ب شوهرم گفتم موهام یکم واسم نوک گیری میکنی
میخاستم برم هایلایت کنم یه حالی ب موهام بدم

قشنگ زده یه وجب از موهامو کوتاه کرده 😐😐😐
قیچی ک گذاشت گفتم فقط نوک موها یهو زد نصفشو ...‌‌‌.
رفتم حموم دخترمو اومد هی مامان مامانی مامان جون ....
گفتم یه ۵ دقیقه بزار ب حال خودم باشم بچه

برگشته ب من میگم عسلم خانمی گل خوشگلم غصه نخوری بلند میشه هاااا یعنی من زیر دوش غش کردم گفتم گور بابای هر چی مووووو خدایا شکرت بابت بچمممم 😍😍😍
باز صداش اومد خانم خونه زن علیرضا قلب خونه

واقعا



فقط خواستم بگم بچه های خونه بدون اینکه ما متوجه بشیم زوم شدن روی حرفامون حرکت هامون رفتارمون گفتارمون ....همه رو ضبط میکنن و میدن حافظه ....
و ما الگوی بچه ها هستیم
این قلب خونه خانم خونه رو شاید بگم ۱ ماه پیش یه بار همسرم صدام کرد اونم چایی میخاست 😅 امروز دخترم ب من گفت و ب زبون اورد

خدایا شکر
الهی بچه هامون از بلا و بدی دور کن و عاقبت بخیرشون کن

تصویر
۶ پاسخ

بچه ها دقیقا آینه رفتار ما هستن هر جور صحبت کنیم هر لحنی داشته باشیم همون ها رو بکار میبرن

چه خوب كه شوهرت حرفهاي قشنگ ميزنه. شوهر من اينقدر بددهني و فحاشي ميكنه قلبم درد ميگيره. ديروز تو ماشين پسرم يكي از حرفهاي زشت شوهرم را زد. يه نگاه به شوهرم كردم. تو دلم گفتم خدا لعنت كنه پدرتو كه با افتخار ميگه پسر بايد بددهن باشه.

اشکال ندارع‌ بهتر موهات جون میگیره

😍😍😍چه جذاب و دوست داشتنی
قطعا موهاتون هر طور باشه بهتون میاد، امسال کوتاه هایلایت کنید که قلب خونه مثل همیشه بدرخشه

الهیی خیلی بامزه بود☺️
دختر منم ی حرفایی میزنه دهنمون وا میمونه واقعا جدا از اینکه خیلی باید این سنا حوصله کنی خیلی هم حرف زدناشون بامزس♥️

دقیقا...بچه هامون آخر آخرش شبیه خودمون و رفتارامون میشن.خدا حفظش کنه دخترت رو

سوال های مرتبط

مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
بیدارید دخترا یسوال ذهنمو مشغول کرده
ما پایین خونمون پارکه و دخترمو اکثرا میبرم پارک حالا یه دختر هست از دختر من بزرگتره و اینجور ک چن نفر میشناسنش تو بچگی تشنج میکنه و الان متوجه نمیشه و هر یکساعت قرص میخوره.. حالا این دختر بچه رو پدرش هر روز میاره پارک و هروقتم میان پدره یا میشینه رو صندلی مشغول گوشیه یا حرف زدن با دیگران.... دختر من تو پارک بازی میکنه با دوستاش این بچه هم میره بازی میکنه باهاشون بحدیکه بچه ها نمیخان با این دختربچه بازی کنن میگن اذیتمون میکنه اما من میگم اشکال نداره بازی کنین باهم.. چن بار خودم دیدم دختر منو از سرسره هل داد و بهش تذکر دادم.. دیروز دخترم داشت با دوستاش مامان بازی می‌کرد و چمن ها رو می‌کندن مثلا غذا درست میکنن این بچه درکنار بازی با اینا رفت همشو لگد زد و چمنها رو پخش زمین کرد دختر منم میخاست حمله کنه بچه رو بزنه ک اجازه ندادم و دخترم جیغ میزد.. دوباره دخترم رو سرسره بود اومد گفت مامان این دختره دماغمو زد منم ب دختره در حالیکه باباش میدید گفتم برا چی میزنی؟ نباید بچه ها رو بزنی و ب دخترم و دوستاش گفتم خب جدا بازی کنید و باهاش بازی نکنید پدره اومد ب دخترش گفت زدی؟ اون گفت نه در حالیکه دختره من اصلادروغ نمیگه و پدره گفت دخترم حالیش نمیشه و فلان و نزده. در حالیکه روزای قبل بچه های دیگه میرفتن پیش بابای دختره و شکایت میکردن👇👇
مامان فندق مامان فندق ۴ سالگی
سلام عصرتون بخیر باشه خانما
خواستم موضوعی بگم من تو شهر غریب زندگی میکنم و یه دختر دارم و هیچ کدوم از خونواده هامون پیشمون نیستن فقط چندتایی آشنا و فامیل هستن که اونا هم از ما دورن و ماهی دوماهی همو ببینیم، زمانی که دخترم نوزاد بود بچه های همسایه هی میومدن به بهانه بازی با دخترم اذیتم میکردن و هیچ کدوم مامانشون دنبالشون نمیومد من چندباری چیزی نگفتم ولی دیدم دارن پرو میشن به مامانشون گفتم و دیگه نیومدن الانم دخترم بزرگ شده و عادت به خونه داره اگر رو بدم بهشون بازم میان یعنی جوری هستن که پیله کنن ول کن نیستن منم رابطه م رو باهاشون محدود کردم در حد سلام و علیک تا نیان شوهرم میگه انگار دوس نداری کسی باهات رفت و آمد کنه گفتم من رفت و آمد اصولی دوس دارم اونا مثل من نیستن که یه روز اومدن خونه من فردا نذارن بچشون بیاد بی خیالن میفرستن خونه من میرن دور کارشون بچشون مدیریت نمیکنن بگن امروز رفتی بسه دیگه چند روز بعد برو دیگه بیان ول کنم نیستن او روز باز یکیشون اومد مامانش به زور بردش بعد زنه جلو خودم میگه بیا بریم بریم باز عصر بیا مگه خونه من مهد کودک منم آسایش میخوام یعنی کارم اشتباهه باید اجازه بدم بیان شوهرم میگه خیلی سخت میگیری
مامان عروسکِ من مامان عروسکِ من ۴ سالگی
خانوما من تا ب امروز ک دخترم 3سال و 8ماهشه در حد توانم هر چی ک دخترم خاست و اراده کرد رو براش خریدم. از خوراکی بگیر تا اسباب بازی و لباس.. ب قدری که تقریبا هر چن روز درمیون لباس جدید میپوشه میره بیرون یا پارک.. همیشه مرتب و تمیز.. بحدی ک وقتی میریم پارک چن تا از خانوما ک سلام علیک داریم ب دخترم میگن وای چه لباس قشنگی پوشیدی یا میگن چه حوصله ای داری لباس و با گیره مو و عینکش رو باهم ست میکنی اکثرا.. خلاصه خاستم بگم ر این حد رسیدگی دارم بهش حالا در کنار اینا اصلا آدم باج دهنده ای نیستم وقتایی شده دخترم چیزی خاسته و من میگفتم نه و این نه واقعا نه بود اگر گریه کنه بهش میگم با گریه تو من هیچ کاری برات نمیکنم هروقت گریه ت تموم شد باهم صحبت میکنیم.. خیلی وقتا خیلی چیزاشو خودم از رو ذوق خودم براش میگیرم... امروز دخترم و شوهرم باهم رفتن پارک یکی از دوستای دخترم هروقت دخترمو میبینه میگه بریم خوراکی بخریم( همراه مامانمون) امروزم ب دخترم گفت بریم مغازه؟ دخترم ب باباش گفت بریم مغازه و شوهر خنگ من از قضا کارتش رو نبرد و ب دخترم گفت بابا تو خونه کلی خوراکی داری( واقعانم داره هفته پیش رفتیم فروشگاه فقط شاید نزدیک ب یه تومن براش خوراکی های مختلف خریدیم بعد شوهرم از سرکارش نزدیک ب 500هزار براش اسنک خریده آورده) خلاصه شوهرم گفت کلی خوراکی داری یهو دخترم گفت وایسا برم از مامان دوستم بپرسم و دویید رفت گفت:
مامان امیرعلی جانم مامان امیرعلی جانم ۴ سالگی
امروز صبح همسرم رفت دنبال کاراش و گف من امروز تا شب کار دارم سرساختمون کارگر اورده بود خودشم یه ورش مشغول(خونه سازی داریم)نهارم جاتون خالی قرمه سبزی بار کردم و با پسرم دوتایی خوردیم و برا همسرمو بردم براش ساعت ۴ بود دیدم واقعن نیاز ب بیرون رفتن دارم پسرمو اماده کردم ساعت ۴ ونیم ماشینو برداشتم رفتیم سمت شهر بازی گفتم مامان امروز روز توعه هرچی دوست داشتی سوار شو و بخر چند بار پارسال بردم علاقه نشون نداد دیگه نبردم فقط پارک میبردم خلاصه این ک بد غذا و وابسته ک هس اونجا هم عین کنه چسبید بهم گفتم مامان پشمک میخوری؟نه😐افتاب مهتاب سوار میشی بلیط بگیرم نه😑 استخر توپ دوستداری بری نه😮‍💨 گفتم ب ماشین علاقه داره بلیط رالی ماشین گرفتم گف الا و بلا پیاده شیم من نمیخام نمیدونم ایت بچه چرااینجوریه انگار درکی از هیجان و شادی نداره اصلن یه حالیه!،عادیه؟بچه ها شماهم اینطورن؟تابستون رفتیم شمال با دوست همسرم ک پسرش سه ماه بزرگترازاینه سوار شاتل شدیم یکی کل میکشید یکی جیغ میزد پسر اون هیجانی میشد داد میزد امیرعلی تو خنثیییی ترین حالت ممکن فقط نشسته بود اومدیم خونه بعدها ازش پرسیدم با برسام یادته رفته بودیم اب بازی گف اره داد میزدیم اب میریخت رومون گفتم خوش گذشت؟گف اره😐ولی هیچ نشونه ای از خوش گذشتن ب این بچه ندیدم ، یکم غیر عادیه بنظرم
مامان م سهیل مامان م سهیل ۴ سالگی
امروز بدترین روز زندگیم بود حالم انقدر بده که نه چیزی میتونم بخورم نه میتونم بخوابم پا پسرم از خونه ی مادرم داشتم میومدم پسرم گریه کرد گفت سر سره گفتم باشه چندتا سر بخور بریم یه مادری بود بچش خیلی و. ح ش ی بود با اینکه از پسر من چند ماهی ک چک تر بود اینا داشتن بازی میکردن من به پسرم گفتم مامان اروم بازی کن حواست باشه بعد اون پسره اومد پسر منو چنگ انداخت مادرشم پیشش بود من زود پسرم رو کشیدم کنار گفتم مامان عیلی ندا ه اونم نی نیه برو بازی کن پسرم رفت دوباره اون اومد تو سر سره دستشو انداخت صورت پسرم بعد سرش داد زد پسرم دستشو زد اون ور گفت چرا چنگ میندازی مادرش فکر کرد پسر من اونو زد گفت اقا پسر چرا میزنی داد زد سر بچم یدونه زد یهش من بهش گفتم پسرم نزد بچت داشت چنگ مینداخت دستشد زد اونور بعدشم اینا دوتا بچن چند بار من بچه ی خودمو کشیدم اوردم اینور دوباره این بچه اومد پسر منو زد بعد پسرم بلند سرش داد زد گفت نکن مادر احمقش عوض اینکه بچش رو ببره کنار اومد پسر منو زد که چرا داد میزنی گفتم خانم محترم پسر شما زد پسر منم سرش داد زد مادره ی احمق برگشت فحش خیلی بدی بهم داد اونجا همه داشتن بهش میگفتن خانم چه خبره بچه شما داره اذیت میکنه تازه طلب کارم هستی منم چند تا بارش کردم بچم رو برداشتم اومدم نصف راه بودم دیدم یکی همچین زد تو گوشم که سرم سوت کشید برگشتم ببینم کیه یکیم زد تو گوشم نگو برادر زنه بوده ۱۲ یا ۱۳ سالش بود انقدر غافلگیر شدم زبونم بند اومد پسره فرار کرد