۱۲ پاسخ

الهی عزیزم انشالله تنت همیشه سالم باشه
برای من این جنگ تنها خوبی که داشت این بود که به خودم بیام طعم نزدیکی مرگ و بچشم و به خدا نزدیک تر بشم

خیلی حرفات قشنگ بود برای منم دعا کن حال دلم خوش باشه

چ زیبا

این دقیقا حرف دل من بودی زمانی که اولین بار صدای موشک و بمب باران ازنزدیک شنیدم و من اشهد خودمو داشتم میخوندم انگار نا امید شده بودم از زندگی گفتم دیگه میمیرم وچقد دیگه همه چیز تو دنیا بی ارزش بود داشتم فک میکردم کاش دل اونایی رو که شکوندم حلالم کنن ولی دلم نمیخواست بمیرم چقد سخت بود هیچ چیزی به ما متعلق نیست چقد سخت

چقد قشنگ نوشتی افرین

دلم گرفت نگو خواهر😭😭

دقیقا باهات موافقم آدم تازه قدر زندگی ونفس کشیدنش میدونه بخدا

همیشه سلامت باشی
ولی مشهد خبری نیست؟

ان شاءالله همیشه سالم وتندرست باشی.ان شاءالله درهای شادی و تندرستی به روی همه ی مردم ایران باز بشه.خدا نگهدار همه ی ما باشه❤️❤️❤️

عزیزم 🥹🥹🥹

سالم و سلامت باشی خواهر تو حرم برا ماهم دعا کن

عزیزم انشالله همیشه تن سالم باشه
این طوری نگو

سوال های مرتبط

مامان گل پسر مامان گل پسر ۲ سالگی
امروز دهمین روز از شیر گرفتنه پسرمه🥺
توی این مدت خیلی باهام همکاری کرد...نه اذیت نه گریه...
حتی بهانه شیر و شیشه شیر رو هم ازم نگرفت🥲
امروز صبح برای اولین بار بیدار شد و ازم شیر خواست...منم رفتم براش تو لیوان شیر آوردم...کلی گریه کرد که تو لیوان نمیخوام و باید خوابیده بخورم(منظورش این بود تو شیشه شیر برام بیار🥲💔)
ولی مقاومت کردم و همچنان لیوان رو جلوش گذاشتم...و اون همچنان گریه که نمیخورم😢 خلاصه بعد از ده دقیقه تونستم با اضافه کردن یه قاشق شیره خرما به شیر راضیش کنم که بخوره...و بعد از یک ساعت و نیم دوباره بخوابونم
هنوز دلم نیومده شیشه شیر و وسایل شیر خوردنشو جمع کنم😢‌ چون باید برای همیشه برش دارم و خیلی سخته💔
خدا قوت میگم به همه مامانایی که این راه رو در پیش دارن... مخصوصا اونایی که شیر خودشونو میدن و وابستگی خودشون و بچه بیشتره❤️🌹
فقط مونده غول مرحله آخر یعنی از پوشک گرفتن که فکر میکنم خیلی مرحله سختیه😮‍💨
فرزندپروری
شیردهی
واکسن
مامان دخترم و پسرم 🎀 مامان دخترم و پسرم 🎀 ۲ سالگی
سلام به خانومای با تجربه 🌱

میشه لطف کنید راهنمایی کنید ...

من ۲۲ سالم هست و شوهرم ۳۲
متاسفانه به خاطر شغلی که داره زیاد خسته میشه ، یعنی وقتی میرسه خونه دیگه دست به سیاه و سفید نمیزنه ، فقط کمی با بچه ها سرگرم میشه

حالا روزایی که سرکار هست و منم مراعات میکنم چیزی نمیگم ولی حتی روز های تعطیلم میبینم همینطوره
مثلا دیروز رفتیم مهمونی فامیل همسرم ، آقاشون که حدودا ۴۸ ساله بودن پیشنهاد دادن بچه هارو ببریم شهر بازی ولی شوهرم میگفت نه من حوصله ندارم و فلان
اون آقا هم دید بچه ها ناراحت شدن همه رو جمع کرد گفت خودم میبرمتون ، منم همراهش رفتم به عنوان کمکی ، حالا اونجا دیدم چقدر این آقا حوصله داره و نگم که چقدر به بچه ها خوش گذشت

حتی پدر خودم که ۵۶ سالشه یا دایی ها و برادرم از شوهر من پایه ترن ، ولی شوهرم فقط به فکر کار و استراحت
البته سالی یکی دوبار مسافرت میریم ولی دوست دارم چون تو جمع مثل بقیه پایه باشه

اینم بگم .. بهش گفتم بیا هفته ای یک بار شده نیم ساعت با هم حرف بزنیم ولی حتی همین کار و برا من نکرد
پس درنتیجه وقتی برا من نمیذاره که بخوام باهاش حرف بزنم
به نظرتون چکار کنم ؟ من اول جوونی دلم میخواد تفریح کنیم که شوهرم اصلا پایه نیست

# فرزند پروری # فرزند پروری # پوشک # شیر خشک # نوزاد
مامان لیمو مامان لیمو ۳ سالگی
چقدر مادر بودن سخته تا میای زایمان و عمل و افسردگی و حس مادر کافی نبودن رو هضم کنی یه چیز جدید پیش میاد که باعث میشه فکر کنی مرحله های قبل اونقدرا هم در قبال این یکی سخت نبوده ها چه الکی ناراحتی کردم
حالا نوبت از شیر گرفتن رسیده
تا حالا نشنیده بودم از شیر گرفتن هم افسردگی میاره شبیه افسرده ها شدم
بازم حس مادر خوب نبودن
چرا از اول اینهمه جون کندم که شیر مادر بدم ـچرا چرا ......
امروز اولین روز ترک شیر دخترم بود
خیلی روز سختی برای جفتمون بود. با گریه هاش جونم میخواد از هم بپاشه
از صبح که بیدار شذ نخوابیده بود متاسفانه با شیر مادر میخوابید
و اما بالاخره ۵دقیقه ای میشه تو بغلم خوابید
و فردا امیدوارم آسون تر از امروز باشه و من آروم تر
باورتون میشه از بغض دارم خفه میشم.میدونم کار بدی نمیکنم میدونم دیگ این شیر بدردش نمیخوره ولی دلم نمیفهمه😐
مامانایی که از شیر مادر بچه هاتونو گرفتید چجوری شیرمو خشک کنم
با دردش چه کنم ؟خالیش کنم؟با دست یا شیر دوش دستی؟یا شیر دوش برقی؟
ببخشید دیگ این وقت شب اینقدر متن ناراحت گذاشتم
مامان معجزه خدا🌱❤ مامان معجزه خدا🌱❤ ۲ سالگی
بعضی وقتا مثل الان انقدررررر خسته و کلافه میشم که نمیخوام دیگه به زندگی ادامه بدم...
میخوام همه چی تموم بشه و سر بزارم به کوه و دشت و بیابون... بدون تعارف خیلی وقتا دلم برای روزهای قبل بچه دار شدن تنگ میشه... حتی یادم رفته اون روزا چه جوری زندگی میکردم... با اینکه عاشقشونم و جونمم براشون میدم...
هر دو باهم مثل دوقلو ها گریه میکنن... بهونه میگیرن... خوابشون میاد... بزرگه همش غر میزنه و با کله تو بحران و چالش ۲ سالگی فرو رفتیم...
کوچیکه هم نوزاده و تا میخوابونمش بیدار میشه...
انقد رو پام خوابوندمشون که بدون اغراق پاشنه پام بی حسه...! تا بزرگه رو میخوابونم کوچیکه بیدار میشه و....
بعضی وقتا میگم یعنی میشه با خیال راحت برم حموم؟ غذامو بخورم؟ یا حتی بعدازظهر ها یه چرت نیم ساعته بزنم؟
هر دو باهم گریه نکنن... که بدونم هر کدوشون چی میخواد و....
ولی....
همین که یکم میخوابن و من ذهنم یکم اروم میشه انگار دوباره شارژ میشم... دوباره از نو همه چی شروع میشه... انگار نه انگار که همین ۲ ساعت پیش چه قیامتی تو خونه بود....
ولی واقعا خستم.... دلم میخواد چند ساعت تنها باشم ولی نمیشه... تنها بودنی فقط و فقط فکرم پیششونه و هیچی حالیم نمیشه...
هیییی خدا..‌..


عکس برا دو هفته پیشه... که با این وضعیت بیرون هم میرم😅
خیلیییییی رو دارم بخدا...

۳ ماه و ۱۸ روزگی مانیارم...
یه هفته تا تولد ۲ سالگی مهیارم...

پوشک شیرخشک ختنه نوزاد شیردهی کولیک رفلاکس