۷ پاسخ

قرار نیست همه شبیه به هم باشن و فرهنگ و سبک یکی داشته باشن مسلما تو با اونا و طرز زندگیشون فرق داری باید بپذیرن توام مدل خودت باش در کنارشون با احترام رفتار کن

فقط سلام و احوال پرسیو درست جواب بده
بقیه سوالات رو نمیدانم اطلاعی ندارم تصمیمی نگرفتیم حالا هر موقع شد خودتون متوجه میشین
و جملاتی شبیه به اینا...

خیلی مفید مختصر جواب بده که خوبین و اوکی هستید یا یه خط در میون جواب بده که زیاد خوشت نمیاد پاپیچ نشه

فقط هرچی میگن الکی بگو باشه بعد کار خودتو بکن و نیاز نیست توضیحی چیزی درمورد کار و خودت و زندگی شخصی ب کسی بدی

چرا تو گهواره هم از خانواده شوهرشون گله دارن🤣🤣🤣

اهمیت نده اونام بچشونه گاهی ما زنها خیلی خودخواهانه رفتار میکنیم راهتون که دور هر دقیقه نیستن اینجا یه هفته اومده متدرشوهرت شاکی شدی خودت بذار جای اونها
اصلا هم به شوهرت قر نزن
شوهرت هم که میگی سکرته دیگه چه رفتاری میخوای برا بنده خداها کنید😁

رفتن یا هستن هنوز؟

سوال های مرتبط

مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۱۱ ماهگی
# پارت چهارم. وارد اتاق سونو که شدم دیدم دکتر مرده و موذب شدم ولی می خواستم بفهمم چی شده و اون لحظه برام دیگه مردو زن بودن دکتر مهم نبود دکتر که حال بدمو دید با خوش رویی بهم گفت استرس نداشته باش و شروع کرد به سونو و ازم سوال کرد بچه داری گفتم بله گفت طبیعی حامله شدی یا ن گفتم طبیعی گفت تبریک می گم دوقلو بارداری و من نمیدونستم بخندم یا گریه کنم چون ن تنها سقط نشده بود بلکه دوقلو بودن و من با خوشحالی به سوالا دکتر جواب میدادم و وقتی تموم شد انگار که پر کشیده باشم خودمو به شوهرم رسوندم و وقتی ذوقمو دید گفت ۸ال بچه خوبه گفتم ن بچه ها خوبن و اون اون لحظه فقط نگام کرد و مات بود و بخودش که امد هزار بار خداروشکر کرد و با خدشحالی از مطب بیرون امدیم ولی یهو وسط خوشحالی این سوال امد توی ذهنم که من می تونم از پس دقلو بربیام می توتم تمام ازادیمو نادیده بگیرم اصلا من عرضه نگه داری دوقلوهارو دارم و یهو کلا ساکت شدم شوهرم هرچی ازم می پرسید من توی دپرسی بودم و هنگ و ترسیده بودم
مامان دو قلو ها مامان دو قلو ها ۱۱ ماهگی
# پارت پنجم .خلاصه رسیدیم و من این خبرو به خانواده خودم دادم ولی نخاستم خانواده همسرم چیزی فعلا بدونن تا شنیدن صدای قلب بچه .همه خوشحال بودن و ذوق می کردن شوهرمم بیشتر از همه ولی من همچنان دپرس و ترسیده بودم روزا می گذشت و من حالم هر روز بدتر از قبل هر روز زیر سرم و دکتر تهوع بیچارم کرده بود و حتی میلم به ابم هم نمی کشید و هی وزنم می امد پایین هر نوع داروی هم می خوردم تاثیر نداشت دوماه گذشت و صدای قلب بچه هامو شنیدم و کم کم دلبسته شدم و دیگه نمی ترسیدم ولی استراحت مطلق بودم یعنی رسمن زندونی خونه .دکتر می گفت حتی حق حموم طولانی رفتن ندارم ولی من دست تنهاا بودم و محبور بودم نهار شام و تمیز کردن خونه و همه کارارو انجام بدم خلاصه ماهای سخت و سختر می گذشت و من حالم بدو بدتر میشد و از اونجا که خانواده شوهرم خیلی اذیتم می کردن و فشار خونم هی بالا میرفت بشکرانه اون همه استرس قند اعصبی گرفتمو مجبور به انسولین زدن و رسید روزی که قرار بود انتی بریم و با استرسای مختلف رفتیم و خدهروشکر همه چیز خوب بود و این روند حال بدی ادامهداشت و هرماه می گفتم خب د تموم میشه این تهوع ولی ن قرار نبود ولم کنه و رسید انومالی که اونم بخوبی انجام شد و فهمیدیم جنسیتشون پسر و دختره
مامان هومان مامان هومان ۳ ماهگی
مامانا نمی دونم من خیلی حساس شدم یا انتظار زیادی دارم یا نه واقعاً بقیه برام کم کاری می کنن !
مامان من هی می گفت بچه بیار خودم کمکت می گیرم ، بچه من به دنیا اومد و مامانم گفت بچه ات سنگینه برای من سخته بلندش کنم کمردرد دارم ! پنج روز اومد خونم موند هی گفت پسرت خیلی گریه می کنه ، خیلی زور می زنه من روز پنجم گفتم برو خودم بچه ام رو می گیرم ! من چهل روز اول که سخته بدون کمکی بچه ام رو خودم نگه داشتم تو این شرایط گربه ام رو از دست دادم و خیلی ام تحت فشار بودم !!
حالا پسرم واکسن زده شوهرم که دیشب خوابید و من تا صبح بیدار بودم صبح خواستم دو ساعت بدمش شوهرم و بخوابم گفت باید برم فلان جا بابات نیست گفته من برم !!!
من خیلی ناراحت شدم مامانم الان اومد خونم گفت والله شما هم بچه بودید اذیت نمی کردید مگه اینکه مریض می شدید !! منم گفتم مامان بچه منم اذیت نمی کنه الان واکسن زده شما جای اینکه کمک کنید واسه من کارم می تراشید بابا چرا روزی که بچه من واکسن زده رفته تفریح که شوهر من جاش بره کارش رو انجام بده !؟ من دست تنها بودم پدرم درومده ، گفت می یومدی بچه رو به من می دادی شوهرت نبود گفتم مرسی تو همین طوری هی می گی بچه ات بداخلاقه من از پس بچه خودم بر می یام شما برام کار نتراشید .
ناراحت شد رفت ، ولی منم ناراحتم من و داداشم رو مامان بزرگام دو ماه نگه داشتن مامانم نفسش از جای گرم بلند می شه من یه کمکی ندارم خودم تنهام بهم نمی گه خرت به چنده ؟! آشپزی می کنم بچه ام رو نگه می دارم از بچه ام ایراد می گیره دیگه زورم می یاد😑
مامان زهرا مامان زهرا ۲ ماهگی
مامانا مادر شوهرم خیلی اهل اینه اینو چشم زدن اونو چشم زدن اونا به ما حسادت می کنن اینا به ما حسادت می کنن و... از وقتی دخترم به دنیا اومده تا الان یه حرز داده به ما هی اونو حضور غیاب می کنه


منم مشکلی با حرز امام جواد ع ندارم دستش هم درد نکنه. البته که اینکه حتما همراه شخص باید حرز باشه رو قبول ندارم. خود امام حسن عسکری ع می فرماید بالاترین حرز برای شما ولایت ماست. لازم نیست حالا حتما دعا ببندیم و... خلاصه مادر شوهرم هر دفعه می پرسه حرز بچه باهاشه. منم وقتی دخترم رو حاضر می کنم حتی وقت نمیکنم پالتو خودمو بردارم بپوشم. تند تند آماده میشیم و بچه گریه می کنه و وسایل بچه رو بردار و... حالا این وسط یه حرز رو هی از این لباس به اون لباس جابه جا کنیم یادم نمی مونه.
همیشه هم می بینه حرز باهاش نیست ناراحت میشه. انگار از کل بچه داری فقط اینو بلده که به حرز باید بزنیم بهش. هربار اینو صدبار میگه. امشب اومده خونمون حرز بچه رو لای یه دونه از این پارچه سبزا پیچیده دوخته بعد با یه سنجاق بزرگ زده به لباس دخترم روی شونه اش. به هیچ صراطی هم مستقیم نیست این سنجاق خطرناکه می‌ره توی جون بچه . منم گفتم عیب نداره یه شبه . رفت درمی‌ارم تهش رفتیم مهمانی می زنم به لباس. اومدم به بچه شیر بدم . سنجاق به اون سفتی روی گیجگاه بچم رد انداخته. من میگم این بچه حین شیرخوردن هی گریه می کنه . جیگرم براش کباب شد. به شوهرم گفتم گفت دربیار حرز رو .‌حالا فردا داستان داریم . بیدار میشه و شروع می کنه چرا درآوردید‌ . هیچی هم قبول نمی کنه. گرفتاری شدما