۱۰ پاسخ

میشه بگی بعد تولد چکارا باید انجام داد
دکتر رفتنش و دارو مارو چیکارکردی

یا خدا روانی شدن در راهه

وای اره. دقیقا داشتم به همین فکر میکردم که دوران بارداری چه رویای شیرینی بود😃 ته دغدغمون وزن بچه بود. الان واسه پی پی کردن و نکردنش هم استرس داریم. چقدر بارداری خوب بود. هرجا دلت میخواست میرفتی نی نی هم تو شکمت خیالت راحت بود

بارداری ها با هم متفاوته متاسفانه، یکی عین خیالش نیست تا آخر، همه زندگیش سر جاشه
یکی هم مثل من استراحت و زایمان زودرسی و تجربه تلخ قبلی و.... من دخترم 32 هفته دنیا اومد تا 28 روز هم تو چه شرایط سختی و شهر غریب و دیگه نمیگم از بدبختیای قبل و اون موقع و بعدش بیمارستان بودیم ولی نموند،
الان استرسام طبیعیه و واقعا به خودم و همه مامانایی که شرایطشون سخته حق میدم نگران باشن...
الهی همه مامانا بی دردسر نینی شون بغل کنن با خیال آسوده

دقیقا😂😂

من یکی شدم شصت ساله استرس بی خوابی افسرده گی

من فعلا استرس زایمانو دارم شکم اولمه بشدت میترسم

عزیزم حرفت درسته ولی خب میدونی لاقل بچت کنارته من الان خونم بچم بیمارستان بستریه نه استراحت نه غذا هیچیییی بهم نمیچسبه دوست دارم کنارم باشه

اره بچه که به دنیا کیاد دغدغت بیشترررر
بارداری چیزی نیست ک
تو شکمته خیالت راحته
البته من بارداری راحتی داشتم ولی مثلا دوستم بارداری پر ریسکی داشت
بارداری ها هم فرق دارن دیگ

منم الان خودمو سرویس کردم 😂

سوال های مرتبط

مامان فرهان مامان فرهان ۵ ماهگی
سلام به همگی
بلاخره نوبت منم رسید که بگم منم زایمان کردم و شکرخدا با موفقیت از پروسه زایمان گذر کردم ،
راستش همیشه هروقت حرف بچه میشد میگفتم روز زایمان روز مرگ منه ، انقدر که می‌ترسیدم، همیشه نگرانی و استرس تو لحظات بارداری باهام بود که من چجوری زایمان کنم ، ولی وقتی نصف شب خیلی یهویی کیسه آبم پاره شد فقط تا مسیر بیمارستان رو استرس داشتم که یه وقت مشکلی پیش نیاد برای بچه ، ولی وقتی وارد زایشگاه و اتاق عمل شدم اصلا استرس نداشتم همش می‌خندیدم حتی با خانم دیگه که تو زایشگاه بود باهاش بابای میکردم و می‌خندیدم 😁😅، بعد بهم میگفتن چه ذوقی هم داره 😂، اصلا حتی موقع عمل هم استرس نداشتم و کاملا راحت و باهاشون قشنگ همکاری میکردم ، حتی وقتی دکتر بیهوشی اومد و گفت باید بیحس بشی خوشحالم شدم از خدامم بود ، انقد باحال بود اتاق عمل
اینارو توضیح دادم که بگم پروسه زایمان خیلی راحت بود ، انقد راحت بود که منی که روز زایمان رو روز مرگ خودم میدونستم ، الان دلتنگش شدم ، دلم برای پروسه زایمان تنگ شده ، دوست نداشتم از بیمارستان بیام خونه ، انشاالله بچه بزرگ تر بشه میرم سراغ بچه بعدی...