۴ پاسخ

ماجراجویی بزغاله و دوست ابری‌
بزغاله کوچولو صبح که بیدار شده بود، سرش رو گرفته بود سمت آسمون و به ابرها نگاه می‌کرد. توی ابرها شکل‌هایی می‌دید و فکر می‌کرد که هر کدوم از اون‌ها یه دوست خوب برای بازی کردنن. ابری شبیه بزغاله توی آسمون دید و گفت: «هی، بزغاله ابری! دوست داری با من بازی کنی؟» بزغاله ابری گفت: «چرا که نه! فقط باید از چوپانمون اجازه بگیرم.» بزغاله کوچولو خوشحال شد و باهم شروع‌کردن به بازی و دویدن و جست‌وخیزکردن. هوا که کم‌کم تاریک شد، دل بزغاله کوچولو برای مامان بزی و بابا بزی تنگ شد. بزغاله ابری گفت: «بیا، ما تا خونه همراهت میایم.» بزغاله کوچولو وقتی رسید خونه، به مامانش گفت: «مامان، مامان! من دیگه دوست‌ آسمونی هم دارم

همینایی که فرستادم خوبه ؟

داستان دوستی فیل و میمون زرنگ
یه روز توی جنگل سبز و قشنگ، فیلی کوچولو احساس تنهایی کرد و با خودش گفت: «چرا من یه دوست خوب ندارم؟» همین‌جوری که دنبال دوست خوب می‌گشت، رسید به درختی بلند و میمونی رو دید که داشت توی شاخه‌ها بالا پایین می‌رفت. فیل صدا زد: «میمون کوچولو، بیا با من دوست شو!» میمون که کمی ترسیده بود، گفت: «آخه تو خیلی بزرگی، من یه‌خورده می‌ترسم!» فیل با لبخند گفت: «نگران نباش! من مهربونم و اندازه ما اصلاً مهم نیست.» میمون بالاخره قبول کرد و شروع‌کردن با هم بازی‌کردن و دویدن تو جنگل. حیوان‌های دیگه هم که این دو تا دوست رو دیدن، یادگرفتن که دوستی ربطی به اندازه و شکل نداره. از اون به بعد، فیل و میمون همیشه باهم‌بودن و بهترین دوست‌های جنگل شدن

تو ذره بین سرچ کنید میاد

سوال های مرتبط