خلاصه تا اینکه ۴سالم میشه مامان و بابام ازونجا میرن و یکم زندگیمون بهتر میشه
از همون کوچیکی عاشق درس و کتاب بودم بعدش پیش دبستانی رفتم
و از همون کوچیکی از تنهایی متنفر بودم
اینقدر اصرار کردم تا مامانم داداشمو آورد وقتی ۷سالم بود.
هنوز ردش هست و هنوزم اون صحنه ها یادمه ماماتم کلی دعوا میکرد مجبور بود کارای مادرشوهرشو بکنه چون تو خونشون زندگی میکرد وقت رسیدگی به منو نداشت از همون کوچیکی تو دیگ غذا افتادم سوختم کلی بدبختی
وقتی بدنیا اومدم زردی داشتم مادربزرگم بهم ازین داروهای خونگی خیلی بد مزه ها الان اسمشو یادم نیست میداده
یجوری گلاب بروتون بالا میاوردم که کل فرش کثیف میشده
خیلی ناراحتت شدم
عزیزم 🫂
پاک نکن همرو بفرست بخونیم
منتظرم کامل بیاد بعد بخونم
تو بزار
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.