۵ پاسخ

ای جان الاهی شکر ب سلامتی بغلش بگیری عزیزم 😍😍😘

شما همه از توالت فرنگی استفاده می کنید ؟ ایرانی تو دوران بارداری ضرر داره ؟

اسم برنامه چیه

برنامه چیه؟

چه برنامه ایه چقدر دقیقه

سوال های مرتبط

مامان آقاابوالفضل مامان آقاابوالفضل روزهای ابتدایی تولد
پسرم…
تو شدی امیدِ من و بابات، دلیل نفس کشیدن‌مون❤️‍🩹🥲
۶ ماهه‌ست که توی دلمی، اما انگار یه عمره باهامی…
هر تپش قلبم با فکرِ تو می‌زنه، هر لحظه با خیال صورت کوچولوت نفس می‌کشم.

از همون لحظه‌ای که فهمیدم اومدی، دلم بهت گره خورد…
به صدای قلبت، به هر حرکت ریزت، به بودنت…
نمی‌دونی چقدر بهت وابسته شدم پسرم،
اونقدر که حتی تصور نبودنت، نفسم رو بند میاره 💔

دکترها می‌گن شاید نتونم تو رو ببینم، شاید نتونم برای همیشه تو رو به آغوش بگیرم…😭
این حرفا دلم رو هزار تیکه می‌کنه.💔
اما من باور نمی‌کنم!
تا آخرین لحظه‌ی قلبم، به بودنِ تو ایمان دارم.
خدایی که سه بار اشکام رو دید، این‌بار قراره اشک شوق رو توی چشمام بذاره…
تو معجزه‌ای هستی که من نمی‌ذارم ازم بری…
تو همون فرشته‌ای که می‌دونم توی آغوشم میاد، حتی اگر لحظه‌ای باشه…

پسرم، تو امیدِ آخر منی!
مردم برام فقط اسم تو رو گفتن، توی هر لحظه، توی هر دقیقه و هر ساعت.
تو به دنیا میای، حتی اگه این دنیا بخواد من رو از تو جدا کنه.
من و بابات تمام تلاش‌مون رو می‌کنیم تا بتونیم تو رو در آغوش بگیریم،
حتی اگه فقط برای یه لحظه باشه.

این بار نمی‌ذارم که از دستت بدم.
تو همیشه جوون مامان می‌مونی، حتی اگر هیچ وقت نتونم تو رو در آغوش بگیرم، همیشه در قلب من خواهی بود.
ما سه‌تایی‌مون به هم متصل‌ایم.
ما نمی‌ذاریم هیچ چیزی بینمون بیفته، حتی فاصله…
تو تمام زندگیمون خواهی موند، پسرم. 💔
مامان نقل نبات مامان نقل نبات ۴ ماهگی
«خدایا، من خسته‌م... ولی تنهام نذار»
من، یه زن باردارم...
نه اونجوری که توی عکس‌های قشنگ و تبلیغای کودک می‌بینی…
نه با لبخند و دست روی شکم و نور نرمِ صبحگاهی...

من یه زن باردارم...
با استراحت مطلق،
با یه دهانه‌ی رحمی که دکتر گفته ممکنه بچه‌م زود بیاد…
با یه تخت که شده زندون تنهایی‌هام…
با پاهام که دیگه جون ندارن،
با کمری که از بس بی‌حرکت مونده، درد می‌کشه...
می‌ترسم...
از اینکه یه روز بچه‌م بی‌هوا بیاد…
از اینکه نتونه نفس بکشه...
از اینکه نباشم کنارش...

خدایا...
هیچ‌کس نمی‌دونه توی این خونه‌ی ساکت،
من با هر ضربه‌ای که بچه‌م به شکمم می‌زنه،
قلبم یخ می‌زنه… که یعنی الان داره میاد؟ یعنی الان؟
هیچ‌کس نیست بغلم کنه بگه: "نه عزیزم، فقط داره بازی می‌کنه..."

من خسته‌م خدایا...
از ترس، از تنهایی، از تحمل، از قوی بودنِ اجباری…

فقط تویی که شب‌ها صدای خفم رو می‌شنوی، وقتی می‌گم:
خدایا، من دیگه نمی‌کشم…
دیگه نمی‌تونم قوی باشم…
منو نگه دار... لطفاً منو نگه دار...




و خدا، آرام و بی‌صدا، در دل مادر زمزمه می‌کند:

من این اشکاتو شمردم،
این روزای درازو دیدم…
هر روزی که روی تخت موندی، هر دردی که توی دلت چرخید،
یه تار از تارهای وجود اون فرزندتو ساخت.

دخترم...
من تو رو انتخاب کردم برای نگه داشتن این جان کوچیک...
نه برای اینکه بسوزی،
برای اینکه بدرخشی تو تاریکی،
که بچه‌ت وقتی بزرگ شد،
بدونه مادرش چه قهرمانی بوده.

قول نمی‌دم که درد نباشه…
ولی قول می‌دم توی هر لحظه‌ش کنارت باشم.
و اون لحظه که بچه‌تو می‌ذارن رو سینه‌ت،
من اشکاتو پاک می‌کنم و می‌گم:
"دیدی که شد...