارامو شروع کردن ساعت ۹نی نی دنیا اومد ولی باکلی تعجب وسوپرابز که اونروز کل بیمارستان باهاش عکس انداختن وفثقتی بچه رو دراوردن میخواستن تمیزش کنن یه پسر تپلی وخوشگل خدا به من هدیه داده بود
مامان آهو🩷 مامان آهو🩷 ۲ ماهگی
جفتمو‌ ک‌کشیدن بیرون گفتم آخی تموم شد داشتم بر می‌گشتم بچمو ببینم دکتر گفت کجااا بلند نشو بابا یه عالمه پاره شدی باید بدوزیمت با خنده گفت 😐🤣بعد منم گفتم یا خدا خانوم دکتر مکه تموم نشد گفت چرا پاشو برو خونتون دیگه دختر بخواب چه تموم شدنی😐🤣بعد آوردن یه عالمه بتادین ریختن و شروع کردن رو سر بچمم پتو انداخته بود متخصص اطفال هی میومد چک می‌کرد بعد منم می‌دیدم ک چجوری میدوزن منو مخصوصا سمت مقعد خیلی درد داشت میدوختن😭
بعد دست دکتر و گرفتم گفتم خانوم دکتر تور خدا ندوز میخام گشاد بمونم😐🤣 دکتره بلند خندید گفت دختر خیلی پاره شدی اینجوری همه چیت می‌ریزه بیرون🤣بعد آقا دیگه نشستم دوخت باز گفتم خانوم دکتر بچم خفه نشه پتو رو سرشه گفت نه دختر آروم بگیر من بخیتو بزنم بلده می‌دونه چیکار کنه متخصص اطفال بعد بخیم تموم شد یه یخ آوردن گفتن بزار جای بخیت گذاشتم بعد گفتن یک ساعت و نیم نباید بلند شی از جات مامانم اومد دیگه خواهر شوهرمو راه ندادن دکتر اطفال اومد قند دخترمو چک کرد گفت قندش پایینه سریع بهش شیر بده من با اون بخیه بعد یک ساعت نیم بلند شدم به زور نشستم بهش شیر دادم
مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۱
شده بودم ۳۹ هفته و ۶ روز و نه دردی داشتم و نه ترشحی هیچی به هیچی ، قرار بود روز دهم اسفند برم دکتر قبلش باید سونوگرافی میرفتم ، رفتم سونو گفت کوچولوت تنبل تشریف داره آب دورش هم کم شده باید بستری بشی با آمپول فشار زایمان کنی ،
رفتم طبقه بالا پیش دکترم اونم گفت برو کاراتو بکن تا عصر برو بیمارستان که بستری بشی، بهش گفتم فردا برم گفت نه چه کاریه برو تا عصر ، معاینه تحریکی کرد یه سانت بودم البته دهانه رحمم نرم بود ، رفتم خونه یه دوش گرفتم و وسایل رو برداشتم با همسرم و مامان بابام رفتیم بیمارستان ، گوشیم رو تحویل دادم و ان اس تی گرفتن و فشار ،فشارم بالا بود دهانه رحمم هم دو سانت بود ، لباسام رو عوض کردم و بستری شدم چون فشارم بالا بود آمپول فشار رو یه دفعه بهم تزریق نکردن و یکسری آزمایش انجام دادن چون گفتن احتمال داره سزارین بشی بخاطر فشارت ، دیگه آروم شدم و کم کم آمپول فشار رو به سرم تزریق کردن و کم کم شروع کرد به شروع درد ها، از ساعت ۴ عصر رفتم اما از ساعت هفت و نیم دردا هر نیم ساعت شروع شد ، شام آوردن و در حد دو قاشق حلیم خوردم و شروع حالت تهوع هام شد ، یکی از خدمه بیمارستان بود همش بهم میگفت این حال یعنی خیلی خوبه روندت اما وقتی معاینه شدم فقط سه سانت بودم ، حتی آب هم نمی‌تونستم بخورم ، یکی از ماماها بود خیلی معاینه اش خوب بود بهش گفتم اگر میشه شما منو فقط معاینه کن گفت باشه ، برای ماما همراه هم بهش گفتم گفت اگر بخوای خودم میتونم بشم که گفتم ازخدامه ، دردا کم کم شروع شده بود و من همش توی حالت خواب بودم بخاطر مورفین هایی که بهم تزریق میکردن ، فقط وقتی درد داشتم بهم یاد داد که روی تخت حالت درازکش پروانه بزنم که واقعاً جواب بود توی اوج دردام ،
مامان شکوفه گیلاس مامان شکوفه گیلاس روزهای ابتدایی تولد
پارت ۲
۲۱
شروع کردم وسایل جمع کردن
چایی گذاشتم و توپک خرمایی ها و نسکافه برداشتم و
شوهرمو بیدار کردم گفتم درد دارم زنگ بزن مامانم
زنگ زد به مامانم گفت مریم درد داره یه کم 😏
میخواستم خفش کنم که یه کم درد دارم از ۴ صبح دارم به خودم میپیچم
گفت بیدارم میکردی اینجوری گفتم مامان هول نشه
آماده شدم
رفتم سرویس از سرویس بیرون شدم دمنوش تخم شوید خوردم یه هو دیدم انگار ادارم ریخت با خودم گفتم شاید چیزی مونده بودچرا اینجوری شدم بی اختیاری گرفتم
دوباره رفتم سرویس دیدم هیچی نیست
رو صندلی نشستم تا وقتی مامانم اومد
شوهرم وسایلا رو برد پایین یهو دیدم دوباره یه چیزی ریخت گفتم پس صد در صد کیسه آبه
رفتم پد گذاشتم و به شوهرم گفتم کیسه آبم پاره شده و راهی بیمارستان تامین شدیم
ساعت ۸ صبح بود که من بیمارستان بودم معاینم کرد گفت آره کیسه آبته و ۲ سانتی
وقتی گفت ۲ سانتی انگار دنیا رو سرم خراب شد ۲ هفته ۲ سانت مونده بودم شوکه شدم با خودم گفتم یعنی چی دکترم که گفت رحمت نرم نرم پس چرا بیشتر باز نشده
به مامانم که گفتم گفت آمپول فشار میزنن باز میشه
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۴

گفتم یه دوش هم بگیرم شاید فرجی شد و دردام منظم شد رفتم زیر دوش آب گرم اونجا اسکات و لگن چرخشی و قر اینا دادم وقتی اومدم بیرون یه درد اومد دوباره یه ربع بعدش یه درد دیگه اومد و دوباره با همین فاصله یه درد دیگه هم شدتش یکی بود هم فاصله اش خوشحال شدم و به همسرم گفتم چون اذان مغرب گفته بودن نماز خوندیم و بعدش حرکت کردیم به سمت بیمارستان
تا بیمارستان نیم ساعتی راه بود تو راه هم به ماماهمراهم پیام دادم که دردام اینجوریه و دارم میرم زایشگاه گفت خوبه رفتی بگو معاینه ات کنن و نوارقلب هم بگیر و بهم خبر بده گفتم باشه
رسیدیم بیمارستان با همسرم و پسرم رفتیم طبقه بالا که زایشگاه بود رفتم داخل و گفتم اومدم نوار قلب بگیرم دیروز هم اومده بوده گفتن پس برا چی دوباره اومدی گفتم هم درد دارم هم ترشح قهوه ای داشتم گفتم دوباره نوار قلب بگیرم و اینکه معاینه هم بشم ببینم چندسانتم
معاینه کرد گفت ۲سانت و نیم هستی لگنت هم خیلی خوبه گفتم که دیروز هم ۲سانت و نیم بود گفت خب پس دردات تازه شروع شده گفتم آره گفت پس برو فردا عصر بیا من و میگی قیافم شد این☹️
مامان جوجو مامان جوجو ۱ ماهگی
پارت دوم زایمان طبیعی
اومدم خونه وشبش استراحت کردم،فردا ظهر مامای اونجا به نام خانم شیرازی که فوق العاده مهربون و باحوصله بود بهم زنگ زدو گفت دیشب دیر اومدی من شیفتم تموم شد،دختر تو وقت زایمانت بود چرا رفتی؟گفتم والا سونوی منو دیدن و بهم گفتم فعلا وقت داری برو تا ۳۱شهریور،گفت خیلی دیره،اللن میتونی بیای معاینت کنم گفتم الان نمیتونم فردا صبح میام،گفت باشه صبح منتظرتم،خلاصه شب شدو منو همسری یه فیلم دیدیمو تا موقع خواب که ساعت ۲شب شد که بخوابیم،خیلی خوابو میومد همین اومدم روی تخت چشام رفت و خوابیدم،به یه ربع نکشید شکمم یهو تیر کشید،انقدر خوابم میومد که بازم خوابیدم ولی خب دردادم هر یه ربع شروع شده بود،دیدم ساعت ۲ونیم شد،نتونستم دیگه بخوابمو بیدارشدم،رفتم دوش گرفتم یکم زیر آب داغ موندم انگاری دردامو تسکین میداد،اومدم نشستم به نوشتن تایم دردام،دیدم هر ۹دقیقه دردام میادو میره در حد درد پریودی،همسرم گفت بریم بیمارستان،گفتم نه بزار دردام بیشتر بشه بعد بریم تازه ساعت 3بود،خلاصه تا 6صبح فاصله دردام به 4دقیقه رسیده بود،یه صبحونه کوچیک خوردم و راه افتادیم سمت بیمارستان