۶ پاسخ

انشاالله به سلامتی کوچولوتونو بغل کنید😍

انشالله تن شوهرتون همیشه سالم باشه و
خدا یه همچین مردایی ک دلسوز زن و زندگیشون هستن نصیب همه بکنه

عزیزم منم شرایطم مثل شماست . همین حسارو هم دارم

خدا حفظتون کنه برای هم ایشالله بسلامتی بغل بگیریش

ای جان چه بابایی 😍❤️
ایشالا بسلامتی نی نی تون بغل کنید مادر

خدا براتون نگه داره

سوال های مرتبط

مامان بهادر 💙 مامان بهادر 💙 ۴ ماهگی
مامان قند عسل مامان قند عسل قصد بارداری
بنام خدای بزرگ و مهربانم ❤️
بعد ۹ ماه زیبا بالاخره دارم روز به روز به دیدن فرزندم نزدیکتر میشم
خدایا قربونت بشم که چقدر بزرگی پارسال این موقع ها هر روز کلی پیاده روی میکردم دارو مصرف میکردم تا فقط پریود هام منظم بشه از ته دلم میخواستم که مادر بشم .
ممنونم خداجون که منو لایق دونستی . بارداری پر از چالش بود از ویار و دردهاش گرفته تا استرس و چالش های روحیش ولی جالبه همشون شیرین بودن من توی این مدت با جنینم بزرگ شدم هر روز که دخترکم درونم رشد میکرد من هم صبور تر شدم عاقلتر و مهربان تر
من الان با من ۹ ماه پیش خیلی فرق داره این ارامشمو مدیون خدا ام م یون اهل بیت
و الان هم ارزو میکنم اولا هر زنی که فرزندی نداره و لیاقت مادری داره خداوند بهش بچه بده ❤️
و زایمان خوب و راحتی و تجربه کنیم ❤️
و در نهایت از خودم ممنونم بابت صبوری کردن و تحمل پروسه بارداری از بدنم تشکر میکنم بابت به دوش کشیدن ترک ها و تیرگی ها و به خودم میبالم
من ساعت هامو برای دیدن تو میشمارم قند عسل مامان 🐥❤️
۱۹ شهریور ۴۰۴
مامان هانا🩷 مامان هانا🩷 ۵ ماهگی
ادامه زایمان ۱ :
خلاصه که ما اول رفتیم خونه و ساک زایمانم رو برداشتیم و من خیلی استرس داشتم و گریه ام گرفته بود و در این حین‌ فاصله دردام هم کمتر میشد و شدتشون بیشتر...
خلاصه با شوهر و مادرشوهر رفتیم بیمارستان و مادر پدر خودمم از اونور خودشونو بهمون رسوندن. ماماهای نبوی خیلی مهربون بودن و از همون اول قشنگ و با خنده و شوخی برخورد کردن و بعدشمعاینه ام کردن و بستری شدم.
موبایل همه چیزمو ازم گرفتن و منو تنها توی اتاق لیبر بستری کردن.
از ساعت ۱۱ شب که بستری شدم ، دردام به مرور بیشتر میشد در حدی که دیگه از ساعت یک شب فقط بلند ناله میکردم و تحملم خیلی کم شده بود
تمام مدت هم شوهرم پشت ورودی زایشگاه نشسته بود و از شنیدن صدای دادهام گریه میکرد.
۳ ۴ باری هم در زد و کلی التماس کرد و از ماماها و پرستارا اجازه گرفت و یه برهه هایی رو کنار هم بودیم.
ساعت ۷ صبح بود و تحملم دیگه تموم شده بود که ماماهمراهم اومد. با وجود اون همه درد ، همچنان ۲سانت بودم.
از اونجا که رحم دوشاخ داشتم و با اینکه همیشه توی سونوهام بود، هیچکس دقت نکرده بود، توی معاینه هم زمانی که ۲سانت بودم، فهمیدن که رحمم دوشاخه ولی چیز خاصی نگفتن.
ماماهمراهم از موقعی که اومد، شروع کرد بهم ورزش دادن و آمپول فشار زدن و کیسه ابمو پاره کردند با کمکش موفق شدم تا ساعت ۱۰ ۱۱ به ۸ سانت برسم. ولی خیلی خیلی درد کشیدم.
دردش واقعاغیرقابل توصیف بود و از همون لحظه که بستری شدم و ۲سانت بودم برای من خیلی دردناک بووود
مامان آیه🐣🎀 مامان آیه🐣🎀 ۱۱ ماهگی
و بلاخره سلام به ماه نهم ...🥲
دختر قشنگ من🎀
باورم نمیشه این مسیر از همون اولش که بعد از کنکور ارشد فهمیدم توی دلمی و سفر روسیه ای که ویار و تهوع شدید شروع شد و ۲۱ ساعت ناشتایی از شدت تهوع توی فرودگاه...که تا چهار ماه هم ادامه داشت،با وجود کلیه پیوندی(ممنون از محمدجواد عزیزم که خودش پر کشید و یکی از کلیه هاش توی بدن منه و به وجود و رشدِ آیه خانم کمک کرد و مارو تا اینجا رسوند)و با وجود همه این روزای سخت و حساس ولی شیرین،رسیدیم به ایستگاه آخر و ماه نهم ...
خدای مهربونم ازت خیلی ممنونم که به من اجازه دادی که مادر بشم با وجود همه مشکلاتی که بود منو دخترمو یاری کردی که برسیم به اینجا ...💕
از ته قلبم امیدوارم هر کسی که در انتظار و آرزوی فرزند هست،خدا به دلش نگاه کنه و این حس قشنگ رو نصیبش کنه ...
و تمام مادرایی که این مسیر سخت و پر چالش رو دارن طی می کنن،به وقتش و به سلامتی نینی هاشونو صحیح و سالم بغل بگیرن🤍
این سه هفته و خورده ای باقی مونده هم،الهی که به خیر و خوشی بگذره و با بغل گرفتن شون،به آرامش برسیم و تمام سختی ها از یادمون بره🌱✨
_بماند به یادگار از پنجمین روز ِمهر ماهِ هزار و چهارصدوچهار🍁