افسردگي بهم قالب شده😭😭
من يه پسر دو سال و نيمه دارم همه زندگيمه
پسر من از تنهايي بدش مياد دوس دارهرهمش بيرون باشه
تو يه ساختمون با مادرشوهرم و حاريم زندگيم ميكنيم
هر كي يه طبقه ميشينه
در طول روز ميره خونه مادربزرگش ميره خونه عموش
اوناهم خدايي خيلي مراقبشن
منم توان ندارم مدام باهاش بازي كنم و به خونه برسم
باردارم كه هستم
بعضي شبا گريه ميكنم كه اگه بچم تو اين رفت و امد ها اتفاقي براش بيوفته چي😭😭😭وقتي اينطوزي ميشم ميگم ديگه نميدارم از خونه بزنه بيرون
ولي نميشه😭بچم اذيت ميشه افسرده ميشه تو خونه خيلي بچه اجتماعي هست😭😭😭به خودم ميگم نميشه كه به خاطر وسواس و افسردگيه الانت بچتو زندان كني
خودمم شرايطشو ندارم همه جا باش برم زندانش كنم تو خونه؟😭😭
من چي كار كنم با اين افكار مزخرف😭😭😭😭😭به خدا گريم گرفته حالم هيلي بد شده
همين الان مادرشوهرم بردش پيش جاريم
جاريم گفت بيارش پيشم(بچه نداره با پسر من مشغول ميشه)
من ميميرم يه روز ازين افكار😭😭

۷ پاسخ

سخته دیگه منم بچه ام ۹ماهه بود با یه بچه تو شکم ویار و بستری و دارو تشنج سرساعت پسرم ولی خب گذشت

عزیزم اروم باش پسر منم همینه مدام پاینه خونه مادر شوهرم خوبه که جاریت بچه نداره که بگی دعوا میکنن یا اون اینو میزنه مراقبشه تو هم براش پیام بفرس بگو مراقبش باش شیطونی نکنه 🫠🫂💖

منم طبقه بالا مادرشوهرمم دخترم دوسال و هشت ماهشه همش پایین پیش اوناس

تا پسر نیست استفاده کن
استراحت کن کتاب بخوان کار انجام بده وقتی اومد باش بازی کن تا از دلتنگ خودت وپسر کم بشد
باید خدا شکر کنی مادرشوهر و جاری خوب داری

کاری ب اونا ندارم ولی شاید جاریت دلش نخاد بچت تند تند بره خونش . اینم در نظر بگیر

با پله میره؟؟؟
نمیتونی خودت ببری؟

عزیزم نمیشه خودت باهاش بری دم خونه مادرشوهرت تحویل بدی بیای خونه ؟ یا اینکه جاریت بگی خودش بیاد دم خونه ببرتش
وگرنه بره پیششون جاش امن باشه ک نگرانی نداره البته مادر بچه کنارش نباشه دلش همش پیشش هس

سوال های مرتبط

مامان قندعسلا مامان قندعسلا ۷ ماهگی
از همه چی خستم
دلم میخاد بمیرم
این چه زندگی کوفتیه من دارم
از پسرم شوهرم متنفرم
از خونه زندگی
مثل گداها
اصلا از پسر بچه ها و جنس نر بدم میاد
چقدر عذاب میدن
به خدا کم اوردم
میگم بچه که به دنیا اومد دوتاشونم بزارم ور دل شوهرم
برم پی زندگیم
طلاق بگیرم برم ترکیه
احساس خفگی میکنم
اینکه اهمیت نمیدن احترام نمیبینم
تمام مشکلات با منع
ولی حق انتخاب ندارم تو هیچ چیز
نظر هم میدم انگار چیزی نگفتم
مادرمم سرکوفت میزنه
میگه بهت گفتم تو امادگی نداری
گفتم من چه میدونستم این مرد این همه بلا سر من میاره
اخلاقش گنده گنده
یه چی میگی فوری تهدید به کتک میکنه
منم پسرم مشت میزنه
گاز میگیره
میپره رو شکمم محکم با دستش گلومو میگیره
مجبوری میزنمش متنفرم اخه پسر چه گو....
از طرفی فشار مردک که بچه تو دلی دختر باشه باید بندازیش

نجس منم از پسر بدم میاد
یه بچه لجباز و حرف گوش نکن که دقیقا نسخه کوچیک پدرشه

به خدا بریدم الانم دارم با گریه مینویسم
دیروز به مادرم گفتم بیا خونه ما
من دارم خفه میشم میگه اول صفره مراسم زیاد
میخام برم مراسم
اینم از مادرم
دلم میخاد از دست همه فرار کنم