۶ پاسخ

چقدر ما مادرهای که بچه رفلاکسی داریم تو عذابیم وتا میایم حرف بزنیم میشه ناشکری خیلی مظلومیم واقعا درکت میکنم از خوابی که اصلا فایده نداره دائم در حال غلته نه وزن میگیرند باید وعده های کم بدی ساعت به ساعت ولی کسای که رفلاکس ندارند 150تا 200تو سه وعده شیر میدند من یکساعت به یکساعت ۶۰سی سی بدم هفت بار باید غذا با وعده کم بدم بینی ایشون که دائم اسپری باید زد و هزاران اتفاق دیگه واقعا میفهممت

ما همه مادر هم اینجوریم هیچوقت ناشکری نکن خدا رو شکر کن که بهت بچه داده من بعد ۱۸ سال بچه داره شدم اینقدر حرف شدم گفتند نازست خدا بهم نعمت داده الان دکتر عمه اینقدر پولدارند ۱۲ سال عروسی کرده حسرت یه بچه رو داره

عزیزم منم شرایطم مثل شماست، از وقتی بچه دار شدم، نشده سه ساعت پشت هم بخوابم، بچه م ریفلاکس پنهان داره و کلا خواب ندارم ، اذیته ، منم اذیت می‌کنه همه ش جیییغ و نق، غذا هم که خییییلی کم میخورد چند وقته که اصلا نمیخوره فقط آب و یه مقدار کمی شیر، خیلی اذیتم خیلی، ناشکری می‌کردم تا اینکه چند وقت پیش یه بچه ی دیگه یه ضربه زد به چشم بچه م و قرنیه چشم ش آسیب دید و کلی عذاب کشیدم و غصه خوردم، بچه م هم خیلی اذیت شد، داغون شد و در به در بیمارستان ها شدم، الحمدلله بخیر گذشت، ولی توی اون روزا فهمیدم که این سختی های الان گذرا هستن و خداروشکر که بچه هامون مشکل جدی تری ندارن که خدای نکرده تا آخر عمر باهاشون باشه.

عزیزم برا اشتهاش دانه کینوا خوبه

عزیزم ناشکری نکن. تنش سلامت. نخوردم نخورد. گشنه که نمیمونه. بخاطر رفلاکس نمیخوره یا دندون؟ ببین علتش چیه

منم همینم. واقعا خسته شدم از روزای تکراری و خسته کننده و کارای روتین. کسالت بار شده واقعا

سوال های مرتبط

مامان علی مامان علی ۱۲ ماهگی
واقعا یه مادر خوشحال ، مادر بهتریه .
من از سال 87شاغل بودم و مداوم سرکار میرفتم. پسرم که به دنیا اومد خیلی تنها بودم. مادرم سنش بالاست . و قبلا دو بار سکته مغزی کرده . اصلا توان نداشت . خواهر هم ندارم. مادرشوهرم هم فوت کرده. خواهر شوهر هم تهران نیست . خیلی تنهایی برام سخت بود. داشتم افسرده میشدم. پسرم که بزرگ تر شد دیدم باید خودم رو نجات بدم. و خب برای من که کسی رو نداشتم حتی برای نیم ساعت پسرم رو نگه داره انتخاب سخت بود . پسرم عاشق بچه هاست .هر وقت میرفتیم پارک عااااشق بچه ها و بازی کردن باهاشونه. خیلی گشتم و بلاخره یه مهدکودک پیدا کردم . الان سه روز در هفته از ساعت ده تا دوازده پسرم میره مهد . خودم صبحانه اش رو میدم، پوشکش رو عوض میکنم . میبرم مهد . ذوق میکنه وقتی میرسیم دم در . ساعت دوازده هم میرم دنبالش . برای نهار و خواب ظهر کنار خودمه . الان حالم خیلی بهتره. خودم هیجان دارم واسه وقتایی که واسه خودمهو دو ساعت چیزی نیست ولی برای من نجات دهنده است . خیلی لذت بخشه . یه وقتایی فقط اون دو ساعت رو میرم با ماشین واسه خودم میچرخم . میرم پیاده روی همون اطراف مهد .
این راهکار برای من جواب داد. نه خودم افسرده موندم و نه پسرم مجبور شد با یه مادر افسرده بی حوصله باشه . با بچه ها بازی میکنه . حتی میان وعده هم که نمیخورد ، براش میذارم و توی مهد کنار بچه ها میخوره . وقتی فیلم خوردنش رو دیدم باورم نمیشد که کنار بچه ها با چه ذوقی میوه اش رو میخورد .
اگه خسته این، اگه افسرده این سعی کنین خودتون رو نجات بدین. نمیگم راه من رو برین. هر کس شرایط و باورها و عقایدش فرق میکنه. فقط میگم خودتون رو از این روزمرگی و افسردگی نجات بدین اگه دچارش هستین