۱۰ پاسخ

درسته عزیزم. منم سراپا نا امیدی ام

بااجازه ی دوست عزیز🙏🏻🌹
🦋آتلیه رستا🦋
🌈با انواع تم های متنوع و طبیعی🌈
🔥فقط با ۵۰تومن🔥
عکس رو تحویل بگیر درصورت رضایت پول رو واریزکن🤷‍♀
به آیدیم توروبیکا یا ایتا پیام بده بیارمت توکانال👈@aazzhhz
راستی اگه ۲۰نفرو وارد کانال کنی یه ادیت رایگان مهمون منی با هرتمی خودت بخوای😱😃

منم منم🫂هعی خدا

تحقیقم کردی که چه مارکی خوبه عزیزم؟منم دوس دارم بخرم جایی ندیدم

امیدواریم به درست شدن 😔😔خیلی این روزا سخته ❤️‍🩹

خدا میدونه چی میخواد بشه هیچ خیری ندیدیم از این دنیا از بچگی خوشی ندیدم تا الان که ۲۶ سالمه همش داستان زندگی الانم که این وضعیت جنگ دیگه هیچ روحیه ای نمونده برام جیگرم برا بچم میسوزه حالم خوب نیست😭

نگران جون خودم باشم که اگه چیزی شد بچم تنها میمونه؟ نگران جون بچم باشم؟ نگران روح و روانش باشم؟ نگران همسرم باشم که میره سرکار هر لحظه براش استرس دارم؟ نگران خونه زندگی باشم که با هزار زحمت درست کردیم؟ نگران بعد از این اتفاقات باشم که با گرونی و ویرونی قراره ادامه بدیم؟
یا هر لحظه خودمو سرزنش کنم به خاطر موندن به خاطر بچه آوردن به خاطر الکی امید داشتن به این خراب شده؟
کارم شده استرس و گریه

ما برای خوشبختی خیلی بمباران شدیم💔

عشقم درست میشه قوی باش ما باید قوی باشیم ،اینده مال بچه هامونه مطمن باش🤍

من که دیگه بریدم خواهر دیگه بریدم به خدا ..

سوال های مرتبط

مامان آنیا خانوم مامان آنیا خانوم ۱۲ ماهگی
مامانایی که نی نی هاتون متولد شهریوره، پارسال اینموقع چقدر استرس داشتیم ، چقد دغدغه فکری داشتیم که طبیعی زایمان کنیم بهتره یا سزارین،،، مامانایی که زایمان کرده بودن میومدن از تجربه هاشون میزاشتن و ما هم میخوندیم ، سر چیدن اتاق نی نی هامون چقد ذوق داشتیم ، چقد سوال داشتیم، چی ببریم بیمارستان ، عکس میزاشتیم از سیسمونیامون....🥹 تو خونه هامون اکثر حرفامون راجع به نی نی هامون بود، خونه هامونو تمیز میکردیم و آماده میشدیم برا اومدن یه عضو عزیزتر از جان، یه موجود کوچولو و بی پناه که قرار بود ماماناشون تمام وقت در اختیارشون باشن...🥹🥹چه روزای شیرینی بودن هم استرس زایمان داشتیم و هم ذوق دیدن پاره تنمونو
من روزی هزار بار میرفتم تو اتاقشو با عشق تک تک وسایلاشو نگاه میکردم و دلم میرفت برا هر کدومشون، تصور یه قیافه نی نی تو اون لباسا🥹 تصور دست و پای کوچولو... بوی نی نی ... تا اینکه انتظار شیرین به پایان رسید و مامانا به مراد دلشون رسیدن.... اما الان داره یکسال از اون روزایی که مثل برق و باد گذشتن میگذره... من اصلا یادم نمیاد چجوری گذشتن، کی گذشتن ، بچم کی بزرگ شد ... ۱۸ شهریور قراره جوجه کوچولوی خونه ما هم یکساله بشه، هر چقد نزدیک میشیم منم غرق میشم تو خاطرات اون وقتا... بیاین هممون باهم برا کسایی که در انتظار نی نی ان دعا کنیم که هر چه زود این روزای قشنگ رو تجربه کنن🙏🏻🙏🏻🙏🏻
۶/۲
پوشک
شیر خشک
تب
واکسن
رفلاکس
**********
(آخرین روز بارداریم)*