تجربه زایمان پارت آخر:گذشت و ماما هر موقع درد داشتم کمرمو ماساژ میداد و من گاز بیدردی رو مثل قلیون می‌کشیدم.شد ساعت ۷و ماما همراهم گفت الان دیگه شیفتم هست و زنگ زد به یه ماما دیگه و اون اومد ماما همراهم شد و مامای قبلی آماده شد برای انجام زایمانم.من دردم خیلی زیاد بود و وقتی درد داشتم خیلی به جلو و پشتم فشار میومد مثل حس مدفوع شدید و ماما می‌گفت این یعنی بچه داره میاد.اینم بگم من آدمی هستم که به درد خیلی صبورم ولی یک ساعت آخر دست خودم نبود و جیغ میزدم.دیگه آخرین معاینه رو کرد و گفت زایمانت نزدیکه تحمل کن و منو بردن رو تخت زایمان.ماما برام بیحسی رد و من اینقدر درد داشتم که اصلا متوجه آمپول بیحسی نشدم هی میگفتن زور بزن و من با تموم وجودم زور میزدم دیگه ماما برش داد و گفت یه زور محکم بزن و بچه لیز خورد اومد بیرون.اینو بگم هر کی به من می‌رسید می‌گفت وقتی به دنیا بیاد دیگه دردت تموم میشه ولی من بازم درد داشتم نمی‌دونم چرا.خلتصه اون لحضه که بچه به دنیا اومد انگار دنیا رو بهم دادن.بچم خیلی کوچولو بود ۲۸۰۰بود.وقتی به دنیا اومد گذاشتنش روی شکم و سینم و بعدش ماما بخیه زد برام و اونجا قشنگ سوزن رو حس میکردم که داره بخیه میزنه.یک ساعتی طول کشید بخیه و بعدش با ویلچر رفتم بیرون شوهرم و مادر شوهر پدر شوهرم و خالمو جاریم و برادر شوهرمو بچه های جاریم و داداشم همه اومدن بودن دیدنم.خلاصه که درسته خیلی اذیت شدم ولی خیلی راضیم امیدوارم زایمانتون راحت باشه

۲ پاسخ

عزیزم مبارک باشه...اسم دکتر چی بود؟

خداروشکر
با اینکه دیابت بارداری داشتی وزن زیاد نبود
من خیلی استرس دارم با اینکه بچه دوممه هم استراحتی بودم هم بچه درشته
خداکنه بتونم راحت طبیعی زايمان کنم

سوال های مرتبط

مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۹ ماهگی
مامان نبات زعفرونی مامان نبات زعفرونی ۲ ماهگی
پارت چهارم زایمان طبیعی
تو پارت قبلی گفتم که زورای عحیبی بهم وارد میشد و ماما شیفت اومد معاینه کرد گفت ۷سانتی و از قبل به دکترم زنگ زد که بیاد که خودشو رسونده بود و دم در بود تو همین فاصله یک زور دیگه ای به من وارد شد که گفتم الان که بچه ام به دنیا میاد داد زدم که بیاین الان به دنیا میاد سریع اومدن من رو بلند کردن بردن رو تخت زایشگاه ماما همراهم اومد معاینه کرد گفت ۸ سانتی و چون بچه ات درشت نیست الان میتونم بگیرمش چون سر زایمان یبلیم بخیه ها رو فهمیدم بهش گفتم فقط یکاری کن من بخیه ها رو نفهمم یک آمپول بی حسی بزرگ زد داخل واژنم و واژنم رو برش داد و بهم گفت دوتا زور محکم بده و دوتا ماما شیفت بالای شکمم وایستاده بودن و شکمم رو فشار دادن و دخترم به دنیا اومد و گذاشتنش رو سینه ام باید بگم که وقتی صورتش رو دیدم که خیلی شبیه به منه یک بغض عجیبی من رو گرفت و خداروشکر کردم که اون همه درد و آمپول رو به جون خریدم خدا همچین صحنه ای رو برام کنار گذاشته بود مامای شیفت اومد از روی سینه ام برداشت که بخیه بزنه ماما همراهم
چونکه بخیه ترمیمی میخواستم خیلی طول کشید تا بخیه بزنه و ببرنم تو ریکاوری
تو ریکاوری مامانم اومد پیشم بهم چایی و خرما داد و یکم بعد بردنم تو بخش
زایمانم ۴ صبح بود و من خداروشکر کردم که ۱۴ اردیبهشت به دنیا اوند چون از ۱۳ اردیبهشت خوشم نمیومد
بهترین و سخت ترین روز زندگی من ۱۴/۲/۱۴۰۵
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۳ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۷
رفتم تو اتاق زایمان به بدبختی رفتم بالای تخت اینقد بلند بود انگار رو منبر میرفتی😅تنظیمم کردن ماما هم سریع لباسشو پوشید و اومد بجز منو ماما با یه پرستار هیچکس دیگه نبود اگه هم بودن خواب بودن پرستارم هی میرفت بیرون و میومد ماما گفت هر موقع دردت گرفت زور بزن قشنگ تا نقس داری زور بزن ول نکن منم با تمام وجود زور میزدم که دردم تموم بشه با سه چهار تا زور محکم و قشنگ ماما بچه رو گرفت و آورد بیرون اون لحظه که بچه رو دیدم تو دستاش انگار داشتم خواب میدیدم .ماما میگفت سلام کوچولو برو پیش مامان جیغ جیغوت به شکم گذاشتش روی شکمم و دوباره من شروع کردم به گریه کردن ولی تنها تفاوت اون گریه این بود که گریه درد نبود گریه شوق بود و باورم نمیشد بالاخره بدنیا اومد پرستار بچه رو برد گذاشت روی تخت نوزاد و ماما شروع کرد به بخیه زدن میگفتم تروخدا بی‌حس کن دیگه طاقت ندارم گفت باشه همونجوری که بخیه میزد ولی باز یکم من حس میکردم و دردم میومد و پامو جمع میکردم تا آخرش ماما که اینقد باهام مهربون بود دعوام کرد و گفت اگه سوزن جا بمونه باید بری اتاق عمل اه هی من میخام دعواش نکنم باز.... همونجا ازش عذرخواهی کردم و به کارش ادامه داد تا اینکه تموم شد و دو بار شکمم رو فشار دادن واسه اینکه خون بیاد بعدش و رفتم توی بخش.نینیمو لباس پوشیدن و منم لباس بیمارستان پوشیدم و روی ویلچر باهم رفتیم تا باباش اونو ببینه وقتی که رسیدم دم در باورم نمیشد که من زنده موندم و دوباره تونستم همسرم رو ببینم
بارداری زایمان فرزند پروری تجربه طبیعی
مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 ۳ ماهگی
🔆تجربه زایمان طبیعی ۳🔆


بعد ۸ سانت اوج درد بود اما اونجوری نبود که داد و فریاد کنم یا به قول یه سری مرگ‌ رو به چشم ببینم..، اما واقعا درد داشتم.. بعد اون ماما گفت اخر موقع دردت گرفت بهم بگو منم معاینه تحریکی کنم تا زودتر باز شه، من کلا یبار تو معاینه اذیت شدم اونم که گفتم ماما ول کرد بقیش زیاد اذیت نبودم.. دیگه فقط عرق میکردم و حس مدفوع داشتم که ماما اومد گفت بچت پایینه زور بزن که بیاد تموم بشه منم هی زور میزدم تا مدفوع کردم و رفتار پرسنل خیلی خوب بود تمیزم کردن و حس بد ندادن دیگه داشتم فول میشدم که دکتر اومد و من بیحال بودم برش خوردم که نفهمیدم اما همین که بچه اومد بیرون کل دردام تموم شد انگار نه انگار که من بودم اون درد رو میکشیدم فقط دلم میخواست ولم کنن بخوابم بعد دکتر گفت زور بزن‌جفت خارج شه که با دوسه تا زور خارج شد و دکتر شکممو ماساژ داد که اونم دردناک نبود زیاد اما بخیه اذیت کننده بود دکتر کفت دادم تمیز و تنگ میزنم تحمل کن.. دیگه من هیچ دردی نداشتم و فقط خسته بودم و اینجوری بود که زایمان منم تموم شد…



#سیسمونی
#کولیک
#فرزندپروری
#بارداری
مامان گندم مامان گندم ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۶
گفتم ترو‌خدا بگو‌ بیان باز بی حسی شارژ کنن با اینکه زدن انگار جواب نمی‌داد روم خیلی همراهی کردم اون لحظه فکر میکردم نمی‌تونم بچه به دنیا بیارم اینقدر سخت بود ولی همش تلاش میکردم نمی‌تونستم نفس بکشم دیگه قشنگ سرشو دیدن گذاشتم رو صندلی بردنم اتاق زایمان دکتر هم اومد ماما همراهم داشت بالا شکمم فشار میداد تنفس هارو بهم می‌گفت که من کی زور بزنم اونجا هم باز بی حسی زدن بهم دیگه راحت تر بودم راحت می‌تونستم زور بزنم ماما میدونست مثلا چع موقعی باید زور بزنم می‌گفت زور بزن ده دقیقه نشد بچه به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد ی جوری شدم اصلا انگار موقع زایمان من یه عالم دیگه بودم میشه گفت از وقتی سر بچه داشت میومد بیرون تا وقتی بچه به دنیا اومد و من تو اتاق زایمان بودم ی‌حس عجیب غریبی بود واقعا بچه دیدم سرش کشیده بود سریع گفتم‌ دکتر چرا سرش اینجوریه 😂😂گفت درست میشه دیگه بچه بغل کردم تماس پوستی و اینا بعدش جفت کشیدن بیرون موقع بخیه هم اصلا نفهمیدم چون بی حس بودم
مامان دریا🌊🩷 مامان دریا🌊🩷 ۳ ماهگی
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 ۱ ماهگی
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان کیان مامان کیان ۴ ماهگی
پارت سوم
منو بستری کردن ماما میخاست‌ شیف تحویل بده اومد منو چک کرد و یه سری توضیحات به ماما شیفت بعد داد ماما شیفت بعد منو چک کرد و معاینه کرد گفت دهانه رحمت خیلی نرمه و خوبه رفت با یه دکتر اومد اون دکتره بهم نگفت میخواد معاینه تحریکی انجام بده وای این قسمت معاینه تحریکی خیلی دردناک بود بعد از معاینه تحریکی دردام شدید تر شد و یه سرم بهم وصل کردن هر موقع دوز سرمه بالا تر می‌رفت درد منم شدید تر میشد و من با نفس عمیق دردام رو کنترل میکردم اصلا جیغ نمیزدم چون جیغ زدن باعث میشد دهانه رحمم متورم بشه و زایمانم سخت تر بشه ماما بهم گفت یه عطری چیزی بود کن نفس عمیق بکش این کمی برای من موثر بود یه چهارساعتی گذشت دیدم ماما اومد منو معاینه کرد با یه حالت تعجبی گفت الان دهانه رحمت کامل باز شده بهم گفت حالت دستشویی ایرانی بشین هر موقع انقباض داشتی زور بزن تا سر بچه بیاد پایین
سه تا زور محکم زدم موهاش که معلوم شد منو از اتاق درد به اتاق زایشگاه منتقل کردند
دکتر و ماما بهم کمک کردند نشستم رو تخت و بهم گفتن هر موقع دوباره درد داشتی زور بزن سه بار زور زدم سر بچه بیرون اومد بدنش هم عین ماهی لیز خورد منم هرچی درد داشتم از بین رفت سریع بچه رو گذاشتن رو شکمم و لحظه قشنگی که هیچوقت یادم نمیره بچه ای که نه ماه تصورش میکردم و تو شکمم بود الان تو بغلمه
مونده بود جفت بیاد بیرون دوتا سرفه محکم کردم جفت اومد بیرون
دیگه یه ماساژ شکمی انجام دادن و بخیه هارو بهم زدن منو بردن بخش
بعد از دو ساعت من تونستم برم دوش بگیرم و راه برم
خیلی خوب بود و زود تموم شد
به نظر من هرکسی که آستانه تحمل دردش بالاست بهترین انتخاب طبیعی هستش عوارض کمتری داره خیلی خیلی خوبه بعدش راحت تر به کارات می‌رسی
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۷ ماهگی
پارت چهارم
بعد که دید گفت تو الان نه سانتی و نیاز به بی‌حسی نیست دیگه الانا زایمان میکنی منو بردن تو اتاق زایمان و هی میگفتن زور بزن منم زور میزدم که دقیقا همدن دوازده که ماما گفت بچم به دنیا اومد و بچه رو یک لحظه نشون دادن و بردن و منتظر اومدن جفت بودن یه ده دقیقه یک ربع طول کشید تا بیاد هی سرفه کردم هی زور زدم تا بالاخره جفتم اومد اینم بگم من از اینکه برش بزنه و بدوزه و من حس کنم میترسیدم ولی همون موقع که برش زدنم حس نکردم بعدشم می‌دوخت فقط سه تا بخیه آخر حالیم شده بود بهم گفتن دو تا آمپول به واژنت زدم برای بی‌حسی یه آمپول تو سرمم زده بود شیاف انداخته بود برای همین قشنگ خداروشکر درد نداشتم من همشم استرس داشتم خوب نباشن ولی خداروشکر راضی بودم البته شیفت روز خوب بودن شیفت شبش یکمی بداخلاق بودن ولی بازم از ماما های اون روز خداروشکر راضی بودم راستی دکتر اون روز شیفتم موقع بخیه زدن اومده بود که ببینه ماما چجوری میدوزه خلاصه بالاخره زایمان کردم طبیعی و خداروشکر راضیم با اینکه آخرش مجبور بودم سرم زور بزنم
مامان علی💙 مامان علی💙 ۷ ماهگی
و شروع میکردم با هر انقباضی ک داشتم و رو دستگاه انقباض ۱۰۰ بود منم زور میزدم و میگفتن فکر کن ببخشید مدفوع داری و محکم پاهات داخل شکم جمع کن و زور بزن
خیلی عجیب بود جیغ میزدم و زور میزدم
خوبی ک انقباضا دارن با سرم یک دقیقه درد ولت می‌کنه آروم میشی
و من روند زور زدن ادامه دادم و ماما هم شکمم فشار میداد یه ماما دیک هم تلاش میکرد سر بچه رو بگیره و همش میگفت داره میاد زور بزن نزدیکه و منم ب این امید زور میزدم ک تهش شیرینه و قرار این درد تموم شه ساعت شش و ربع با برشی ک زدن و خیلی کم بود خدایی من سر بچه اومد بیرون و من تمام دردام خوابیدن و اصلا انگار آدم یک دقیقه پیش نبودم ک انقد داد میزدم بچه رو گذاشتن رو شکمم و من آروم گرفتم ولی بچم خیلی بهش فشار اومد
خداروشکر شکر میکنم سلامت بغلش کردم
بعد از بچه جفت خارج کردن ک من چنان لرزی گرفتم عجیب بود ..ماما همراهم خودش بخیه زیبایی زد خودم بلند شدم ماما کمکم حماممم کرد لباس تنم پوشید بچم گذاشت بغلم و بهترین حس دنیا بود تازه فهمیدم چخبره و اشکم اومد
خیلی شیرین بود خیلی
مامان آرتا💙 مامان آرتا💙 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم🌈
ساعت ۱۲تا یک درد مثل پریودی داشتم ماما معاینه میکرد هر نیم ساعت... فشار بسیار زیادی روی لگنم حس میکردم و دو بار سرم و اینا رو از خودم کندم رفتم پی پی کردم دستشویی.
ساعت یک ب بعد دردهام وارد فاز شدید شد.یه ماما اونجا بود خدا خیرش بده خیلی کمکم کرد
میگفت جیغ نزن نفس بکش اکسیژن ب بچه ات نمیرسه.ولی من از درد شدید نمیتونستم.
یکساعت درد کشیدم معاینه کرد دو فینگر بودم دنیا رو سرم خراب شد.
دیگه ماما اومد وقتی دردم میگرفت دستش میزاشت تو دهانه رحم به حالت معاینه اونجا رو با دستش باز میکرد و میگفت از باسنت زور بده به حالت پی پی(سه چهار بار گوزیدم حین این کار)
ساعت دو ب بعد دردهام وحشتناک شده بود وقتی ماما میومد معاینه میکرد و میگفت زور بزن خیلی احساس راحتی داشتم التماسش میکردم که بیاد معاینه ام کنه😬
ساعت سه انگار یه فشار زیادی بهم میومد دیگه دست خودم نبود از اعماق وجوووود زور میزدم که یهو سر بچه اومد.ماما رفت دکترم رو بیدار کرد گفت اصلا زور نزن پاهاتو ببند که الان بچه ات همینجا میاد .ولی من دست خودم نبود نمیتونستم جلو زور زدنم بگیرم.
گذاشتنم روی ویلچر بردنم اتاق زایمان همنجور داد میزدم که داره میاد بکشینش بیرون...
خلاصه با چندتا زور اومد بیرون..با بیرون امدنش همه دردها رفتن در کمال تعجب برش و بخیه هم هیچی نفهمیدم.ساعت سه و نیم شب دیگه دنیا اومد.انگار از ساعت یک شب تا سه و نیم درد شدید کشیدم
وزنش۳کیلو
و طبق تاریخی که انومالی بهم داده بودن دنیا اومد نه انتی...
این هم پایان حاملگی من♥️♥️♥️♥️ایشالا همگی چ سزارین چ طبیعی صحیح و سالم بغل بگیریذ بچتون رو
مامان نفس🐣🩷 مامان نفس🐣🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (پارت۳)
❌❌❌❌❌❌
دردم از بین رفته بود تقریبا که برام توپ اوردن که بشینم روش و حرکات اسکات و نرمش انجام بدم برای کامل باز شدن دهانه رحمم ،ساعت نزدیک ۶بعدظهر شد که دردم دوباره شروع شد ولی اینسری بخاطر این بود که بچه داشت میومد تو لگن برای زایمان
خیلی خیلی درد داشتم و دوباره حرکات سجده ای ماما گفت بزنم که خیلی درد داشت ،دردام اینقدر زیاد بود که دوباره اپیدورال یه دوز تزریق کردن ولی اونقدر تاثیری نداشت ،ماما خودش گفت اپیدورال بزنیم درد باز شدن دهانه رحم رو متوجه نمیشی ولی درد اینکه بچه میاد تو لگن رو متوجه میشی
هر وقت ماما معاینه میکرد اصلا درد رو بخاطر اپیدورال متوجه نمیشدم
میزدم ولی تاثیری نداشت که ماما گفت جوری باید زور بزنم که مدفوع بیاد،منم همون حین واقعا احساس مدفوع داشتم ،که اینقدر زور زدم و واقعا گلاب به روتون مدفوع اومد که سریع بلند شدم رفتم سرویس و وفتی اومدم بیرون دکترم رسید اومد وضعیتمو دید و گفت امادس بریم برای زایمان