پنجشنبه که بیمارستان بودم برای پسرم یه نینی اوردن
ساعت ۱۰:۳۰ صبح بدنیا اومده بود🥲بیمارستان خصوصی بعد چفتن زردی داره باید بستری بشه خانوادش گفتن نه هزینه زیاده گرفتن تو بغلشون اوردن بچه رو
زردیش رفت روی ۱۵ بعد شما فکر‌کنین تا کارای بستریشو انجام بدن و اینا بچه توی دستگاه بود ۴تا دکتر اومدن بالای سرش بعد شما فکر کنین زردیش رفت روی ۲۲😑 کل بدنش زرد شده بود گفتن باید بره ان ای سیو و تعویض خون بشه
پرستارا ازش نمونه گرفتن که بره برای ازمایش و ان ای سیو همین صحنه همراهش رفت تو راهرو تلفن حرف بزنه
یهو بچه تو دست پرستار دستاش افتاد پایین و گردنش ول داد😑 پرستار داد زد بچه یه جوریه بچه یه جوریه سر پرستار رفت کرفت داد زد ساکشن بیارین! اکسیژن بیارین
محکم میزد پشت بچه😭وای گریم گرفته بود نفسم نمیومد
بعد دو دقیقه بچه خوب شد و سریع بردنش ان ای سیو🥲
بعد دیدم پرستار غر میزنه مگه واجب بود برای زایمان دوم بره بیمارستات خصوصی و
وقتی پول نداشتی چرا رفتی اونجا زایمان کنی
وقتی بهش گفتن بچه باید بستری بشه گفتن نه حتی نکردن امبولانس بگیرن توی ماشین بخاری گرفتن و بچه رو گرفتن بغلشون اوردن
میگفت پولش زیاد میشه😑🥲
الان دوروزه از ذهنم بیرون نمیره این صحنه ها🫩🫩🫩

۸ پاسخ

خب چرا یه شب شمال نگه نداشت تا وضعیتش ثابت بمونه بعد با امبولانس ببرن امام علی ؟؟؟

مگه اینجوری نمیشه ؟؟؟

خوب من نمیدونم‌پوول ندارین چرا بچه میارین بد بخت میکنین یک ادمو اه حال ادمو با این طرز فکراشون بهم میزنن همینه هنوز همینیم

وای خدا بچه طفلکی😭الهی بگردم چقد اون صحنه دردناک و وحشتناک بوده

نمیدونم چی بگم کاش ادما اگه قراره سر سلامتی بچه شون ریسک‌کنن اصلا بچه دار نشن اون طفل معصوم چ گناهی کرده اخه ب اون حالو روز افتاده

واااای خداااا
طفل معصوم چه گناهی کرده بود 😭
خصوصی خیلی بی رحمن اصلا منطقی نیست شبی فلانقد میگرن

ای خداا الان گفتی یجوری شدممم😑😑 اگه خودم میدیدم این صحنه رو میمردممم

اینجا امام علی بود؟

منم بیمارستان بودم بخش NICU یه بچه نارس بود که ۹ روز دستگاه بودش هزینش ۱۰۰ میلیون شده بود پرستار می‌گفت ۳ روزه مرخص شده ولی خونوادش نیومدن دنبالش🥲چون هزینه رو نداشتن بدن

عجیبه چرا لحظه ای بالا میرفته زردیش

سوال های مرتبط

مامان آسنا و آرسام مامان آسنا و آرسام ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین من
دکترم برای ۳۰ فروردین نامه سزارین داده بود من ۲۶ فروردین کمر درد گرفتم بی‌حال بود فشار ۱۵ بود ساعت ۹ شب رفتم بیمارستان کسرا کرج شخصی هست نوار قلب اینا گرفتن ساعت شد ۱ شب گفتن برو سونو بده بیار ببینم بعد برو خونتون رفتم سونو بدم تا بیارم ساعت شد ۲ونیم شوهرم آنقدر غر زد منو الکی کشوندی اینجا الکی پول خرج میکنی فقط صبح زود باید برم سر کار چون حامله بودم نمیتونستم تند راه برم شوهرم جلو تند تند رفت سوار ماشین شد من موندم عقب خیلی حس بدی من ساعت سه شب باشه یکی دو دقیقه بعد شوهرت سوار ماشین بشی خلاصه دوباره رفتیم بیمارستان به من گفت بشین تو ماشین سونو رو نشون میدم بیام گرفتار شدیم ها اینجا رفت آمد با کله گفت بیا بریم بالا ببین چی میگن باز این ها الکی منو آوردی اینجا خاک تو سرت رفتم گفت باز باید نوار قلب بگیریم شوهرم با اعصبانی ات نگام کرد بعد رفت پایین ساعت سه و نیم بود گفتن بستری میکنیم صبح عمل بشی نفس بچه صفره همون موقع بود که شوهرم زنگ زد داد زد گفت بیا پایین گفتم منو بستری کردن تو برو صبح بیا حالش گرفته شد گفت نه بابا الان حالت خوبه وسایل بچه و خودت آمده هست صبح بیارم بعد آمد بالا کارها بیمارستان و کرد رفت صبح آمد پیشم گفت تو چه جوری درد داشتی آخه نق نمیزدی فلان و بهمان بعد پرستار آمد سوند گذاشت نیم ساعت بعدش منو بردن اتاق عمل بقیه ایش هم میزارم...خودم کامل نوشتم که بمونه برای یادگاری برای خودم
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش
مامان رایسا‌ و راسان مامان رایسا‌ و راسان ۹ ماهگی
پارت دوم+))))بعد رفتم رو تخت دکتر بیهوشیم آقا بود سوزن بی حسی رو هفت بار زد تو کمرم همش میگفت بد نشستی(حس میکنم دیسک کمر گرفتم خیلی کمر درد دارم فک کنم بخاطر سوزن بی حسی هست🥲)بعد پاهام شروع کرد به داغ شدن سریع خوابوندنم دستام و پاهام بستن شروع به عمل کردن من همه چیز رو حس میکردم یهو نفسم گرفت حس میکردم داره حالم بد میشه به پرستار می‌گفت نه رو دستگاه همه چیزت اوکی هست بعد چند دقیقه حالم بهتر شد بعد پسرم به دنیا اومد اصلا نشونم ندادن گفتن بریم تمیزش کنیم بعد گفتن ناله می‌کنه باید بره تو دستگاه گفتم من می‌خوام بچمو ببینم با کلی سر و صدا آوردنش از دور یه لحظه دیدم بعد بردنش ان آی سیو من فشار عصبی بهم وارد شده بود جوری میلرزیدم تخت باهام تکون میخورد اصلا نمیتونستم صحبت کنم شوک بهم وارد شده بود دیگه تو ریکاوری بودم فشارم اومده بود پایین پایین یه پرستار بیشعور هم هی شکمم فشار میداد حس میکردم دارم میمیرم دیگه یه پرستار پسر بود دانشجو بود اومد دعواش کرد گفت ببین فشارش چقدر پایین هست ضربان قلبش ببین (با اینکه شکمم فشار میدادن درد هم زیاد داشتم هیچی نمیگفتم گریه هم نمی‌کردم 🥲) یک ساعت به تمام تو ریکاوری بودم دیگه تو گوشام سوت میکشید
دیگه اومدن ببرنم بخش فک کنین هیچکس نبود منو بزارن رو یه تخت دیگه همسرم و مامانم گذاشتنم رو تخت دیگه بعد من وزنی هم نداشتم میگفتن وضیفه ما نیست وضیفه همراه بیمار هست😐