۹ پاسخ

الان همه همینیم از طول و عرض جر خوردیم با این مقاومت کوفتیشون

اينا همونان كه ميگن حاضريم نون خالي بخوريم ولي…. متاسفانه أصلا نميدونم چي بگم چون هيجوره نميفهمن

عزیزم ماهم دقیقا اینجورشدیم هرچی تلاش می‌کنیم بجایی نمیرسیم

نه میدونی چی عوضش امنیت داریم واینکه لاریجانی به درک واصل شد🤣🤣

الان هممون مثل همیم تواین زندگی و اوضاعی که برامون ساختن یه مشت افسرده و خسته از دنیا و روزگار

حتی رویای چیزایی که تو ذهنم بود هم پاک شده...
بِنشینم به مُرور..مارا چه ها که نشد😮‍💨😔

دقیقا منم هدف های زندگیم به آرزو هایه محال تبدیل شدن قبلا یکی از خوشی های زندگیم این بود میرم بیرون یکی دو قلم خورده وسیله خونه می دیدم خوشم میومد میخریدم الان دیگه حتی توانایی اونم ندارم

در مملکت کوفتی هممون همین هستیم
یکی کمتر یکی بیشتر
اینا بااسم‌دین میگن قناعت
مقاومت
بخدا یک مصاحبه دیدم از جوونای کشورهای دیگه سطح دغدغه ما با اونا از زمین تا آسمون
ولی درک طرف .....

دقیقا منم همینطورم تو جونی پیر شدم .هر روز بدتر از دیروز هر روز ناامیدتر. بعضی وقتا انقد حرصم میگیره میگم کاش بیاد شهر ما منم ب زنه برم تموم

سوال های مرتبط

مامان موچول مامان موچول ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک کودک پوشک فرزند فرزند پروری پوشک پوشک شیرخشک شیرخشک شیرخشک نوزاد نوزاد نوزاد بارداری بارداری بارداری بارداری اضطراب اضطراب
همسرم گفت من دیگه نمیتونم به اینجور زندگی پر از دعوا ادامه بدم بیا جدا شیم به پدرمادرش گفتم اونام اومدن هرکاری کردن همسرم راضی به ادامه زندگی نشد ،گفت من هست ساله دارم عذاب میکشم به روز خوش ندیدم با زنم همش دعوا بعد شروع کرد تک تک بحث‌هایی که باهم سر مادرش یا سر هرچیز دیگه ای رو میکردیم به پدرشپوهر مادر شوهرم گفت ،قشنگ منو سنگ روی یخ کرد اونقدر خجالت کشیدم پیششون و اونقدر دلم شکست که نگو .از اونطرفم پدرم به من اصرار که زود جمع کن بیا اینجا طلاق. راستش من فعلا شرایط طلاق ندارم واسه همون مجبورم بمونم اما جالبه برعکس همیشه اینبار همسرم پاشو کرد تو یه کفش که برو خونه بابات جدا شیم .منم قبل رفتن رفتم پیشش تو چشاش نگاه کردم گفتم بهم بگو دوسم نداری که راحت برم اونم برگشت گفت من دوست دارم تو منو دوست نداری همیشه بهم میگی به خاطر بچه باهات موندم .منم گفتم نه من دوست دارم هرچی ام گفتم از سر عصبانیت بود بعد همو بغل کردیم و قرار شد از این به بعد عوض شیم. می‌دونم افتضاح غرورمو لگد مال کردم مخصوصا منی که همیشه شوهرم همیشه موس موس کنان دنبالم بود برام سخت بود اینهمه خواهش برای ادامه زندگی.به نظرتون کارم اشتباه بود یعنی از این به بعد سوارم میشه؟ خودم دلم داره میترکه از این له شدنم
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۶ سالگی
واقعا این شرایط زندگیم داره به شدت حالمو بهم می زنه
خدا منو ببخشه هزاران بار منو ببخشه نمی خوام ناشکری کنم ولی به شدت از بچه و بچه داری خسته شدم
هر کاری تو این خونه بکنی انگار آب تو هاونگ ریختنه نی خوام سخت نگیرم اصلا بهشون ولی محلم نزارم یا دعواشون نکنه همه جی مباد دسر خونه بهشون میگم‌جمع کنید اینارو که این وسط ریختید حتما باید باید جمع کنید باز ماهلین حرب گوش کن تره و کمک نی کنه ولی دلوین اصلا شرطی هم شدن میگم هر کی کمک کنه جایزه می خرم ولی دلوین میگه نمی خوتم ناهلین به هوای جایزه انجام میده ولی در کسری از ثانیه همون آش همون کاسه اس دلوین به شدت لجبازه و پرخاشگر و به شدت بد غذا سر غذا خوردنش هم ما داستان داریم یعنی اینقدر بهونه میاره میاره تق و گریه که منو عاصی می کنه من فقط میگم برد گمشو نمی خوام ناهار بخوری اصلا اینم از وضع زندگیم اونم از شوهرم که هیچوقت خونه نیستم وقتی هم هست مریضه در ماه دوبار مریض میشه اونم از آدمای اطرافم که هر کدومشون هر چی بگن هیچی نیست حالا همون حرف خورشون رو به خودشون بزنم میشم آدم بده ی داستان خیلی وقتا به مردن فکر می کنم ولی یاد مسئولیت هام می‌افتم دست نگه میدارم یه تنه این زندگی رو به دست گرفتم واقعا برام خسته کننده شده دلم به شدت به حال خودم میسوزه😟😟😟مگه یه آدم چقدر تحمل داره