۵ پاسخ

با عرض پوزش ازین ببعد تو حالت ... با خراب کاریاش😂🤣

به سلامتی عزیزم

پسر من که نه چاردست و پا نه هیچی نمیره

مبارکه عزیزم خدا برات حفظش کنه،انشالله منم راه رفتن بچمو ببینم

انشاالله منم این روزو ببینم
مبارک گل دختری

سوال های مرتبط

مامان نور من👶🏻🎀 مامان نور من👶🏻🎀 ۱۳ ماهگی
امشب دخترم برای اولین بار، مستقل از جاش بلند شد و چند دقیقه ایستاد...😍
راستش هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که برای همین نیم‌وجب قدی که حالا پاهای کوچکش را محکم روی زمین گذاشته🥰 و با احتیاط دست‌هایش را رها می‌کند، این‌قدر قند توی دلم آب شود.🎀💕

فکرش را هم نمی‌کردم تماشای چنین صحنه ساده‌ای، بتواند این‌طور دلم را ببرد و اشک شوق را گوشه چشم‌هایم بنشاند👶🏻💗. انگار تمام دنیا برای چند لحظه در همان قاب کوچک خلاصه شده بود؛ دختری که آرام و محتاط ایستاده بود و مادری که از دیدنش غرقِ ذوق و عشق شده بود.❤️

نمی‌دانم بعد از این ایستادن مستقل، چه زمانی قدم‌های کوچکش را برمی‌دارد و راه افتادنش را تماشا می‌کنم؛ اما یک چیز را خوب می‌دانم...

دوست دارم جهان درست همین‌جا، در همین ثانیه‌ها، کمی صبر کند. صبر کند تا بتوانم با تمام وجودم این لحظه را زندگی کنم.
صبر کند تا تک‌تک جزئیاتش را به خاطر بسپارم؛
برق چشم‌هایش، لبخند شیرینش،
لرزش کوچکی که در پاهایش بود و
موجی از شوق که در قلب من می‌دوید.

بعضی لحظه‌ها آن‌قدر ناب‌اند که آدم دلش می‌خواهد زمان را متوقف کند؛ فقط برای اینکه مبادا چیزی از زیبایی‌شان از یاد برود.

و امشب، یکی از همان لحظه‌ها بود...
🎀بماند به یادگار🎀
فرزندپروری شیرخشک پوشک بارداری
مامان رادمان مامان رادمان ۱۲ ماهگی
امروز تولد رادمانه... و تولد دوباره‌ی من. 🤍
یک سال پیش، درست همین روز، فقط یک پسر به دنیا نیومد... یک مادر هم متولد شد.
دوازده ماه پیش، وقتی صدای اولین گریه‌ات توی اتاق پیچید، انگار دنیا برای همیشه قبل و بعد از اون لحظه تقسیم شد. از همون ثانیه فهمیدم که دیگه هیچ‌وقت آدم سابق نمی‌شم.
یک سال گذشت... سالی که پر بود از شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌های بی‌پایان، اشک‌های یواشکی، خنده‌های از ته دل، اولین لبخندت، اولین دندونت، اولین قدم‌هایی که برای رسیدن بهش لحظه‌شماری کردم...
بارها خسته شدم... بارها به خودم شک کردم... اما هر بار که نگاهم به تو افتاد، دوباره جون گرفتم.
تو فقط بزرگ نشدی رادمان... من هم کنار تو بزرگ شدم. صبورتر شدم، قوی‌تر شدم، عاشق‌تر شدم.
امروز که یک ساله شدی، بیشتر از هر چیزی به خودم افتخار می‌کنم؛ نه چون بی‌نقص بودم... چون با تمام خستگی‌ها، ترس‌ها و سختی‌ها، هر روز تمام تلاشم را برای مادر خوبی بودن کردم.
تولدت مبارک، تمام دنیای من... ممنون که با اومدنت، به زندگی من معنی تازه‌ای دادی.
و تولد دوباره‌ی من هم مبارک... روزی که فهمیدم مادر شدن فقط به دنیا آوردن یک بچه نیست؛ تولد نسخه‌ای از خودته که تا قبل از اون روز، حتی نمی‌شناختیش. 🤍✨
با تاخیر
۱۴۰۴/۵/۱۶
مامان نفس ملوسک💛 مامان نفس ملوسک💛 ۱ سالگی
نفسِ عزیزم…
یازده ماه از آمدنت گذشته، یازده ماهی که هر کدامش برای من یک عمر عشق و آرامش بود.
امروز قلبم پر از احساس‌های شیرین و عجیب است…
چون این آخرین ماهگرد توست، آخرین باری که برای عددهای یک‌رقمی و دو‌رقمیِ ماه‌های رشدت ذوق می‌کنم و بعد از این، دخترم یک‌ساله می‌شود و صفحه‌ی تازه‌ای از زندگی‌ات ورق می‌خورد.
نفسِ قشنگ من…
انگار همین دیروز بود که برای اولین بار در آغوشم آمدی و من زیر گوش خودم زمزمه کردم: «از امروز زندگی‌ام کامل شد.»
اما حالا می‌بینم که در یک چشم‌به‌هم‌زدن بزرگ شدی، خندیدی، یاد گرفتی، قدم برداشتی، صدا زدی و هر روز چیزی به من اضافه کردی…
یازده ماه است که تو، معنای همه‌ی خستگی‌ها را عوض کرده‌ای.
یازده ماه است که خانه‌مان با وجود تو گرم‌تر و روشن‌تر شده…
یازده ماه است که نفس کشیدن تو، بهترین موسیقی دنیا شده.
امروز، که آخرین ماهگردت را جشن می‌گیرم، قلبم میان دو احساس گیر کرده؛
از یک طرف خوشحالم که بزرگ می‌شوی، شکوفه می‌زنی، دنیا را می‌شناسی…
و از طرف دیگر دلم می‌گیرد که این روزهای ناب، این لحظه‌های کوچک و پرارزش، این ماهگردها… یک‌یکی تمام می‌شوند.
اما می‌دانم این پایان نیست…
این فقط پایان جشن‌های ماهگرد است، نه پایان عشق، نه پایان رشد تو.
از این به بعد، جشن‌هایم بزرگ‌تر می‌شود… جشن یک‌سالگی‌ات، دو‌سالگی‌ات، اولین قدمت، اولین کلمه‌ات، اولین آرزوست نفس جانِ مادر…
تو آخرین ماهگردت را تمام کردی، اما برای من، تو همیشه دختر کوچکم می‌مانی.
هر ماه، هر سال، هر لحظه‌ات برایم ویژه است.
چه یازده‌ماهه باشی و چه یازده‌ساله…
تو همیشه دلیل آرامش منی.
خدا نگهدار تمام ثانیه‌هایی باشد که پیش رو داری، و من همیشه، همیشه، کنار تو می‌مانم…
با عشقی که هیچ پایانی ندارد 🤍✨