اونقدر درد ها زیاد و شدید شد که میله های تختو میخواستم بکنم با تمام وجود التماسشون میکردم امپول فشارو از دستم بکنن ...اومد باز امپول فشار و بیشتر کرد و درو بست رفت...
دیگه چشام جایی نمیدید تخت پر خون شده بود...با تمام وجود داد میکشیدم درد ها شدید پشت سر هم شده بود که یه باره متوجه شدم یه ماما اومده بالا سرم گفت میخوتم کمت کنم زایمان کنی من میشنیدم چیمیگه ولی توان جواب دادن نداشتم....خلاصه که ساعت دو نصف شد اومد کنارم تا ساعت چهار کمکم کرد من اونقدر زدمش اونقدر هولش دادم بنده خدا دوساعت تمام کنار تخت کمکم کرد...
اخرش گفت میخوام رو تخت مدفوع کنی هر وقت گفتم رور بزن مدفوع کنی...این جمله اومد تو ذهنم چه کار زشتی ولی برام اون لحظه مهم نبود دو بار بهم گفت زور بزن مدفوع کنی که دیدم گفت دکتر صدا کنی موهای بچه دیده میشه هنوز داشتم فک میکردم که تا کی قراره این درد هارو بکشم و جیغ برنم که این صدارو شنیدم....
ساعت 4:۴۵دقیقه پسرم به دنیا اومد با یه بخیه...
اگه این خانم نبود شاید من یه روز دیگم بیمارستان میموندم نزدیک به ۲۰ساعت درد کشیدم سر اعتماد به دکتر و عقده ای بودن بعضی ماما...
#بخیه#پوشک

۸ پاسخ

کدوم بیمارستان بودی عزیزم ، من تجربه ایی از بیمارستانای نیشابور ندارم تازه از مشهد ساکن این شهر شدم .

اگه همون روز که بهت گفتم براماماهمراه میگرفتی اذیتت نصف میشد

خدا لعنتش کنه
عزیزم من جا شما بودم یک جوری بالاخره این مامارو تربیتش میکردم
کاری که کرده خیلی خطرناک بوده دوز بالای آمپول فشار خطرناکه
انقباض های شدید و زیادی که شما داشتی بخاطر آمپول ممکن بوده رحمتو پاره کنه خدایی نکرده
واقعا خدا لعنتش کنه

خدالعنتش کنه فامیلیش چی بود بایدمیرفتی شکایت میکردی ازش زنیکه احمق جونتوبه خطرانداخته

خیلی سخت بوده
انشالله که دیگه تو زندگیت سختی نبینی

فامیل دکتر و ماما رو هم بگو

چه زایمان سختی داشتی
خدا لعنت کنه باعث بانی اذیت هاتو...
امیدوارم در پناه حق باشی
کاش فامیل ماما ها میگفتی

کی بود این ماماهه خدا خیرش بده
وای چقدر ترسناک
بعضی ماما ها واقعا خودخواه و عوضین🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان 💙کوچولوی سوم💕 مامان 💙کوچولوی سوم💕 ۱ ماهگی
پارت دوم :تجربه زایمان ۴۰ هفته و ۶ روز
دوتا سرم اولی دردم کم بود و پرستاری که سرم اولی رو زد شیفتش عوض شد و یکی دیگه اومد اون تا اومد گفت بزار کمکت کنم زود زایمان کنی موقعی که اومد ساعت ۲و نیم بود که گفت الان دهانه رحمت ۲ سانته و خودش رفت دوتا سرم اورد اولی رو که زد دردم زیاد شد ولی مدام بهم دلداری میداد که اگه تحمل کنی نمیزارم زیاد سختت بشه و زود زایمان میکنی و مدام میگفت حالتی که توی دستشویی میشینی بشین که سر بچه همراه دردهات بیاد توی لگن و زایمان کنی منم دردهاااام شدید که دیگه باورم نمیشد زایمان کنم یا زنده بمونم😅 التماسش میکردم نمیخوام زود زایمان کنم آرومتر درد بکشم میگفت دیر بشه بچه عفونت میکنه بزار راحت بشی و واقعا خیلی پرستار خوبی بود دردم خیلی شدید شد گفتم میخوام برم دستشویی گفت اگه حس مدفوع داری بچه است گفتم آره دارم معاینه کرد گفت ۷ تا ۸ سانت باز شده بزار برم دکترو بیارم زود زایمان کنی😊 تند رفت اوردش و همون تخت رو به حالت تخت زایشگاه در اورد و دکتر اومد و کلی زور میزدم .
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۶ ماهگی
شرح زایمان ۳
شوهرم کارای پذیرش ک انجام داد با کیف بیمارستان اومد بالا و بهش گفتم بره خونه‌ ساندویچ الویه برام‌بیاره
۲۰ دقیقه ورزش میکردم یه ساعت روی تخت استراحت میکردم
انقباضم هم هر ۵دقیقه ۳۰ ثانیه انقباض داشتم
تا ساعت ۷صبح همین طور درد هارو با دم‌و بازدم تحمل میکردم
ساعت ۷ صبح ماما معاینه م کرد گفت دو سانت شدم
تصور خودم این بود با ورزش هایی که انجام میدم بیشتر شده باشه
ماما به دکترم زنگ زد و دکتر گفت بهم امپول فشار تزریق کنن سرم و بهم وصل کردن
ازشون پرسیدم امپول اپیدورال از چند سانت میشه استفاده کرد گفت ۶سانت رسیدی میتونی اپیدورال بزنی
شیفت ماما ها عوض شده بود
ساعت ۸و‌نیم صبح از ماما شیفت جدید خواستم معاینه کنه چون دردم‌بیشتر شده بود
معاینه کرد اما خیلی دردناک تر از معاینه های قبل بود
ماما گفت همون دو سانتی
ناراحت شدم با این همه درد شدید چرا پیشرفتی نکردم
همون لحظه دکتر اومد خیلی خوش برخورد بود
معاینه م‌کرد از ماما که کنارش بود پرسید تو چند سانت فهمیدی ماما گفت دو سانت
دکتر گفت ۴سانته دهانه رحم هم خوبه نرمه
با این حرف دکتر انگار دنیا رو بهم‌دادن خوشحال شدم
انگیزه م‌بیشتر شد
دردا بیشتر و بیشتر میشد یکی یکی با تنفس و ناله رد میکردم
تا ساعت ۹و نیم که دیدم دردا خیلی خیلی شدیده
به همون ماما گفتم ببین دردام بیشتر شده
تحملش سخت شد
...
مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت هفت

خلاصه با ماما درگیر این بودیم که بزاره برم دستشویی منم هی التماس میکردم اخر ماما کلافه شد پاشو بریم ولی خودمم باهات میام و اینطور شد با ماما رفتیم داخل دستشویی من رفتم رو توالت فرنگی نشستم بدون اینکه خودم زور بزنم داشت بالام فشار میومد ماما بیچاره هم هی میگفت دیدی مدفوع نداری پاشو بریم رو تخت هنینجور که داشتم با قیافه جمع شده نگاش میکردم گفتم روتونو بکنید اونور داره پی پیم میاد که دیدم خود به خود ازم مدفوع اومد ماما سریع گفت حالا پاشو بریم خالی شدی دیگه هم نزاشت خودمو بشورم اومد بلتدم کرد برد رو تخت هنینجور که رو تخت دراز کشیده بودم انقباضاتم دیگه ثاتیه ای شده بود هی پشت سرهم میگرفت ماما معاینم کرد گفت فولی سر بچرو حس میکنم هر وقت درد داشتی زور بزن با اولین درد یه زور زدم که ماما گفت آفرین موهاشو دارم میبینم سرش داره میاد یه زور دیگه بده توی اون لحظه با اینکه دردا خیلی شدید بود ولی من فقط تمرکزم روی زور زدنام بود جوری که حتی جیغ هم نمیزدم چون فقط میخواستم بیاد بیرون دومین زورو که زدم گفت ایولا یه زور دیگه بزنی سرش میاد بیرون یه نفس گرفتم زور سومو با تمام قدرت زدم که سرش کامل اومد بیرون و مثل ماهی بقیه بدنشم سر خورد اومد سریع گذاشتنش رو سینم که نافشو بزنن وای که اگه بخوام از اون لحظه بگم واقعا قایل توصیف نیستش با دیدن بچم تمام دردام رفت با خودم گفتم یعنی من از پسش بر اومدم بالاخره تموم شد اون لحظه اینقدر محو دیدن بچم شده بودم که حتی نفهمیدم کی جفتم اومد بیرون😂😂😂
مامان معجزه مامان معجزه ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت آخر:گذشت و ماما هر موقع درد داشتم کمرمو ماساژ میداد و من گاز بیدردی رو مثل قلیون می‌کشیدم.شد ساعت ۷و ماما همراهم گفت الان دیگه شیفتم هست و زنگ زد به یه ماما دیگه و اون اومد ماما همراهم شد و مامای قبلی آماده شد برای انجام زایمانم.من دردم خیلی زیاد بود و وقتی درد داشتم خیلی به جلو و پشتم فشار میومد مثل حس مدفوع شدید و ماما می‌گفت این یعنی بچه داره میاد.اینم بگم من آدمی هستم که به درد خیلی صبورم ولی یک ساعت آخر دست خودم نبود و جیغ میزدم.دیگه آخرین معاینه رو کرد و گفت زایمانت نزدیکه تحمل کن و منو بردن رو تخت زایمان.ماما برام بیحسی رد و من اینقدر درد داشتم که اصلا متوجه آمپول بیحسی نشدم هی میگفتن زور بزن و من با تموم وجودم زور میزدم دیگه ماما برش داد و گفت یه زور محکم بزن و بچه لیز خورد اومد بیرون.اینو بگم هر کی به من می‌رسید می‌گفت وقتی به دنیا بیاد دیگه دردت تموم میشه ولی من بازم درد داشتم نمی‌دونم چرا.خلتصه اون لحضه که بچه به دنیا اومد انگار دنیا رو بهم دادن.بچم خیلی کوچولو بود ۲۸۰۰بود.وقتی به دنیا اومد گذاشتنش روی شکم و سینم و بعدش ماما بخیه زد برام و اونجا قشنگ سوزن رو حس میکردم که داره بخیه میزنه.یک ساعتی طول کشید بخیه و بعدش با ویلچر رفتم بیرون شوهرم و مادر شوهر پدر شوهرم و خالمو جاریم و برادر شوهرمو بچه های جاریم و داداشم همه اومدن بودن دیدنم.خلاصه که درسته خیلی اذیت شدم ولی خیلی راضیم امیدوارم زایمانتون راحت باشه
مامان حسین و امیرعلی🩵 مامان حسین و امیرعلی🩵 ۷ ماهگی
ساعت ۹شب بود خلاصه معاینه تحریکی و ورزش رسیدم ۵سانت ساعت ده و نیم شب شده بود که کیسه آبمو پاره کرد گفت زودتر زایمان کنی بعدش خیلی دردام شدید شده بود ساعت دوازده شب مامانم و همسرمو از اتاق بیرون کرد که معاینه کنه معاینه کرد گفت ۷سانت شدی حالم خیلی بد بود گفت بیا تو سرویس حالت چمباتمه بزن رفتم اما نمیتونستم تحمل کنم خودش رفت برام دارو بیاره که من همونجا حس کردم بچه داره میاد شروع کردم داد زدن ماما سریع اومد گفتم الان بچه میاد سریع منو خوابوند رو تخت اصلا فرصت نشد که تخت رو باز کنه همینجوری رو تخت معمولی کج خوابوندم و ۵دقیقه بعدش بچه با زور چهارم بدنیا اومد دیدم خیلی صداش ضعیغه گفت نگران نباش گفتم جرا گریه نمیکنه گذاشتنش رو سینه ام خوب بود شروع به گریه کرد متخصص اطفال اومد بالاسرش گفت چندثانیه بهش اکسیژن نرسیده و من فکر میکنم همون تایمی بود که از سرویس اومدم خوابیدم چون هیشکی کنارم نبود و من یه دفعه فول شده بودم و بردنش ان آی سیو گفت دو سه ساعت میاد یکم اکسیژن بگیره ماما گفت خیلی کم بخیه میخوری شاید ۲تا و من خوشحال بودم اما دریغ…
بقیشو یکی دوساعت دیگه میذارم
مامان ایلیا و ارمیا مامان ایلیا و ارمیا ۱ سالگی
زایمان طبیعی دوم
پارت سوم
دردهام به قدری شدید بود که دیگه قابل تحمل نبود برام
هر لحظه احساس میکردم الان از شدت درد میمیرم با داد ماما رو صدا کردم گفتم پس چرا پکتر بیهوشی نمیاد معاینه کرد گفت هفت سانتی دکتر دیگه نمیاد
باید تحمل کنی تا به دنیا بیاد بچه حالت سجده شو نیم ساعت دیگه به دنیا میاد
دنیا رو سرم خراب شد
درد هر لحظه میگرفت و من از شدتش فقط داد میزدم
تکنیک تنفس هم دیگه جواب نمیداد
مدام چشمم به ساعت بود با خودم میگفتم تموم نمیشه چرا
بار اول زایمانم اینقدر درد نداشت ولی حالا کاریش نمیشد بکنی
فقط امیدم به این بود که زودتر تموم‌میشه و به دنیا میاد باید تحمل میکردم.
پنج و نیم بود که داد زدم احساس دفع دارم و همش حس زور زدن داشتم
اومدم کنارم ماما چک کرد گفت فولی بردنم تخت زایمان
روی تخت بهم گفتن هر وقت حس دفع گرفتی زور بزن ول نکن
درد زیادی داشتم ولی خب گوش میدادم به حرفشون
فکر میکنم چهار یا پنج تا زور بودگفتن دیگه یه تیکه زور نزن آروم آروم منم انجام دادم که حس کردم بچه اومد بیرون
صدای گریش بلند شد
از اونجا به بعد بهم گفتن سرفه کن تا جفت هم بیاد
من دیگه همش نگام رو بچه بود که خوبه یا نه چون بهم گفته بودن ضربانش نامنظم
میدیم که دارن تمیزش میکنن وزنش میکنن
مامان طلا مامان طلا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.
مامان شاهان مامان شاهان ۱۱ ماهگی
پارت دوم .


خلاصه ساعت ۱ ظهر شروع کردن آمپول فشار تزریق کردن تادساعت ۷ شب . تا اون ساعت با چقدر سختی و کلی معاینه شدم ۳ سانت .
بعدش شیفت دکترا و ماما ها عوض شد . مامای جدید اومد بالا سرم . چقدر خوش اخلاق و خنده رو بود . سنی هم نداشت هاااا . ولی خیلی خانکم خوبی بود . بهم گفت اگه خودت دلت بخواد میتونم کمت کنم که امشب هرجوری که شده زایمان کنی . دلت میخواد ؟
منم از خدام بود که فقط راحت شم از این دردا و استرس ها . بع. یه ساعت هیدراته کردن دوباره اومد آمپول فشار رو تزریق کرد . دکتره خیلی کار بلد بود . هر موقع دردام بیشتر میشد میومد بالا سرم و دلداریم میداد و بدون اینکه من فهمیده باشم کی اومده سرم رو بسته بهم گفت میددنی از کی تا حالا سرمت بسته س و این دردایی که میکشی دردای واقعی خودته ؟ دلت میخواد معاینه تحریکی کنم که زودتر داانه رحمت باز بشه ؟ منم با وجود دردایی که داشتم . گفتم آره . تو رو خدا کمکم کن فقط زایمان کنم .
اومد معاینه تحریکی انجام داد برام . وایییی که چقدر سخت و دردناک بود واسم
مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا روزهای ابتدایی تولد
زایمان طبیعی پارت ۹
همینجا بچرو میگیریم سریع گان پوشید پرده هارو کشیدن چند نفر ملافه و ست زایمان آوردن تو این مدت به من گفت زور نزنی تا آماده کنم اینارو خیلی سخت بود زور نزدن ولی هر جور سعیمو کردم همه آماده شدن و گفتن حالا هر وقت درد و انقباض اومد پاهاتو جمع کن تو شکمت و زور بزن یهو دردم شروع شد با تمام توان زور میزدم حس سوزش شدید داشتم داد هایی که میزدم دست خودم نبود هم از سر درد بود هم اینکه حس میکردم با داد زدن بهتر میتونم زور بزنم درد تموم شد نفس میگرفتم تا درد بعدی شروع کردم به زور زدن ماما گفت خیلی محکم زور میزنی آروم تر نفس بگیر ولی واقعا زور زدنام دست خودم نبود درد تموم شد گفتم دیگه نمیتونم گفت قول میدم با زور بعدی بباد چیزی نمونده درد شروع شد با تمام توان زور زدم و جیغ کشیدم حس سوزش خیلییی شدیدی داشتم و بهو احساس سبک شدن و پایان دردها ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه عصر نی نی به دنیا اومد یکم دیرتر گریه کرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت نترس گریه هم میکنه همون موقع صدای گریه ش اومد بلندش کرد و بهم نشونش داد یه موجود کوچولو که چیز زیادی از صورتش دیده نمیشد 🥰 بردنش یه جا دیگه که تمیزش کنن