۱۰ پاسخ

کم کم از الان پاشو کارات حای کم خودت بکن ک یهو یه روزه آوار نشن روت غذا ب اندازه چن روز فریز کن همین نصف میندازت جلو
میدونمم سخته واقعا ولی چاره چیه

راهپیمایی واجب تر از بچشششهه؟؟ من نمیدونم یسریا چرا شورشا در میارن بگو به اندازه کافی تو خیابونا هستن شما دخترتو جمع کن اگه برای خدا میری خدا راضی نیس تو بری تو خیابونا بچت با شکم پاره زجر بکشه هرچند میدونم اینجور ادما منطقشون چیز دیگه اس . از خدا میخام بهت صبر و استقامت بده خودت بتونی رو پا خودتوایسی 😘

هرکسی اگه زندگیشو تعریف کنه به خودت امیدوار میشی بهت قول میدم اگه اوضاعمو با مادرم تعریف کنم اشکت بند نمیاد

بنظرم‌از الان اروم‌اروم‌راه برو که یکمرو ب راه بشی
بعدم کم کم کاراتو بکن خودت
من قبل زایمان چندمدل غذا درست کردم فریز کردم اینجا چقدر مسخره کردن که واااای غذای فریزری بخوریم؟ خب تخم مرغ میخوریم ولی هیچکدوم فکر نمیکردن یه زن سزارینی با دوتا بچه چقدر سختشه همین اشپزی ظاهرا ساده

خوده دولت بفهمه به مامانت میگه حاج خانوم شما مراقب بچت باش😁

عزیزم سختیش روزایه اوله بعد راحت تر برنامه ریزی میکنی
یکم سخته ولی خیلی زود عادت میکنی

امان از این مامانا😮‍💨
منم غصه خونه مامانمو دارم 😭😭
بابام رعایت نمیکنه صدا تلوزیون و گوشیش بلنده و کمم نمیکنه خودشم با داد حرف میزنه

نه من اعصابم میکشه نه بچه ام
ولی چاره ندارم مجبورم برم😭

ببین یه چیزی بهت بگم خدا نیروشو بهت میده نگران نباش حرف خیلی بیشتر تورو از پا در میاره کفریت می‌کنه نزار رو اعصابت بره بزار بره کم کم عادت میکنی خودتو شوهرت کافی هستین

خدایا این دیگه چی بود من دیدم
راهپیمایی واجب تره ؟؟؟؟؟
چه طرز فکریه آخه
موندم چی بگم بخدا
من حرصی شدم جا تو

فقط اون قسمتش که میگ راهپیمایی نرفتم🤣🤣🤣

سوال های مرتبط

مامان 💎سبحان💎 مامان 💎سبحان💎 ۹ ماهگی
چقدر سخت شد زنده بودن برام😥😞
خیلی تو عذابم
نمی دونم چرا با اینکه تمام جونمو گذاشتم برای بچه بازم دوربریام فکر میکنن مادر خوبی نیستم خیلی حرفا میشنوم که حالم خراب کرده😔
پدرشوهرم میگ شیر بده گیر داده میگ بزرگ شد میگم بهش مامانت شیرنداد بهت خقی گردنت نداره میگ مادر خوبی نیستم همش چرت پرت میگ یا مادر شوهرم میگ دست نزن ب بچه گریه میکن میگ ساکتش کن میگم علت گریش میدونم جاش میگ ن عوض نکن خوابه یا مادرم همش گیر میده بهم اینجوری کن اونجوری کن خستم کرده شوهرمم از یطرف همش باهام دعوا داره سر بچه پریشب بچه یهو گریه افتاد منم خونه مادرمم هنوز از روز زایمان نمیزارن برم خونه خودم شوهرمم میگ نمیبرمت بمون کمت کنن خلاصه بجه گریه افتاد وسایل پرت میکرد سمت داد میزد ساکت کن اونجوری نگیرش این کار کن حول شدم استرس گرفته بودم دیگ نمیشنیدم چی میگه امروز از سرکار اومد میگ ازت ناراحتم معظرت خواهی نمیکنم اگه بچه رو فلان نکنی ندی بهم دیگ بعدا ازش زد نیشم این دومین بارش این حرف زد یبارم سر اینک اومدم دماغش تمیز کنم با دستمال کاغذی سرم داد بیداد کرد چه نکن گفتم بلدم بخدا گفت ن بی رحمی دل نداریو سنگ دلت اینا گذاشت رفت خونمون خیلی حالم بد خودمم میرم مشاوره بزور گفته افسردگی دارم نمی دونم والا حس میکنم زندگیم خراب مبشه