واکنش ماهلین


ماهلین خونه‌ نبود قبلش
اومد رفت حمام و اومد بیرون

ما تو خونه پراکنده ایستادیم
بچه هم‌ رو تخت تو پذیرایی لای پتو بود
و ماهلین اصلا متوجه حضورش نبود
تا اینکه بهش گفتم ماهلین گوشیم رو تخته بهم بده رفت آورد بازم‌ متوجهش نشد
خودم بهش اشاره کردم از دور گفتم ماهلین اون کیه
یهو دیدش جا خورد گفت نی نی
رفت جلو فک کرد عروسکه چون خواب بود تکون نمیخورد
دیگه هی میگفت نی نی گفتم آره داداش تو دلم بود اونه
دیگه یکم بهش نزدیکش کردم بهش دست زد و به شکمم و بچه اشاره میکرد میگفت داداشه
بعد بچه گریه کرد و تکون خورد اونجام یه دور دیگه جا خورد چون نمیدونست واقعیه
دیگه گفتم بوسش کرد
گفتم گریه میکنه جی جی میخواد
اومد تلاش کرد سینه مو در بیاره همزمان میگفت بده نی نی
پستونک میاورد میگفت بدش
میگفت بده بغلم بزار رو پام
ابجی کوچیکم بچه رو بغل کرد ماهلین یهو گفت داداش منه( یعنی بزارش)🤦🏻😂
عکس العمل زیاد داشت خلاصه
فعلا که هم خوب رفتار کرد هم رفتارایی یهویی داره بی هوا میاد جلو
باید مراقب شون باشم

۸ پاسخ

عزیزم بهترنبود همراه باباش میومد بیمارستان بچه رو اونجا میدیذ، ؟

عزیزم😍😍😍

خدا نگه دارشون باشه ، مطمئن باش خواهر بزرگتر خودش یه مامان میشه برای داداش کوچولوش از بس دخترا مهربونن و فهمیده ❤

آخیی عزیزم، ماندگار باشید در کنار هم، خدابرای هم حفظتون کنه🥹🥰😍😍

عزیزم 😘

آخی عزیزم 😍🤗چندسالشه؟؟؟

ماهلین دو سال ۴ ماهشه

دخترت چند سالشه

سوال های مرتبط

مامان لپ گلی مامان لپ گلی ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۳
که یکی از ماما ها اومد گفت نکن گفتم درد دارم گفت داشته باشی ان اس تی خراب میشه ، ماما همراهم توپ آورد گفتم من تاحالا با توپ تمرین نکردم گفت بهت یاد میدم و تو فقط تنفس هایی که یاد داری رو انجام بده ، روی توپ توی اوج انقباض ها بالا پایین میشدم که واقعاً عالی بود دردم آروم میشد ، کمرم رو عقب جلو میکردم دورانی هر دو سمت باسن رو می‌چرخوندم ، ورزش با توپ یکی از بهترین حرکت ها بود هم دردام رو کم میکرد هم دهانه رحمم رو باز تر کرد ، دوباره معاینه کرد گفت ۷سانتی رفتم بالای تخت و حالت سجده شدم یکم سجده رفتم و عقب جلو میشدم که بهم میگفت زور بده ، یکم زور هم زدم معاینه شدم گفت ۸ سانتی ،همش بهش میگفتم بخدا من میمیرم اونم دستام رو ماساژ میداد و ارومم میکرد ، گفتم چقدر دیگه مونده گفت نهایت یه ساعت دیگه زایمان میکنی داری خوب پیش میری ، چندبار روی تخت بودم ‌بهم می‌گفت توی دردات زیر رونات رو بگیر و چونت رو بچسبون به سینه و زور بده به پایین ، که حین این کار با اینکه از صبح هم هیچی نخورده بودم اما یکم خرابکاری داشتم که اونا خیلی خوشحال بودن ، هی بهم میگفت آفرین موهاش دیده میشه تقریبا چهار. پنج باری اون حرکت رو انجام دادم دیگه از ۵ سانت عاشق معاینه بودم چون واقعا آروم میشدم ،
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین پارت نهم:
دکتری که برام بی حسی رو زد از اول عمل تا آخرش یه صندلی زد و هم راستای سرم نشسته بود و هی چکم میکرد و احوالم رو میپرسید، مواد بی حسی که وارد بدنم شد یه لحظه نفسم سنگین شد پرستاره متوجه شد گفت خوبی گفتم نه نفسم سنگینه برام دستگاه اکسیژن گذاشت اومدم دستم تکون بدم که متوجه شدم بستنش پرستاره گفت میخوای دستت رو باز کنم؟گفتم آره لطفا ،گفت فقط باید قول بدی به هیچ عنوان دستت رو تکون ندی، گفتم باشه .بعد که ماسک اکسیژن رو گذاشت گلاب به روتون حالت تهوع داشتم پرستاره فهمید گفت بیار بالا اگه حالت بده بنده خدا هی من می آوردم بالا هی اون تمیز میکرد گفت مگه چیزی خورده بودی گفتم والا فقط یه لیوان شیر ،گفت چرا؟ گفتم آخه من امروز نوبت سزارین نداشتم که یکشنبه بود بعد که متوجه شد گفت راحت باش هرچی توی دلته بزار بیاد بالا تازه ماسکم هم کثیف شد باز عوضش کرد برام یکم که نفس کشیدم با ماسک اکسیژن بهترم شد ماسک رو برداشت برام بعدش دیگه طولی نکشید، که نی نی مو درش آوردند از توی شکمم ،همون لحظه که درش آوردند نی نی رو ،راسته که میگن حس میکنی توی شکمت خالی میشه همون لحظه هم نفسم رفت یهو که دوباره برام ماسک اکسیژن گذاشتند که دیگه صدای گریه نی نی م اومد کلا حواسم پرت اون شد و حالم بهتر شد ،بعدش گذاشتنش روی تخت مخصوص خودش با فاصله ولی توی راستای سر من که کامل دید داشتم بهش، من دیگه سرگرم تماشای نینی بودم که کارهاش رو کردند و آوردنش پیش صورتم منم کلی بوش کردم و بوسش کردم این قشنگترین لحظه بود😍😍😘😘بعدش هم بردنش
مامان دونه انار مامان دونه انار ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲
از اتاق عمل که امدم ریکاوری پسرم اطرافو نگا میکرد و گاهی یه گریه ریز میکرد خیلی دوس داشتم بغلش کنم هرچی گفتم کسی نبود بیاره بده بغلم توجه نمیکردن میگفتن عیب نداره بچه گریه میکنه دیگه تو اتاق عمل هم ندادنش بغلم فقط اون اقای مهربون مسول بیهوشی یه بار صورتشو چسبوند به صورتم بعد که اومدم بخش مادرم و مادرشوهرم و همسرم منتظرم بودن بهم گفتن تکون نخور و حرف نزن مادر شوهرم بچه رو برداشته بود مثل الک تکون میداد قلبم ریش میشد ولی چیزی نمیگفتم به مامایی که داشت شیردهی رو توضیح میداد یواش گفتم بگیر بچمو اونم هیرا رو گرفت و بهش گفت بچه یه روزه رو تکون نمیدن و گذاشت توی تختش ظهر شد بچم از گشنگی گریه میکرد و من هنوز نباید پامیشدم خانم ماما اومد دوباره شیردهی رو توضیح بده بهش گفتم هنوز نتونستم شیر بدم خودش بچه رو گرفت همونطور که دراز کشیده بودم شیر بده بهش مامانم از اون ور اومد گفت شما برو من شیر میدم بچه رو از خانم ماما گرفت و صورت منو بچه رو چند دقیقه نگا کرد و گفت دراز کش که شیر نمیشه بعد برد اون طرف یکم باهاش بازی کرد و اورد گذاشت سرجاش و هیرا بازم گرسنه موند میخواستم گریه کنم ولی نمیدونم از داروهایی بود که زده بودن یاچی نمیتونستم گریه کنم ...پارت بعدی
مامان حامی👼🏻 مامان حامی👼🏻 ۶ ماهگی
مامان طلا مامان طلا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.
مامان ❤️حسنا و حلما❤️ مامان ❤️حسنا و حلما❤️ ۱۳ ماهگی
من روز جمعه بود 30خرداد خونه مادرم بودم که هرکاری کردم بچم تکون نمی‌خورد گفتم چیزی نیست شاید چون بچه بزرگم بغل میکنم اونم خستس و خوابیده گذشت تا فردا شبش که بازم هرچی استراحت و خوراکی خوردم بازم تکون نخورد دیگه ساعت 8شب شوهرم از سر کار اومد و بهش گفتم منو برسون بیمارستان بچه تکون نمیخوره باید برم صدا قلبشو گوش کنم رفتم بیمارستان و دیدم بیمارستان شلوغه بعد از یکساعت که جا نداشتن یه تخت رو خالی کردن و ازم نوار قلب گرفتن چون قبلش با پرستار بحثم شده بود سر اینکه می‌گفت برو جای دیگه ما جا نداریم اونم لج کرد و اومد ازم آزمایش بگیره زد رگ دستمو پاره کرد و خون ریزی رگم بند نمیومد حالم بد بود استرس دخترمو داشتم چون بهشم گفته بودم نمی‌خوام بستری بشم فقط نوار قلب بگیر برم موقع زایمانم نیست به دکتر اورژانسی گفتم آزمایش نمی‌خوام فقط برای کاهش حرکت اومدم قبول نمی‌کرد تا خود دکتر اورژانس بهش زنگ زد و گفت سر همینا باهام لج کرد و رگ دستمو پاره کرد بعداز اون اومدم روی تخت دراز کشیدم برای نوار قلب لعنتی کش های نوار قلب خیلی محکم بسته بود رو شکمم و سفت میکشید انگار که میخواست با اون کشا خفم کنه وقتی کش هارو بست یه صدای قلوپ قلوپ تو شکمم حس کردم گفتم شاید بچه باشه بعداز نیم ساعت گفت بلند شو نوار قلب بچت خوب نیست برو رو تخت روبه رویی با اون دستگاه نوار قلب بگیرم به محض بلند شدنم یه آبی ازم شروع کرد به ریختن منم بین اون همه جمعیت خانم که دراز کشیدن برای نوار قلب کلی خجالت کشیدم همش هی معذرت خواهی میکردم که ببخشید من دست خودم نیست ادرارم ریخته چکار کنم نمیتونم تکون بخورم اونم بیشعور بهم می‌خندید چون اولین بار بود که حس ریختن کیسه ابو داشتم
لیلا لیلا قصد بارداری
سلام مامانا امشب میخواستم بیام از تجربه زایمانم بگم ولی😭
ولی تجربه مرگ بچمو باید بگم 😭😭😔
بچم سه روزش بود روز شیر نداشتم روز دوم شیر اومد درحد ده دقیقه شیرش دادم و دیگ بچه خوابید تا سه صبح
سه صبح بیدارشد بی قراری میکرد شیر نمیخورد همینجوری شبو با بیداری گذروندم از موقع زایمان خونه مامانم بودم
فردش بچمو آوردم خونه خودم باباش یکم باهاش بازی کرد یکم نشستم خونه خودم بعدش برگشتم خونه مامانم بچم هی بی قرار بود شیر نمیخورد شبشم قرار بود شوهرم ب رفیقاش شیرینی نی نی رو بده ساعتای شش عصر شد بچه هی بی قرار تر شد زنگ زدم شوهرم گفتم بیا ببریمش دکتر خیلی بی قراری میکنه
بردمش دکتر معاینه کرد همه کاری کرد گفت بچه چیزیش نیس یه شربت گل گریپ و یه اسپری بینی داد گفت تا شیر اومده زیادی خورده معدش نتونسته حضم کنه گفت شربت یه سی سی بهش بده هرچی خورده بالا بیارع خوب میشه دیگ چیزیش نیس دوباره اومدیم
خونه مامانم و شوهرم رفت شیرینی بده ب رفیقاش
شربت گفت یه سی سی من دلم نیومد بهش دارو بدم کمتر از چیزی ک گفته بهش دادم نیم ساعت بعدش بچم آروغ زد حالش یکم بهتر شد شیر خورد خوابید تا دو شب منم کنار گهوارش خوابم بردع بود یع دفعه بیدار شدم بچم دوبارع بی قراره بلندش کردم شیرش دادم آروغشو گرفتم دوبارع خوابید ساعت سه ونیم شد بیدار شدم دیدم بیدارع بی قراره بلند کردم یه ذره شیر خورد بالا اورد رو لباسمو دیدم خون بالا اوردع😭😔😭😔😭😔مامانمو بیدار کردم مامانم گرفتش دوبار دوباره خون بالا آورد حالت قهوه ایی مانند همینجوری بچه خشکش زد 😭😭😭مامانم بابامو بیدار کرد بابام بچه رو بغلش گفت گرفت گریع کرد گفت بچه تموم کرده قلبم اومد تو دهنم جیغو داد بیداد کردم 😭
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۷ ماهگی
ساعت ۹شب بود خلاصه معاینه تحریکی و ورزش رسیدم ۵سانت ساعت ده و نیم شب شده بود که کیسه آبمو پاره کرد گفت زودتر زایمان کنی بعدش خیلی دردام شدید شده بود ساعت دوازده شب مامانم و همسرمو از اتاق بیرون کرد که معاینه کنه معاینه کرد گفت ۷سانت شدی حالم خیلی بد بود گفت بیا تو سرویس حالت چمباتمه بزن رفتم اما نمیتونستم تحمل کنم خودش رفت برام دارو بیاره که من همونجا حس کردم بچه داره میاد شروع کردم داد زدن ماما سریع اومد گفتم الان بچه میاد سریع منو خوابوند رو تخت اصلا فرصت نشد که تخت رو باز کنه همینجوری رو تخت معمولی کج خوابوندم و ۵دقیقه بعدش بچه با زور چهارم بدنیا اومد دیدم خیلی صداش ضعیغه گفت نگران نباش گفتم جرا گریه نمیکنه گذاشتنش رو سینه ام خوب بود شروع به گریه کرد متخصص اطفال اومد بالاسرش گفت چندثانیه بهش اکسیژن نرسیده و من فکر میکنم همون تایمی بود که از سرویس اومدم خوابیدم چون هیشکی کنارم نبود و من یه دفعه فول شده بودم و بردنش ان آی سیو گفت دو سه ساعت میاد یکم اکسیژن بگیره ماما گفت خیلی کم بخیه میخوری شاید ۲تا و من خوشحال بودم اما دریغ…
بقیشو یکی دوساعت دیگه میذارم
مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 مامان 𝑯𝒆𝒍𝒎𝒂🍒🐣 ۱۰ ماهگی
پارت سوم زایمان سزارین 🫧💛
انقدر استرس داشتم فقط چشامو بستم یه لحظه خواب رفتم که صدای گریه بچه رو شنیدم خیلی کوتاه بود بعد دکتر گفت چرا بچه گریه نمیکنه بعدش حالم بد شد و دوباره تو حالت خواب رفتم.یهو به خودم امدم موقع بخیه زدن به پرستاری که بالا سرم بود گفتم حالم خوب نیس نفسم نمیاد گفت اکسیژن داری گفتم نفسم نمیاد بر دار اکسیژن رو .اونم گرفت دیدم حالم داره بده میشه حالت تهوع و استفراغ بهم دست داد بهش گفتم سرمو کج کرد به سمت چپ گفت سرت و مستقیم نزار رفتم یه ظرف اورد توش بالا بیارم ولی هرچی زور میزدم بالا نمیاوردم حالم بد بود خیلی.بعدش بهش گفتم بچم بدنیا امد گفت اره حالت بد بود نیاوردیم ببینیش میخوای الان ببینیش گفتم نه خیلی حالم بده.بعد گفتم کی کارم تموم میشه حالم خوب نیس گفت اخراعه دیگه تموم شده که دکتر رفت و پرستارا امدن منو گذاشت رو تخت دیگه و بردن یه بخش دیگه که پرونده بچه و تاریخ و ساعت و اطلاعات و داشتن مینوشتن.منم یواش یواش لرزم شروع شد بود تمام تنم میلرزید و سردم شد کل تنم داشت میلرزید
مامان کایا مامان کایا ۱۱ ماهگی