۱۷ پاسخ

خوندم‌ولی ن کامل وخوب چون دست خط خوب خونده نمیشه

چه حوصله ای داشتی ما خیلی بی حوصله بودم

ببخشید اسما جان شما اهل سنتی؟؟

الهیییییی

چه رمانتیک
اول صبحی دلم اکلیلی شد
به پای هم پیر بشین ان شالله

منم تمام ته فیشایی ک تو دوستی بیرون رفتنی کارت میکشیده رو باتوضیحات کامل و اینک چ اتفاق جذابی برامون افتاده بوده رو دارم
الان حوصلم نمیشه پاشم غذا بذارم😂

عزیزززززززززززززم 🥹😍🥹

من از اولم حوصله این کارا رو نداشتم😂 چ برسه ب حالا😁

الهی چه دوره ای بود

چ قشنگ منم دورانی داشتم و پر از خاطره ک اکثرشو نوشتم

پشمام من چقدر باحوصله بودم اون جعبه قرمزه توش پر از نامه و کاردستیه...

تصویر

چقدر با حوصله بودی

اخیییییی عزیزمممم چقدر حس خوبی داشت😍😍😍
خدا حفظتون کنه برای هم تا ابد❤️

اینم تو عقد درست کردم

تصویر

اخیی🥹🥹🥹😍😍😍

نامه هایی که درست کردم الان حال ندارم یک ماهگرد بگیرم🤣

تصویر

اینم شوهرم برام نوشته بود تو یک دفترچه

تصویر

سوال های مرتبط

مامان ماهان مامان ماهان ۱۱ ماهگی
پسرم و همسری خواب بودن و منم یکم کار داشتم که یهو فکرم رفت به خیلی وقت پیش
موقعی که هنوز باردار نبودم
اون موقع ها هیچوقت فکر نمیکردم به همچین جایی برسم
وقتی دوستام رو نگاه میکردم یا خواهر شوهرام و جاریام با خودم فکر میکردم که من هیچوقت نمیتونم مثل اونا مامان خوبی بشم و به اینجا برسم
همیشه میترسیدم و میگفتم من از پسش برنمیام .
فکر نمیکردم از پس زایمان بربیام و میگفتم من همیشه تو حسرت بچه دار شدن میمونم
میترسیدم از بچه شیر دادن، از اینکه لباسشو عوض کنم ، از اینکه مای بیبی عوض کنم ، مهمونی رفتن با بچه کوچیک و یا اینکه وقتی بچه م غذا خور بشه فکر میکردم من هیچوقت مثل مامانای دیگه از پس اینا بر بیام
هیچوقت اون روزایی رو یادم نمیره که با گوش خودم شنیدم خواهر شوهرم به شوهرم تیکه انداخت و گفت اگه بچه دار بشی فعلا که همش داری تلاش میکنی و نمیشه
اون روزاخیلی دلم شکست
ولی الان این منم یه مامان با کلی تجربه های قشنگ
مامان یه پسر بچه ۱۱ ماهه شیطون که کل خونه رو زیر و رو میکنه

بقیه رو تاپیک بعد میزارم
مامان سوگند جون مامان سوگند جون ۱۷ ماهگی
چقدر امشب حس عجیبی داشتم اومدم کمد دخترم و تمیز کنم و لباس هایی که کوچیکش شدن و جمع کنم گفتم بدم به یکی که نیاز داره فعلا بزارم کنار تا یکی و پیدا کنم بعد امشب رفتم مهمونی یکی از اقوام گفتن یک نفر هست بچه اولشه دختره خیلی نیازمندن هیچی لباس نداره ماه دیگه به دنیا میاد دقیقا ماهی که دخترمن به دنیا اومد من گفتم مقداری لباس هست میدم بعد الان داشتم جمع میکردم که فردا بدم بهشون هم دلم نمی اومد بعضی هاشو بدم چون خیلی گرون خریده بودم و بعضی ها ام کاملا نو بودن ولی بعد یادم اومد چقدر تا الان گیر بودم تو زندگی و یکدفعه ای خدا برام درست کردی یکی فرستاد تو موقعیت های سخت دیگه گفتم این لباس ها چیزی نیستن در برابرچیز هوایی که خدا برای من رسونده همه لباس های دخترم چیدم برای اون خانومه فقط لباس بیمارستان دخترم یادگاری نگه داشتم و خداروشکر یا ساک بزرگ پر لباس های نو و تمیز درست شد براش من به دعای دیگران خیلی اعتقاد دارم و ناراحتم که چرا همون اولش دو دل شدم 😭😔
مامان دیانا💫😎 مامان دیانا💫😎 ۱۲ ماهگی
مامانا میدونید به چی علان داشتم فکر میکردم
به اینکه من چقدر سختی کشیدم تا این بچه بزرگ شد علان که فکر میکنم وقتی کولیک داشت تا صبح راهش می‌بردم که گیریه نکنه و دیگه واقعا حالت تهوع می‌گرفتم چقدر شکمشو ماساژ میدادم همه اون روزا گذشت و دختر من علان ۱۰ ماهش و دوماه دیگه میشه ی سالش دلم داره برا اون روزایی که تازه بدنیا اومده بود تنگ میشه اصلا نمی‌دونم شما هم این حسو دارین یان .انگار اونوقت که بچه هامون بدنیا اومدن. ی حس حالی داشت
من همش اون موقع با خودم فکر میکردم یعنی کسی هست عین من بچش تا صبح نخابه
الان که بهش فکر میکنم میگم کاشکی زودتر گهواره را نصب میکردم واقعا
من گهواره را نصب کرده بودم قبلاً ولی فقط فکر میکردم برای رشد بچه میگه نمی‌دونستم قسمت های دیگر مامان ها با هم حرف میزنن بعد که بچم بدنیا اومد پاکش کردم
و دیانا که شد ۶ ماهش از چت حی بی تی پرسیدم برنامه ای هست که مامانا باهم چت کنن گفت گهواره نصب کردم و واقعا خیلی به گهواره عادت کردم
خیلی برنامه خوبیع