ماجراجویی بزغاله و دوست ابری
بزغاله کوچولو صبح که بیدار شده بود، سرش رو گرفته بود سمت آسمون و به ابرها نگاه میکرد. توی ابرها شکلهایی میدید و فکر میکرد که هر کدوم از اونها یه دوست خوب برای بازی کردنن. ابری شبیه بزغاله توی آسمون دید و گفت: «هی، بزغاله ابری! دوست داری با من بازی کنی؟» بزغاله ابری گفت: «چرا که نه! فقط باید از چوپانمون اجازه بگیرم.» بزغاله کوچولو خوشحال شد و باهم شروعکردن به بازی و دویدن و جستوخیزکردن. هوا که کمکم تاریک شد، دل بزغاله کوچولو برای مامان بزی و بابا بزی تنگ شد. بزغاله ابری گفت: «بیا، ما تا خونه همراهت میایم.» بزغاله کوچولو وقتی رسید خونه، به مامانش گفت: «مامان، مامان! من دیگه دوست آسمونی هم دارم
همینایی که فرستادم خوبه ؟
داستان دوستی فیل و میمون زرنگ
یه روز توی جنگل سبز و قشنگ، فیلی کوچولو احساس تنهایی کرد و با خودش گفت: «چرا من یه دوست خوب ندارم؟» همینجوری که دنبال دوست خوب میگشت، رسید به درختی بلند و میمونی رو دید که داشت توی شاخهها بالا پایین میرفت. فیل صدا زد: «میمون کوچولو، بیا با من دوست شو!» میمون که کمی ترسیده بود، گفت: «آخه تو خیلی بزرگی، من یهخورده میترسم!» فیل با لبخند گفت: «نگران نباش! من مهربونم و اندازه ما اصلاً مهم نیست.» میمون بالاخره قبول کرد و شروعکردن با هم بازیکردن و دویدن تو جنگل. حیوانهای دیگه هم که این دو تا دوست رو دیدن، یادگرفتن که دوستی ربطی به اندازه و شکل نداره. از اون به بعد، فیل و میمون همیشه باهمبودن و بهترین دوستهای جنگل شدن
تو ذره بین سرچ کنید میاد
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.