۱۹ پاسخ

اشکم بند نمیاد امیدوارم بسلامت زایمان کنی 🥰🥹

وایی چقدبغضی شدم گریم گرفته😭🫠
انشالله صحیحوسالم بغلشون بگیری 💚😍

🥺🥺😍

عزیزممم انشالله بسلامتی بچه هاتو بغل بگیری
چقددد من بغض کردم و گریم کرفت
خداروشکررر که خدا بهتون دوتا فرشته داد🥹😍

من چقدر بغض کردم و گریه کردم با متنی ک نوشتی
منم یک سال و نیم توی پروسه درمان بودم هیچ جوابی نگرفتم تا اینکه اون ماهی ک بیخیال بودم باردار شدم
الهی شکر که دامن ماهم سبز شد
ان شاالله دخترای گلت ب سلامتی بغل کنی

خداروشکر ،خیلی خوشحال شدم برات عزیزم
ان شاالله بسلامتی بدنیا بیان و شادی و عشق روانه ی زندگیتون بشه💚

خدارو شکر عزیزم خیلی خوشحالم برات
منم دقیقا مثل شما با یه مقدار تفاوت
پنج سال بعد از ازدواج باردار شدم که تو سه ماهگی سقط شد،شش ماه بعد مجدد اقدام کردیم نشد و یه چند ماهی گذشت دیدم امیدی نیست رفتم مرکز ناباروری
بعد انجام آزمایشا متوجه شدیم تنها راه بچه دار شدن مون ای وی افه‌، دکتر گفتن حتی ای یو ای هم جواب نمیده خلاصه که هیچ امیدی نبود
یه چند ماهی هم اونجا تحت نظر بودیم و دارو مصرف کردیم و اینا که خب چون راضی نبودم تو فکرم بود که پرونده مو بگیرم برم یه جای دیگه خلاصه دیگه تو اون مرکز نرفتم، یه چند ماهی که گذشت از درمان ها هر دومون کلا پشیمون شدیم از ادامه روند بچه دار شدن تصمیم گرفتیم بپذیریم که ما هیچوقت بچه نخواهیم داشت،یه سه چهار ماهی هم همین مدلی زندگی کردیم یهو شهریور دیدم پریود نمیشم و باردار شدم در کمال ناباوری، الانم همه سونوها و آزمایش ها خوب بوده ولی خب خیلی نگران سلامتیشم

انشالا به سلامتی تو بغلت بگیریشون عزیزم❤️

مبارک باشه 🥺😍

بعده چند سال باردار شدی

🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹

آخی عزیزم
داستان ما هم مثل شماست با این تفاوت که خدا به ما یدونه نی نی داد🥰💚
انشالا خدا نگه دار فرشته هات باشه 🙏

ای جان مبارکه عزیزم خداروشکر که نتیجه گرفتی 😍
فقط یه سوال منم پریودیم ۲۳ شهریور و بر اساس تاریخ ان تی ،حاملگیم از ۲۸ شهریور شروع شده شماهم تقریبا همون تاریخا انتقال دادین بعد چجوری از شماها که ای وی اف کردین حساب میشه که سه هفته جلوتری از من؟

😍😍😍🥹🥹🥹

خداروشکر عزیزم خیلی خوشحالم برات

عزیزدلممممممم😩الهیی شکررت خدا جانم😍

🥹💓💓💓💓💓💓

من ذوققق

🥹🥹🥹❤️❤️❤️❤️

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۱ ماهگی
۵🌺
یادم رفت بگم که من قبل انتقالم ی شب خواب دیدم تو اتاقم تو گهواره دوتا نوزاد دوقلو دختر هست و من میرم بالا سرشون و میدونم اون دوتا بچه ها برای من هستن🥺
من بعد انتقال رفتم هتل و وسایلم و جمع کردم و همون روز مسیر ۵ ساعته رو برگشتم به شهر فقط صندلی جلو رو خابوندم و دراز کشیدم قبل انتقال چند مدل غذا رو هم اماده کردم و برنج ابکش کردم تا چند روز بسته بندی کردم که بعد انتقال نیازی ب اشپزی نباشه اضافه کنم هیچ کسی تاکید میکنم هیچ کس از خانواده و اطرافیانمون نمیدونست ما تو روند ivf هستیم پس مجبور بودم خودم ب کارام برسم روز سوم انتقال رفتم حمام و روز ۵ رفتم سرکارم ک۷صبح تا۳ بعدظهر مجبور بودم بشینم رو صندلی ولی هر یکساعت بلند میشدم و ده دقیقه ایی پیاده روی میکردم.کارهای خونمم در حد اشپزی خودم انجام میدادم خیلی اروم و یواش
کلا علائم خاصی نداشتم فقط خیلی بی حال و بیجون بودم تنها کار اضافیم کردم این بود ۵...۶ روز اول لوبیا سبز و بخارپز کرده بودم در طول روز میخوردم و شب یک فنجون اب انار هم میخوردم تا اینکه شب پنجم خیلیییی حالم بد شده بود فشارم و گرفتم دیدم روز ۹ هست اصن توان بلند شدن از جام و نداشتم تا فردا بعد اینکه از سرکار اومدم دلم طاقت نیاورد و بی بی چک زدم و دیدم یه هاله خیلی کمرنگ داره😭 بهش اعتماد نداشتم چون خیلی پیش اومده بود قبلا با این هاله ها منفی بوده بارداریم به همسرم هیچی نگفتم گفتم فردا دوباره میزنم اگه پر رنگ تر شد ینی مثبتم و میرم ازمایش
این عکس اولین بی بی چک
#فرزندپروری
#بارداری
#سرکلاژم
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۱ ماهگی
۸🌺
من دکترم گفته بود تو شهر خودمون ک هر دوهفته چکاب بشم تا زمان انومالی که رفتم همون مرکز نیکو انومالی و اکو یکی از جنین هام روقلبش لکه سفید داشت که هنوزم داره اما میگن چیز مهمی نیست...
سرویکسم تو انومالی رسید به ۳۲ دکترمم تو شهر خودم گفت هر دو هفته چک بشو اگه کمتر شد سرکلاژ کنیم چون فقط تا ۲۴ هفته فرصت سرکلاژ هست من ۲۱ هفته رفتم سونو و دیدم سرویکسم شده ۱۹ که دکتر همون شب اورژانسی عملم کرد و سرکلاژ شدم فعلا که تا اینجا من و کوچولو ها کنارهمیم با تموم سختی ها با تموممم روزهای خوب و بدی ک گذروندیم من و همسرم برای اینجایی که ایستادیم خیلی تلاش کردیم خیلی تاوان دادیم روزای انتقال ک باید روزای ارومی باشه همسرم درگیر کارهای دادگاهش بود ک بهش افترا زده بودن و تو اوج استرس و حال بعد انتقال دادیم به لطف خدا هم بی گناهی همسرم ثابت شد و هم خدا بهمون دوتا فرشته بخشید منظورم اینه از خدا نا امید نشید همیشه برامون بهترینش و کنار گذاشته دقیقا وقتی ک فکرش و نمیکنید از راه میرسه من دقیقا قبل انتقالم رفتم مکه رفتم و دلم و با خودم و خدام صاف کردم رفتم انقدر اروم شدم تا بتونم این مسیر سخت و شروع کنم امیدوارم نگاه خدا همیشه تو زندگیتون باشه🌺
مامان تو دلیم مامان تو دلیم ۱۱ ماهگی
سلام مامانا.

اومدم از مشکلی که برام پیش اومده براتون تعریف کنم.
الان به این. نتیجه رسیدم که باید بیشتر مراقب خودم باشم. و هر شرایطی پیش اومد اگه خطرناک بود سریع به دکتر مراجعه کنم.

من تقریبا سه روز پیش هوس ذرت مکزیکی کردم به شوهرم گفتم بره بلال بگیره بیاره تا من درست کنم بخوریم. من بلال ها رو بعد از اینکه شوهرم خرید جوشوندم همین موقع که بعدش آبکش کردم اومدم یه چند تا دونه بخورم هواسم نبود روش از همون مو های کلاهک روی بلال هست روی اون چند تا دونه بود و منم حواسم نبود خوردم. تا خوردم توی گلوم گیر کرد و شروع کردم به سرفه زدن اونم خیلی بد و وحشتناک به حدی رسیدم که شوهرم مجبور شد بزنه تو پشت گردنم تا نفسم نگیره. بعد از 10 دیقه تا یک ربع بعدش بهتر شدم و خیلی آب خوردم. بعد از اون شب همش درد میومد سراغم منم با شیاف پروژسترون اروم میکردم خودمو تا دیشب این مشکل دردامو به دکترم گفتم اونم گفتش باید حتما بیای حضوری مطب. تا اینکه امروز رفتم دکترم اینجوری گفتش و خیلی ناراحت شدم🙏🏼😔
مامان دوقلوها 💗💗 مامان دوقلوها 💗💗 ۱ ماهگی
۵🌺
من تاریخ ۱۸ شهریور مجدد رفتم سونو و مرکز و که تاریخ انتقالم شد ۲۷ شهریور و ۵ روز قبل انتقال داروهای امپول پروژسترون،شیاف پروژسترون به داروهای قبلی اضافه شد و من ۲۶ شهریور برای مرحله جدید زندگیم بعد کلی سختی به سمت تهران حرکت کردیم و رفتیم هتل چون نمیخواستم خسته باشم روز انتقال و شبش باهم رفتیم کنسرت علیرضا قربانی و من اونجا بابت تموم مسیری ک تا الان اومده بودیم گریه کردم و دلم و خالی کردم برای فردا...
فرداش۶ صبح مرکز بودم و۶/۳۰ صبح پذیرش شدم که امپول پروژسترون رو قبل انتقال همون مرکز تزریق کردن برامون اون روز مریضای دکتر تمیزی برای انتقال ۱۰ نفر بودیم که ۶ نفر شماره همدیگه رو گرفتیم که باهم در ارتباط باشیم بهمون گفته بودن قبل اومدن به مرکز صبحانه بخوریم که من یذره خوردم و گفتن مثانه برای انتقال باید پر پر باشه تا انتقال بهتر انجام بشه🤣 که واقعا وضع زجر اوریه این جیش داشتن خلاصه ۸.۳۰ صبح برای انتقال رفتم اتاق عمل و با کلی مهربونی و دعای خانم دکتر برام دوتا جنین ۵ روزه انتقال دادن و بعد انتقال گفتن میتونم بلند شم و تو لابی بشینم تا بقیه هم انتقال بدن و باهم بریم پایین تو بخش و گفتن وقتی رفتیم تو بخش دستشویی میتونیم بریم یه ۱۰ دقیقه ایی لابی نشستیم و رفتیم بخش دستشویی هم رفتیم مشکلی نداشت! گفتن نیم ساعتی رو تخت استراحت کنید و بعدش میتونیم بریم خونه هامون و دکترم قبلش گفت برای انتقال هیچ پرهیز غذایی داروی خاص یا کاری خاصی اصلا نیاز نیست مهم ترین چیززز مصرف ب موقع داروها و روحیه روحیه هست گفت میتونم سرکار هم برم و اصلا نیازی ب استراحت مطلق نیست و روز سوم هم میتونم برم حموم و گفتن۱۴ روز بعد انتقال میتونم ازمایش بتا بدم و یک هفته بعد اینکه اگه مثبت شدم برم مرکز برای سونو
مامان rasta مامان rasta ۵ ماهگی
یکبار یه خانومی به من گفت اگر قصد بارداری داری و بچه دار نمیشی چله زیارت عاشورا بردار بخون
منم اعتقاد زیادی به این دعا داشتم و دارم
هفت ماه بود که تو اقدام بودم و نمیشد و استرس داشتم میگفتم یعنی مشکل دارم چون سعی میکردم با داروهای تقویتی شوهرم و تقویت کنم ولی دیدم که نمیشه تو دلم میگفتم یعنی مشکل از منه؟
تا اینکه اون خانم به من گفت این چلرو بردار و بخون
من از اولین روز اردیبهشت این دعا رو شروع کردم به خوندن و اون ماه ما بیشتر از دو سه بار نتونستیم اقدام کنیم
من میگفتم این ماهم که کنسل شد نمیشه
تا اینکه اخرای اردیبهشت دیدم من پریود نشدم بی بی چک زدم و منفی بود نشستم چقدر گریه کردم دو سه روز گذشت دیدم نشدم رفتم آزمایش دادم و دیدم جواب مثبته
هیییییچ وقت اون لحظرو از یادم نمیره چقدر استرس چقدر ذوق داشتم
رسیدم ب روزی که باید میرفتم می‌دیدم قلبش تشکیل شده یا نه
تا نوبت بگیرم و برم دقیقا شد روز چهل این دعا
یعنی من روز چهلم زیارت عاشورا قلب بچمو دیدم
اینو گفتم اگر حاجتی دارید یا کسایی هستن اینجا که چشم انتظارن حتماااا این دعا رو بخونین
من الآنم که هشت ماهمه یک روز نشده این دعا رو نخونم واقعا معجزشو من تو زندگیم دیدم
مامان هیراد مامان هیراد هفته سی‌وپنجم بارداری
مامانیا امروز من رفتم برای ازمایش گلوکز از ساعت ۱۲ چیزی نخوردم تا وقتی که رفتم آزمایشگاه توراه ضعف کردم احساس می‌کردم حالم بد میشه اونجا ولی ازم خون گرفت و بعدش ادرار و گفت برو فردا بیا برای شربت ناشتا باش ، تعجب کردم کسی هم اینطوری ازمایش داده؟
من فکر میکردم تو یک روز تموم میشه
و یه چیز دیگه که اینجا دوست داشتم بگم اینه که واقعا درک نمیکنم بعضی خانوما چرا استرس الکی میدن من تو گهواره کلی تاپیک دیدم که استرس ازمایش گلوکز داشتن فقط چون بعضیا گفتن استرس دادن
واقعا منکه تاحالا تجربه شو نداشتم ولی میدونستم که یه چیز شیرین باید بخورم شاید کمی دلمو بزنه و نهایتا ۲ یا ۳ بار قرار بود خون بگیرن
نه استرسی داشتم نه ترسی چون اینطور تاپیک هارو رد کردم و توجه نکردم
این روزا که باید ارامش داشته باشیم بخاطر تو دلی هامون سعی کنیم به بقیه استرس الکی ندیم و خودمونم نسبت به مسائل استرس زا بی توجه باشیم


بارداری فرزند پروری ازمایش گلوکز زایمان سیسمونی بچه پوشک