۱۰ پاسخ

منم مثل شما بودم دقیقا تا ده روزگی غمم گرفته بود نمی‌تونستم با شوهرم تنها باشم دلم نمی‌خواست کسی پیشم بمونه دلم میخواست تنهایی با شوهرم باشم حتی مامانم گفت بعد ده روز بیا خونمون ولی نرفتم دلم اون تنهایی با شوهرمو میخواست بعد ده روز که بقیه رفتن کم کم تنها شدیم درست شد درسته مثل قبل آزادی نداریم که دوتایی باشیم ولی خیلی بهتر شده

من اینجوری بودم خیلی حالم بد بود داغون از ۱۴روزگی همه رو فرستادم برن خونشون گفتم من واقعا نمیکشم چون خودم داشتم داغون میشدم وقتی همه رفتن شدیم سه تایی خیلی خوب شد شرایط

منم همینجورم، بخاطر جنگ که کلا اومدیم شهرستان خونه خانواده شوهرم و همه این مسائلو دارم، شوهرمم جوری دوری میکنه که برا خودم تعجبه، اصلا انگار منو نمیشناسه، نه حرف میزنه باهام، نه پیشم میخوابه

هر وقت مادرشوهر و مامانت برن خونشون به روال زندگی برگردی حالت بهتر میشه منم اینطوری بودم اوایل

عزیزم همین مشکلتو به همسرت بگو تا باهات همکاری کنن مثلا بجای مادر یا مادرشوهرت همسرت بخوابه پیشت یا یه وقتایی بزارش پیش مامانت و برو با شوهرت تو اتاقت یه تایمی تنها یا یکی دوساعت بیرون

هم هورمونات قاطیه هم شرایط کشور استرس زا هست بعد چند روزدیگه خوب میشی سعی کن بچه را خودت بیشتر جمع کنیتا بزرگترها خیالشون راحت بشه میتونی جمع کنی بچه را یه روزی هم دلتنک این روزا میشی

از بخیه نترس هیچی نمیشه
منم اوایل با شوهرم میرفتیم با ماشین دور میزدیم خیلی بهتر میشدم. بچه که خوابید در حد نیم ساعت با ماشین بچرخید

ولی اگه بتونی با شوهرت شده پنج‌دیقه هم تنها باشی خیلی خوب میشه روحیت یا تونستی بیرون بری باهاش در حد نیم ساعت تنها تنها باشینم خوبه

تازه بدترم میشی منم الان در همین وضعم🥲🥲

من بچه اولم مثل تو بودم افسردگی گرفته بودم ولی این دومی کمتر وابسته ام به شوهرم برام راحتتر میگذره ولی عصبی میشم غر میزنم

سوال های مرتبط