۶ پاسخ

آخ دقیقا پسر خواهر منم اینطوری بود . هیچ کاری از دستم برنیومد تا الان با بچه من خوب نیست .دقیقا درکت میکنم بلاهایی به سر دختر من آورد که دوست نداشتم خونشون برم .

ول کن سخت نگیر یه چن روز میگزره بابا

دقیقا خواهرزاده منم ۵ سالشه و پسره ولی چون قبل از حاملگی خیلی باهاش بازی می‌کردم الان میاد پسرمو هول میده یا اذیتش می‌کنه روزای اربعین همسرم و خواهرم و شوهرش رفته بودن کربلا منو پسرم و خواهرزادم رفته بودیم خونه مامانم یعنی این یک هفته خیلی به من سخت گذشت هر کارش می‌کردم و میومدم باهاش بازی می‌کردم رابطه‌اش با پسر من خوب نمی‌شد اما درکل خونه خودشون هم اذیت می‌کنه به قدری که آیفونشونو از جا کنده

ای جانم

خب چون رابطش با شما خوب بوده
پسرتون و رقیب خودش می دونه
میتونی کادو های کوچولو بخری بگو این و نیک برات خریده
سعی کن وقتی اون هست مخصوصا داره نگاهت می‌کنه پسرت و بغل نکنی
یا اگر بغلش کردی اونم صدا بزن جفتشون همزمان بغل کن و بگو من عاشق دو تاتونم بعد جفت شونو بوس کن

اخى طفلى بچه خيلى آزرده شده،بايد تلاش كنى تا بهش بفهمونى تو هنوز خيلى دوستش دارى و پسرت هم مثل داداشش هست حالا با هديه و گاهى وقت گذاشتن و بيرون بردنش و توجه كردن،وقتى گارد دارى بهش راجع به پسرت اون كاملا ميفهمه و بدتر ميكنه

سوال های مرتبط

مامان آیسام مامان آیسام ۲ سالگی
سلام خانما من یه پسر ۹ساله دارم ما تو یه شهرک زندگی میکنیم بچه های همسایه ها همه میریزن بیرون بازی میکنن که بیشترشون پسر هستن تقریبا همسن و سال هستن پسر منم میره چون تو خونه تنهاست .اما از یه طرف دوست ندارم بره همه ی پسرای همسایه هامون پرو هستن پسرم میاد خونه بهم همه چی رو میگه خودم ازش خواستم بگه که یوقت کسی بهش نزدیک نشه .دیروز پسرم به من گفت مامان پسر همسایه مون به من گفته من میخوام برم پشت خونمون ج*ق بزنم به پسر من که بلد نبود توضیح داده گفته مامان بهم گفته از اونجایی که شاش میکنی کف سفید در میاد وقتی ج*ق بزنی به پسرم گفته میرم حموم اینکارو میکنم همش ۳ ماه از پسر من بزرگ هست من موندم واقعا چیکار کنم به پسرم چی بگم بخدا از دیروز اعصابم خورده استرس دارم چرا باید پسرای ۹ ساله همه چی رو بدونن اونم با توضیحات کامل بلدن به پسر منم گفته خوب من نمیدونم چیکار کنم به دوستش بگم ؟چرا با پسر من این حرفهارو میزنی .از یه طرف نمیتونم تو خونه زندانیش کنم بگم نرو بیرون چون صدای بچه ها تا خونه میاد پسرم گریه میکنه که منم برم کوچه بچه ها دارن فوتبال بازی میکنن .اما هر اتفاقی که می افته میاد خونه میگه حتی دوستش چند ماه پیش اونجاشو گذاشته تو ک*و*ن اون یکی دوستش اون موقع داشتن فوتبال بازی میکردن پسرم اومد به من گفت.من چیکار کنم واقعا کمکم کنید
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
خدا باعث و بانیش رو نیست و نابود کنه
خانواده شوهرم‌میگم ما واقعا ی جا زندگی می‌کنیم جاریم و خواهر شوهر یکی مجرد یکی ک تازه شوهرش فوت شد دیگه موندگار شد پیش مادرش ی دختر داره رو اعصاب و جنجالی هر روز باهاش دارم یکی پسر‌جاریم و دختر خواهر شوهرم اصلا بند نمیشن خیلی کارای بد و بی ادبی میکنن مادراشون هیچی نمیگن بهشون فقد نگا میکنن من کلا پسرم نمیزارم یا کم‌میزارم بره پیششون اما این چند وقت بعد زایمانم ک اومدم اینجا پسرم راحت بازی میکنه اصلا نمیزارنش چند وقت پیش اصلا نمیدونم چی‌شده بود پسرم چشمش اینجوری شده بود اون روز دیده نشده بود روز بعدش دیدم اعصابم اینقدر خراب شد ک نگوچیزی نگفتم امروز باز پسرم تا رفت یکم‌بیرون پیششون چون دستم بند بود خودش رفته بود از اونجا اومد دیدم دستش اینجوری اصلا نمیدونم چکار کردن باهاش واقعا دیگه صبرم ب سر رسید ب شوهرم پیام دادم میایی ب خوبی میگی بهشون دیگه حق ندارن ن ب پسرم دست بزنن و ن باهاش بازی میکنن اگ‌نگفتی خودم میرم میگم ناراحت شدن ب من‌ربطی نداره شوهرم انگار تو ب گوششون زده از دیروز ولی بازم بچه هاشون عین حیوانا همون‌کاری میکنن دلشون میخواد واقعا نمیدونم با این آدمای عفریته چکار کنم بخدا روز شب ندارم از دست اینا ن خودم روز و شب خوش دارم ن‌پسرم نمیزارن هیچ کاری بکنه پسرم یا دختر خواهروشوهرم بزور میره برش میداره اون گریه میکنه اون پسر جاریم همش میزنتش اینم گریه میکنه منم باید همش دنبالش باشم ک نکن اینا من دیگه دارم روانی میشم از دستشون بنظرتون چکار کنم‌باهاشون‌ مستقیم برم هرچی‌از دهنم دربیاد ب مادراشون بگم یا بزنم بچه هاشون دیگه اینجوری نکنن ناراحتم بشن اصلا برام مهم نیس از خدامه
😤😤😫😫
مامان آریا مامان آریا ۱ سالگی
من جاریم بچش که کوچیک بود اینجوری بود که بچه ی منو کسی نزنه ولی اشکال نداره بچه ی من کسیو بزنه
یا مثلا ما میرفتیم مرخصی خونه مادرشوهرم میومد بچشو از صبح زود اونجا میزاشت تا شب ساعت ۱۰ میرفت خوش گذرونی ما همش بچه رو نگه میداشتیم و روانی میشدیم
یا مثلا وسیله ای از ما میخواست میگفت خب بدین بهش یه دفعه دستبند طلای منو میگفت خب بده بهش
بعد ما همش ازش ایراد میگرفتیم سعی میکردیم غیر مستقیم بفهمونیم که اقا بچتو از صبح میزاری میری ما اذیت میشیم کا اومدیم مرخصی استراحت کنیم نه بچه یکی دیگه رو نگه داریم
بعد الان دیشب اومده به من میگه یادته ملکا کوچیک بود میگفتی اذیت میکنه همش گریه میکنه همه چی میخاد نمیدونم بچه بدیه
حالا ببین به سر خودتم اومده حقته
بعد بهش گفتم بچه ها همه تو این سن نق نقو و لجباز میشن اونم اریا الان داره ۳ تا دندون در میاره داشتم ادامه میدادم همسرم زد به پام گفت مهمونیم ولش کن
الان میخام جوابشو بدم زنگ بزنم بگم من میدونم بچه ها تو این سنا بچه ان و نمیفهمن و ما اگه حرفی زدیم برای این بود که توی بزرگسال بفهمی داری ما رو اذیت میکنی میخاستیم به تو بفهمونیم که بچت نمیفهمه تو باید کنترلش کنی
به خدا دیشب رفتیم خونشون اجازه ندادم پسرم دست به هیچی بزنه برداشته با خودش عروسک بیاره از دستش گرفتم اجازه ندادم در صورتی که جاریم کاملا برعکس من رفتار میکنه
حالا چجوری بهش بفهمونم که دیگه هم به بچه من برچسب نزنه

شیردهی
شیرمادر
شیرخشک
زایمان
پوشک
مامان الیسا مامان الیسا ۱ سالگی
یادمه وقتی بچهم به دنیا آوردن گفتم خودم به تنهایی میتونم بزرگش کنم بعد ده روز اومدم خونه خودم صبح وقتی همسرم رفت سر کار من موندم با یک بچه کوچیک تمام وجودم ترس گرفت بچه منم از اون بچه‌هایی بود که رفلکس کولیک داشت همش گریه ... با این که همسرم تا صبح با من بیدار بود ولی باز بدنم کم آورد یا دمه یک روز دخترم از بس گریه میکرد همسرم سر کار بود منم چند روز خوب نخوابیده بودم خسته بودم و پا به پا ش گریه میکردم لاغر ضعیف شده بودم ...یک روز از پنجره آشپز خونه پرواز پرندها دیدم دلم دلم خواست جا اونها باشم آزاد رها ...خودم خواستم از پنجره بندازم .. صدا گریه دخترم من به خودم آورد ... بعد اون همسرم من برد خونه مامانم دو ماه نیم اونجا موندم بعد اونم یک ماه نیم خواهرم اومد پیشم ..این ها گفتم که افسردگی بعد زایمان جدی بگیرین من خانوادم .و همسرم نجات دادن همه پشتم بودن همراهم بودن .. یک زن تازه زایمان می‌کنه مثله همون بچه که تازه به دنیا اومد خیلی نیاز به توجه داره افسردگی بارداری و بعد بارداری جدی بگیرین ...الان خداشکر میکنم که همچنین خانواده دارم و خدا این فرشته کوچولو بهم داد شکرت خدا
مامان هدیه خدا مامان هدیه خدا ۲ سالگی
اول شوهرم پریود مغزی شد ، یک هفته الکی باهام دعوا میکرد غر میزد تو اون حین بچمم اسهال بود و بهونه گیر ، بعد خودم پریود شدم به بهونه پریود سه روز رفتم خونه بابام ، بعد این ویروسه رو گرفتم پدرم دراومد از بدن دردش ، رفتم سرم اینا زدم ، سه روز کامل تو خونه با ماسک بودم بچمو بوس نمیکردم و اینا که نگیره ، ولی گرفت ، یهو تب کرد ، تب شدید که با هیچی پایین نیومد ، مجبور شدیم ببریم بیمارستان ، سرم زدن تا اومد پایین ، بعد آنتی‌بیوتیک داد دکتر بهش که بچه من آنتی‌بیوتیک نمیسازه بهش ولی مجبور بودم بدم تا تبش قطع بشه ، خلاصه دو روز دادم که اسهال شدید شد و پاش به شدت سوخت ، دیگه دیروز روز هفتم آنتی‌بیوتیک رو قطع کردم بلکه اسهالشم قطع بشه وضعیت پاهاش افتضاهه ، تو این حین به شدت بهونه گیر و وابسته و چسبیده به من بود چون از سرم و اینام ترسیده ده بود ، بعد وقتی خودمو بچم مریض بودیم هیچ‌کمکی هم نداشتم چون مامان بابام درگیر کارای خواهرم بودن که متأسفانه نامزدیش به هم خورد و اینا ، اصلا حواسشون یه من نبود ، وقتم نداشتن در واقع
خلاصه این شد که تو دو هفته چهار کیلو کم کردم ، الانم تهوع و سرگیجه دائم دارم با دمیترون زندم
خیلییییی وزنم کم شده ، شوهرم خودش لاغره ، میگه خوب شدی تازه ، ولی خودم میدونم وضعیتم افتضاه شده و نمیدونم چیکار کنم ، بچمم از بعد این ماجراها دیگه جایی نمیمونه که بتونم برم دکتر ، حتی اجازه نمیده درست غذا بخورم ، همش داره بهونه میگیره و بغلمه ، غیر از جسمی ، از نظر روحی و ذهنی هم خیلیییییی خستم خیلی و واقعا نمیدونم چیکار کنم ، خونم خیلی به هم ریخته حتی نمیتونم یا نمیرسم مرتب کنم
دلم میخواد گریه کنم
احساس میکنم دارم خفه میشم همش